تبليغاتX
AlirezA24h
تنها وبلاگی که تضمین می کند ساعتها سرگرم شوید
مترجم : بهاره صفوی

 

 
images/20060928/000000.jpg حتما شما هم پله برقي را در جاهاي مختلف مانند فروشگاه ها، فرودگاه ها، متروها و حتي پلهاي عابر پياده ديده ايد. اين پله ها مردم را به طبقات بالا يا پايين مي برند و وجود آنها باعث مي شود بدون خستگي براحتي رفت و آمد ميان طبقات انجام شوند ؛ اما آيا تا به حال فکر کرده ايد اين وسيله چگونه کار مي کند؟ نخستين پله برقي را جس وبليورنو در سال 1881 ميلادي در ايالات متحده امريکا ساخت. از اين پله براي انتقال ديرکهاي چوبي و ميله هاي فلزي به درون کشتي ها استفاده مي شد. نام پله برقي براي نخستين بار در سال 1900 ميلادي براي پلکان متحرکي به کار رفت که در نمايشگاهي در شهر پاريس به نمايش گذاشته شده بود. از آن پس ، نام پله برقي براي اين گونه پله ها رايج شد. حداکثر ارتفاع پله هاي برقي امروز 18 متر است.
اين پله ها به وسيله نيروي برق کار مي کنند و با زنجير حلقوي که بدون توقف در حال چرخش است ، به حرکت در مي آيند. يک موتور اين زنجير را مي چرخاند. زنجير به پله ها متصل است و چرخش آن موجب حرکت پله مي شود. پله ها هم پس از آن که به بالاترين يا پايين ترين نقطه رسيدند، به زير آن مي روند و پس از گذشتن از زير پا از سمت مقابل بيرون مي آيند. هنگام حرکت پلکان ، سطح پله ها به گونه اي بيرون مي آيد که ما براحتي بتوانيم روي آن بايستيم.
پله هاي برقي بزرگ مي توانند در هر ساعت 6هزار نفر را جابه جا کنند. پله هاي برقي به صورتي طراحي شده اند که اگر به هر دليلي يکي از زنجيرهاي آن بشکند يا جابه جا شود، پله از حرکت مي ايستد. علاوه بر اين ، يک کليد ايمني يعني هم در پله برقي وجود دارد که حرکت آن را در صورت بروز هر گونه ايراد يا اختلال فورا متوقف مي کند.

 

لینک : پله برقي چگونه کار مي کند؟

 

نوشته شده در : پنجشنبه 1385/07/06 - ساعت : 4:22 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |
بنا به پژوهشی تازه لبخندی که بر لبان مونا ليزا نشسته يا به خاطر آنست که او باردار است و يا اينکه به تازگی بچه ای به دنيا آورده است.

دانشمندان کانادايی به کمک اشعه ليزر موفق شده اند تصويری سه بعدی از تابلوی معروف لئوناردو داوينچی تهيه کنند.

با مطالعه دقيق تابلو و کشف لايه های زيرين آن، گفته شده است مونا ليزا جامه ای به تن دارد که زنان حامله و يا فارغ از زايمان به تن می کرده اند.

اين تحقيق همچنين نشان می دهد که تابلو در طول 500 سال آسيب چندانی نديده است.

فراسوی سايه های تيره

هيئتی از مرکز پژوهش ملی کانادا اجازه داشتند بر اصل تابلو که به موزه لوور تعلق دارد کار کنند.

با مطالعه دقيق ليزری، بخش های تيره و ناشناخته تابلو کشف شده است: مانند مد لباس موناليزا و فرم گيسوی او.

با پژوهش اخير روشن شده است نوع بالا تنه ای که مونا ليزا به تن دارد، در قرن شانزدهم ميلادی مخصوص زنان حامله بوده و يا زنانی که تازه از بستر زايمان برخاسته اند.

اين جزئيات تا کنون شناخته نبود، زيرا در سايه های تيره تابلو فرو رفته بود.

درباره هويت زن گفته شده است که او همسر بازرگانی از اهالی فلورانس به نام فرانچسکو دل جوکوندو بوده است.

رازهای ديگر

داوينچی سفارش نقاشی اين اثر را بين سالهای 1503 و 1506 دريافت کرد اما آن را به موقع تحويل نداد و چند بار آن را عوض کرد.

درباره اين اثر هنوز رازهايی باقی است از جمله اين که معلوم نيست اين تابلو چگونه پديد آمده است.

شگردهای شيوه نقاشی مات يا به اصطلاح دودآلود داوينچی هنوز کاملا روشن نشده است.

به گفته کارشناسان داوينچی با ابزارها و رنگهای خود، سبک تازه ای ابداع کرده بود که اجزای تصوير در عين ظرافت و هماهنگی، مشخص و برجسته ديده می شد.

 

لینک : راز لبخند ژوکوند: 'مونا ليزا آبستن بوده است'

نوشته شده در : پنجشنبه 1385/07/06 - ساعت : 0:46 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

نویسنده : اميرعباس امامی

با خواندن خبر جراحي گردن يك سگ در هفته گذشته و اشاره صريح خبرگزاري به اينكه سگ مورد نظر تا قبل از عمل نمي‌توانست «پارس» كند، نگارنده را بر آن داشت تا به بيان خاطره اي آموزنده بپردازم.

سالها قبل كه طراحي جدول يكي از نشريات را به عهده داشتم، تلفني از فرهنگستان زبان و ادب فارسي به دفتر نشريه شد و خواهان گفت‌وگو با طراح جدول شدند. آقايي كه خود را از مديران فرهنگستان معرفي كرد با لحني عتاب انگيز از شرحي كه در جدول براي لغت «پارس» گذارده بودم انتقاد كرده و بسيار گله مند بود از شرح «بانگ سگ» كه در جدول. لغت چهارحرفي «پارس» در مي‌آمد.

وي در تشريح اين انتقاد يادآور شد كه در زمانهاي گذشته اعراب براي تمسخر ايرانيان. «عوعوي سگ» را با لفظ «پارس» اطلاق مي‌كردند و متاسفانه طي زمان اين عبارت بديمن در فرهنگ و محاورات ايراني نيز جاي گرفت.
ادله قابل تاملي بود كه شايد در هيچ كتاب يا رسانه‌اي به آن اشاره نشده بود و طي سالها بعد هم تاكنون به آن اشاره‌اي نشد.

راقم اين سطور بارها در سريالها و برنامه‌هاي تلويزيوني و حتي مطبوعات به اطلاق نامناسب بانگ سگ به «پارس» برخورد كردم و از اينكه در اين زمينه تذكري از فرهنگستان زبان و ادب فارسي نشد در عجب بودم كه حتي اطلاق «خليج عربي» نيز تمسخر و توهين امروزين اعراب به ايرانيان به شمار مي‌رود كه بي‌تفاوتي در اين مبحث نيز شايسته نبوده و خوشبختانه با آن اقداماتي عاجل صورت گرفته است.
به هر حال شايسته ديدم با يادآوري اين مطالب حداقل همكاران رسانه اي در پاسداري از «پارس» و شكوه و جلال پارس دقت نظر داشته باشند.

لینک : پارسی را پاس بداریم!

Professional News Site

نوشته شده در : چهارشنبه 1385/07/05 - ساعت : 23:59 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |
متن زیر از سایت بازتاب اقتباس شده که اونها هم از ایسنا گرفتن!!!

شب بر همه خوش تا صبح فردا

مريم نشيبي، متولد 1325 و ليسانسه جغرافياي اقتصادي از دانشگاه تهران است. او از سال 51 13تا 74 مدرس رشته جغرافيا در دبيرستان‌هاي تهران بوده، كار گويندگي خود را از سال 57 آغاز كرده است و امروز ـ 13 ارديبهشت ماه ـ مصادف با تولد 61 سالگي اوست.

نشيبي مي‌گويد: در بچگي آدم بسيار خجالتي بودم و پاسخگويي به سوالات شفاهي برايم سخت بود.
به گفته او كه اصرار دارد نشيبا با «نشيبي» نوشته شود، نخستين بار صداي او توسط علي‌اصغر دريابيگي كه معلم جغرافي او در دبيرستان بهمنيار بوده كشف شده است. «شب بخير كوچولو» برنامه به ياد ماندني و خاطره‌انگيز اين گوينده در اذهان بسياري از شنوندگان در طول سال‌هاي گذشته است كه پخش آن از سال گذشته متوقف شد.

نشيبي، از پايان «شب بخير كوچولو» به عنوان برنامه‌اي ياد مي‌كند كه از مادر خود جدا شده است. او در اجراي اين برنامه همواره معتقد بوده كه كلامش بايد كودكان دورترين نقاط اين سرزمين را كه حتي از حداقل‌هايي محروم‌اند، بنوازد.

اين گوينده پيشكسوت خرسند است كه هنوز صداي او را مي‌شناسند و در جاهاي مختلف با اين جمله روبه رو مي‌شود: سلام خانمه «شب‌بخير كوچولو»!

در حال حاضر مريم نشيبي، گوينده برنامه‌هاي راديويي «‌گلبانگ» ،« قصه ظهر جمعه» در شبكه سراسري صدا و «قصه‌هاي ايراني براي بچه‌هاي ايراني» در شبكه صداي آشناست، بخش عصرگاهي چهارشنبه‌هاي شبكه راديويي پيام، راوي «از رمان تا نمايش» شبكه فرهنگ و نريتور برنامه تلويزيوني «‌ديار يادها» از شبكه اول سيما كارهاي ديگر او در بهار 61 سالگي است.

ورود به راديو
مريم نشيبي، درباره چگونگي ورود خود به راديو گفت: در سال 56 در آزمون گويندگي قبول شدم و كار گويندگي را از سال 57 با كار گويندگي خبر آغاز كردم، در آن زمان با توجه به اين كه معلم بودم، فكر مي‌كردم بايد گوينده خبر باشم. غافل از اين كه بايد گويندگي را با كار توليد شروع مي‌كردم. چرا كه آدم احساساتي بودم و در حين خواندن خبرها چه شاد و چه تلخ، دچار احساسات مي‌شدم.

وي ‌افزود: در سال 60، كار گويندگي خبر را كنار گذاشتم و در تحريريه خبر به فعاليت مشغول شدم، اما پس از آن متوجه شدم كه اصلا كار خبر، كار من نيست و پس از آن 6 سال فعاليت خاصي نداشتم تا اين كه اوايل سال 66 زمينه ورود من به راديو، دوباره فراهم شد و پس از تست دادن پذيرفته شدم.

دعوت به كار براي «شب بخير كوچولو»
نشيبي با بيان اين مطلب كه در سال 69 از دفتر ساعد باقري براي قصه‌گويي در يك برنامه راديويي براي تست دعوت شدم اظهار كرد: در آن زمان ساعد باقري را نمي‌شناختم، پشت ميكروفن نشستم و قصه خاله پيرزني كه ميهمان‌هاي ناخوانده را در خانه خود مي‌پذيرد خواندم و پس از آن براي كار در برنامه «شب بخير كوچولو» پذيرفته شدم.

وي از مهدي سديفي نخستين تهيه‌كننده «شب بخير كوچولو» به نيكي ياد ‌كرد و گفت: سديفي من را با فاكتورهاي قصه‌گويي در زمينه گويندگي كودك و بيان ضعف و قوت عبارات قصه نظير گرگه، موشه آشنا كرد.

اين گوينده با اشاره به اين كه در راديو به نسبت بيرون به «برنامه شب بخير كوچولو» كمتر توجه شده است، ادامه ‌كرد: البته «شب بخير كوچولو»، در نخستين جشنواره راديو به عنوان برنامه برتر و در دومين جشنواره من به عنوان گوينده برتر شناخته شدم.

نشيبي، درباره اين كه چرا بزرگترها هم مخاطبان «شب بخير كوچولو» بودند گفت: زماني فردي به من القاء كرد كه در كلام و صدايم مهري نهفته است كه تصنعي نيست و آدم‌ها همه به دنبال اين گمشده هستند و آن را در هر چهره و يا كلامي حس كنند، احساس مي‌كنند آن را قبلا ديده‌اند و من بارها وقتي در اتوبوس، تاكسي، خيابان و به آدم‌هايي برخورد كرده‌ام كه گفته‌اند «خانم، سلام، من شما را مي‌شناسم! در دانشگاه با هم نبوديم! نمي‌دانم عجيب است انگار حتي با شما سفر هم كرده‌ام!» و اين اتفاق بارها افتاده است.

تربيت شاگرد در راديو
اين گوينده در اين باره كه آيا در راديو شاگرداني تربيت كرده است، ‌گفت: به شكل اجرايي كلاسي در زمينه آموزش گويندگي نداشتم. چرا كه فكر مي‌كنم در حيطه كاري من نيست. اما گاه‌گاهي وقتي شنونده راديو در خانه هستم، اگر اشكالاتي در تلفظ عبارات و نحوه بيان آن از سوي گوينده بشنوم، تماس مي‌گيرم و آن اشكال را مي‌گويم.
نشيبي با بيان اين مطلب كه هر چه دارم خوب و بد، از پر قنداق دارم. گفت: درست است كه فاكتورهايي در گويندگي بايد رعايت شود، اما انگار من از شكم مادر گوينده به دنيا آمدم و نمي‌توانم فن بيان را ياد دهم.

خاطره بازگشت دوباره «شب بخير كوچولو»
نشيبي از برنامه «قصه‌هاي ايراني براي بچه‌هاي ايراني» به عنوان برنامه‌اي ياد مي‌كند كه برايش مثل «شب بخير كوچولو»ست و او در آن راوي قصه‌هايي است كه براي بچه‌هاي خارج از كشور گفته مي‌شود.
وي درباره اين برنامه ‌گفت: بعد از توقف «شب بخير كوچولو» و يك شب قبل از اعلام كارم در روايت قصه‌هاي اين برنامه جديد، از تعدادي از بچه‌هاي راديو كه در مكه بودند خواستم تا براي دميده شدن روحي به كالبد مرده «شب بخير كوچولو» و زنده شدن آن دعا كنند كه همين طور هم شد، و من دوباره به آن فضا نزديك شدم .

روند طي شده گويندگي در راديو
نشيبي درباره روند طي شده گويندگي در راديو طي سال‌هاي گذشته به ايسنا گفت: به اعتقاد من راديو در اين زمينه افت داشته است و گويندگان شاخص گذشته، مثل مولود كنعاني گوينده «در انتهاي شب» و گويندگان برنامه «گل‌ها» را كم داريم يا اصلا نداريم.

وي با بيان اين مطلب كه شايد برخي از ضوابط براي انتخاب گوينده برداشته شده است اظهار كرد: بسياري از گويندگان ما نياز به كلاس‌هاي آموزشي دارند و اين كه اساتيد با آن‌ها دلسوزانه كار كنند.

به اعتقاد او، در بحث حضور گويندگان جديد، صداي گويندگان مرد شرايط قابل قبول‌تري در زمينه فاكتورهاي گويندگي مورد نظر در راديو را دارد.

نويسندگي راديو
نشيبي با بيان اين مطلب كه به‌ غير از تعدادي از برنامه‌هاي راديويي كه اساتيد و نويسنده‌هاي دلسوز پشت آن هستند، تعدادي از برنامه‌ها پرمحتوي نيست، اظهار كرد: حتي به لحاظ ويرايش نيز به برخي از متن‌ها بايد مطالبي اضافه و يا كم شود.

وي تعدد شبكه‌هاي راديويي گسترده و جذب مخاطب به اين شبكه‌ها را بسيار سخت دانست و ادامه داد: براي هركدام از اين شبكه‌هاي راديويي به يك تيم‌هاي بسيار قوي و افراد دلسوز نيازمند هستيم.

نريتوري در برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون
اين گوينده با اشاره به نريتوري خود در برنامه‌هاي سينمايي تلويزيون اظهار مي‌كند: در آن زمان بسياري از افراد گمان مي‌كردند كه من در اين زمينه كارشناس هستم؛ چرا كه در تلفظ عبارات به شكل صحيح بسيار دقت مي‌كردم.

نپذيرفتن تيزرخواني براي تبليغات بازرگاني
نشيبي با بيان اين مطلب كه صداي من در يك تبليغ بازرگاني مي‌تواند مهر استانداردي باشد، مي‌گويد: شايد در برخي از مواقع پشت تبليغات بازرگاني زمينه‌هاي سودجويي نهفته باشد كه من از آنها اطلاع ندارم و هرگز اين كار را نمي‌پذيرم.

پيشنهاد اين گوينده 61 ساله به راديو در 66 سالگي
نشيبي، روند راديو را طي 66 سال گذشته روند صعودي دانست و ‌گفت: در اين سال‌ها تلاش‌هاي زيادي از سوي مسؤولان راديو و تلويزيون انجام شد و ما به آخرين پيشرفت‌ها مجهز شديم و طبعا در روز چهارم ارديبهشت ماه جاي همه پايه‌گذاران و تلاشگران و همكاران عزيز راديو كه الان در بين ما نيستند خالي است.

به اعتقاد اين گوينده، راديو به لحاظ جغرافيايي همه جا هست.
اين گوينده با بيان اين مطلب كه راديو با توجه به برد خود مي‌تواند همه جا كارساز باشد، تاكيد كرد: راديو بايد كمي به كيفيت برنامه‌هاي خود توجه كند و برنامه تنها آنتن پر كن نباشد.

نشيبي در پايان با اشاره به لزوم وجود متخصصان برنامه‌ساز در راديو مي‌گويد: متاسفانه يكي از صدمات راديويي‌ها در اين است كه دريافتشان با عملكرد آن‌ها نمي‌خواند و مجبور هستند به كار دوم و سوم روي آورند. اما به هر حال ما راديو را با همين شرايط پذيرفته‌ايم.

 

منبع : ایسنا

لینک : شب بر همه خوش تا صبح فردا

Professional News Site
نوشته شده در : چهارشنبه 1385/02/13 - ساعت : 21:57 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

ابرقدرت فوتبال دستي در فدراسيون فوتبال ايران


بازيكنان پلاستيكي او از رم تا خرابه‌هاي تخت‌جمشيد را ديده‌ و حتي در كمپ اصلي اورست نيز بوده‌اند. آنان با كساني مثل «پله»، «سپ بلاتر»، «اسون گوران اريكسون» و بسياري ستاره‌هاي ديگر فوتبال بازي كرده‌اند. او خطي را روي نقشه كشيد و 23 نامه به 23 فدراسيون فوتبال نوشت و تنها يك جواب دريافت كرد؛ نامه‌اي كه با «به نام خداوند بخشنده مهربان» آغاز مي‌شد و از طرف فدراسيون فوتبال ايران بود.

 

حتماً مسابقه‌هاي فوتسال آسيا را كه صادق درودگر با هدايت بازيكن تيم ملي فوتسال كشورمان، يكي از معروف‌ترين مقامات آن بازي‌ها شده بودند و تصاوير آنها مدتها بحث جذاب شبكه‌هاي تلويزيوني شده بود را به خاطر داريد. اما به تازگي، خبر جالبي از يك هنر بزرگ وي در سطح جهان مخابره شده است.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، روزنامه «تايمز» در گزارشي نوشت: آقاي اسلوان تنها به خاطر يك فوتبال دستي سفر مي‌كرد. بازيكنان پلاستيكي او از رم تا خرابه‌هاي تخت‌جمشيد را ديده‌ و حتي در كمپ اصلي اورست نيز بوده‌اند. آنان با كساني مثل «پله»، «سپ بلاتر»، «اسون گوران اريكسون» و بسياري ستاره‌هاي ديگر فوتبال بازي كرده‌اند.

هم اكنون فوتبال دستي اين آقا در بخش خيريه سايت eBay به فروش مي‌رسد. داستان سفرهاي ايشان در همين ماه منتشر شد؛ سفري كه توسط آقاي «اندي اسلوان»، حقوقدان انگليسي، از انگليس تا ژاپن در جام جهاني گذشته با هدف صلح صورت گرفت. او اين تصميم را در سال آخر تحصيلش گرفت و مصمم شد تا به سه قاره جهان سفر كرده و با فدراسيون‌هاي فوتبال كشورهاي آنان فوتبال‌دستي بازي كند.

او خطي را روي نقشه كشيد و 23 نامه به 23 فدراسيون فوتبال نوشت و تنها يك جواب دريافت كرد؛ نامه‌اي كه با «به نام خداوند بخشنده مهربان» آغاز مي‌شد و از طرف فدراسيون فوتبال ايران بود.

مقامات فيفا هم بازي با «سپ بلاتر» را رد كردند، اما زماني كه وي به زوريخ و مقر فيفا رسيد، بلاتر هم به مسابقه رضايت داد.

«اسلوان» به همراه دوستانش موفق شدند، عده زيادي را از لهستان تا كامبوج شكست دهند و حتي در ايران از او دعوت شد تا در مسابقات مقدماتي جام جهاني نيز در كنار تيم باشد.

آنان شبي در تركيه از سوي عده‌اي دزد محاصره مي‌شوند، ولي با درآوردن فوتبال دستي از كيفشان، دزدها فراموش مي‌كنند كه چه قصدي داشته‌اند.

«اسلوان» با مچ‌هاي آهنين خود، تورنمنتي بدون شكست را پشت سر گذاشت و تنها يك بار از يكي از مقامات فدراسيون ايران به نام آقاي درودگر شكست خورد. او كه خود را قهرمان جهان مي‌ناميد با نتيجه 10 بر 4 وي را شكست داد.

او مي‌گويد: پس از اين شكست، سرسخت‌ترين رقيبش «گرث سوث گيت» فوتباليست انگليسي بوده است.
فوتبال دستي او به دست «پله» و بقيه امضا شده و هم اكنون به فروش گذاشته شده است.«اسلوان» مي‌گويد: نبود فوتبال دستيم در كنار من در آلمان بسيار سخت است، اما خوشحالم كه به هدف خير آن را از دست مي دهم.

 

لینک : ابرقدرت فوتبال دستی در فدراسیون ایران

 

Professional News Site
نوشته شده در : چهارشنبه 1385/02/13 - ساعت : 21:48 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

اسکناس 20000 ريالی

20kobsec.jpg
20krvsec.jpg
20k1sec.jpg

1- نخ امنيتی

نخ امنيتی اين اسکناس از نوع پنجره ای با روکش فلزی است و آرم بانک مرکزی نيز در زمينه آن به چشم می خورد ، اين نخ درون خميره کاغذ می باشد و فقط بخش هايی از آن در سطح کاغذ نمايان است.

20k2sec.jpg

2- ريزچاپ برجسته

ريزچاپ برجسته با نوشته " بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران " که با استفاده از وسايی بزرگ نمايی ( ذره بين ) به سادگی قابل رؤيت می باشد.

20k3sec.jpg

3- ريزحروف برجسته منفی، مثبت

ريزحروف برجسته جمله " جمهوری اسلامی ايران " بصورت مثبت و منفی در طرح گنجانده شده که با استفاده از ذره بين به سادگی قابل رؤيت می باشد.

20k4sec.jpg

4- نشانه برجسته برای تشخيص نابينايان

علامت مخصوص در گوشه اسکناس بطور برجسته برای شناسايی آن توسط افراد نابينا بصورت سه دايره که به آسانی قابل لمس می باشد.

20k5sec.jpg

5- واتر مارک

تصوير حضرت امام (ره) بصورت سه بعدی در خميره کاغذ وجود دارد که برای رؤيت آن بايد اسکناس را در مقابل تابش نور مستقيم قرار داد.

20k6sec.jpg

6- طرح زمينه خطی

کليه طرح های زمينه اين اسکناس بصورت خطی و با رنگ های متفاوت می باشد.

20k7sec.jpg

7- سيترو

اين قسمت از اسکناس در مقابل نور، نمايشگر عدد 20000 است.

20k8sec.jpg

8- ريزمتن برجسته

ريزمتن برجسته عدد 20000 روی گنبد که با ذره بين قابل رؤيت می باشد.

20k9sec.jpg

9- چاپ برجسته

بخش هايی از اين اسکناس دارای چاپ برجسته می باشد که برجستگی اين سطوح در مقايسه با چاپ های ديگر به سادگی بوسيله انگشتان دست قابل لمس است.

20k10sec.jpg

10- طرح مخفی

با تغيير زاويه اسکناس به نحوی که روی اسکناس بصورت افقی در مقابل چشم قرار گيرد در سمت چپ تصوير حضرت امام (ره) طرح مخفی بصورت عدد 20000 نمايان می گردد.

مرکب فلورسنت

20k12sec.jpg

با تابش نور ماورای بنفش به قسمت روی اسکناس :

  • رنگ امضاء وزير امور اقتصادی و دارايی و رئيس کل بانک مرکزی از مشکی به سبز فسفری تغيير می نمايد.
  • قسمت هايی از طرح متمرکز شده در وسط اسکناس به رنگ فسفری آبی و سبز تغيير می نمايد.
  • الياف نامرئی در خميره کاغذ نيز به رنگهای فسفری آبی ، قرمز ، سبز و زرد نمايان خواهند شد.
  • رنگ شماره سريال از قرمز به طلايی تغيير خواهد کرد.
20k12sec.jpg

با تابش نور ماورای بنفش به قسمت پشت اسکناس :

  • بخشهايی از بالای ميدان نقش جهان همچنين خطوط محوطه ميدان و گنبد مسجد به فيروزه ای فسفری تغيير رنگ خواهند داشت.

لینک : اسکناس 20000 ريالی

 

نوشته شده در : شنبه 1385/02/09 - ساعت : 20:33 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

اسکناس 2000 ريالی

2kobsec.jpg
2krvsec.jpg
2k1sec.jpg

1- چاپ برجسته

تصوير حضرت امام خمينی(ره) در سمت راست با چاپ برجسته.

2k2sec.jpg

2- واترمارك

طرح تصوير حضرت امام خمينی (ره) در سمت چپ و در خميره كاغذ (واترمارك) كه در مقابل نور از دو طرف قابل رويت است و همانند طرح تصوير واترمارك اسكناسهای سری قبل است.

2k3sec.jpg

3- نخ امنيتی

نخ امنيتی از نوع پلی‌استر با نوشته بانك مركزی جمهوری اسلامی ايران در درون كاغذ قرار گرفته است که در مقابل تابش اشعه ماوراء بنفش به رنگهای سبز و آبی و قرمز نمايان می‌گردد.

2k4sec.jpg

4- نشانه برجسته برای تشخيص نابينايان

سمت چپ و پايين دو نقطه به صورت برجسته برای سهولت شناسايی اين اسكناس توسط عزيزان روشندل در نظر گرفته شده است.

2k5sec.jpg

5- سيترو

سمت چپ و پايين (سمت راست مشخصه موضوع بند 4) بخشی از مبلغ اسمی اسكناس به صورت لاتين (2000) چاپ شده كه با چاپ قسمت مكمل آن در پشت اسكناس در مقابل نور قابل رويت مي‌باشد.( طرح SeeThrough)

2k6sec.jpg

6- تصوير مخفی

طرح تصوير مخفی در قسمت وسط و پايينی روی كتيبه قهوه‌ای رنگ مبلغ اسمی اسكناس به صورت لاتين(2000) به طور مخفی چاپ شده است كه با قرار دادن اسكناس در حالت افقی و در مقابل نور قابل رويت مي‌باشد.

2k7sec.jpg

7- ريزچاپ (ميکروپرينت)

عبارت «جمهوری اسلامی ايران» در مستطيل های کوچک بنفش رنگ در قسمت بالای اسکناس به صورت ريزچاپ (ميکروپرينت) درج گرديده است که با ذره‌بين قابل رويت است.

2k8sec.jpg

8- شماره سريال زير نور ماوراء بنفش

شماره سريال اسکناسها به رنگ قرمز در قسمت پايين سمت راست و بالای سمت چپ با استفاده از مرکب فلورسنت چاپ شده است که زير نور ماوراءبنفش به رنگ طلائی قابل رويت می‌باشد.

2k9sec.jpg

9- چاپ برجسته

بخش هايی از اين اسکناس دارای چاپ برجسته می باشد که برجستگی اين سطوح در مقايسه با چاپ های ديگر به سادگی بوسيله انگشتان دست قابل لمس است.

10- فيبرهای نامرئی فلورسنت

استفاده از فيبرهای نامرئی فلورسنت در خميره کاغذ به رنگهای سبز ، آبی ، قرمز و زرد در رو و پشت اسکناس که مقابل تابش اشعه ماوراءبنفش قابل رويت است.

11- مرکب فلورسنت

استفاده از مرکب فلورسنت در بخش اعظم سطح اسکناس و بخشی از پشت اسکناس که در زير نور ماوراءبنفش به رنگ سبز روشن ديده می‌شود.

 

 

لینک : اسکناس 2000 ريالی

 

 

نوشته شده در : شنبه 1385/02/09 - ساعت : 20:30 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

تنها حمله واقعي آمريكا به خاك ايران

 

در شرايطي كه روزنامه‌هاي غربي هر روز گزارش‌هايي تخيلي در سبك‌هاي گوناگون از حمله نظامي احتمالي آمريكا به ايران منتشر مي‌كنند، «بازتاب» در گزارش مشروحي به بازخواني تنها حمله نظامي واقعي پنتاگون به خاك جمهوري اسلامي ايران مي‌پردازد.

اين حمله واقعي و موضعي تنها حدود يك سال پس از پيروزي انقلاب اسلامي و پيش از استقرار كامل قواي امنيتي و نيز در دوره‌اي تشكيل شد كه دولت مهندس بازرگان استعفا كرده و دولت بني‌صدر و شهيد رجايي هنوز زمام امور را به دست نگرفته بود و دولت شوراي انقلاب موقت مديريت كشور را در اختيار داشت.

اين گزارش كه برگرفته كه از تحقيقات مشروح گروهي در فصلنامه حضور (وابسته به مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)) است، به برنامه‌ريزي‌هاي دقيق و پيچيده دولت ايالات متحده آمريكا اشاره شده و جزييات جالبي را با استفاده از منابع خود آنها به دست داده است.

پيشينه حمله

در نيمه دوم قرن بيستم، امپرياليسم آمريکا، ابرقدرتي بود که هيمنه اقتدارش را بر ذهن و دل ملت‌ها چيره ساخته بود و کسي را ياراي مقابله با آن نبود. آمريکا در نيمه دوم قرن بيستم، ژاپن، کره، ويتنام و... را به خاک و خون کشيده و با لشکرکشي به بسياري از کشورها، زهر چشم گرفته بود.

در آوريل 1980 ميلادي، مصمم شد، طرح‌هاي نظامي عليه ايران انقلابي را به اجرا درآورد. با وجود آن‌که ايرانيان با رهبري و هدايت‌هاي امام خميني(ره)، قاطعانه و بي هيچ قيد و شرطي، خواستار استرداد شاه، عذرخواهي آمريکا و بازگرداندن اموال بلوکه شده و اموالي که شاه از ايران خارج کرده بود، بودند اما آمريکايي‌ها براي رعايت اصول غافلگيري در عمليات نظامي همچنان تظاهر به تمايل براي حل مسالمت‌آميز مسئله مي‌کردند. «برژينسکي» و «هميلتون جردن» در يادداشت‌هاي خويش متذکر مي‌شوند که در روزهاي پيش از آغاز عمليات نجات، بار ديگر، باب مذاکره تازه‌اي را با ايراني‌ها گشودند تا آنها را اغفال کنند و ايراني‌ها احتمال ندهند که آمريکا قصد اجراي عمليات نظامي را دارد و هم‌زمان به آمريکايي‌هاي مقيم ايران از راه هاي مختلف توصيه مي‌کردند که ايران را ترک کنند.

طراحي حمله

«برژينسکي» مي‌نويسد: «طرح عمليات که پس از هفته‌ها بررسي و تحليل تهيه شده بود، جمعا دو روز (از 24 تا 26 آوريل 1980 برابر با 4 تا 6 ارديبهشت 1359) طول مي‌کشد. در شب اول، هشت هليکوپتر و سه هواپيماي «C-130» در عمق خاک ايران در وسط بيابان فرود مي‌آمدند. بالگردها پس از سوخت‌گيري شبانه به نقطه‌اي در نزديکي تهران پرواز مي‌کردند و تمام روز را در انتظار فرا رسيدن شب در اين نقطه توقف مي‌کردند. حمله به سوي سفارت که محل نگاهداري گروگان‌ها بود، در شب دوم با وسايط نقليه‌اي که پيشتر تدارک شده بود، انجام مي‌گرفت و يک گروه جداگانه هم براي نجات «بروس لينکن» کاردار سفارت و دو تن از همکارانش به محل وزارت خارجه ايران مي‌رفتند. برنامه دقيقي براي ورود به ساختمان سفارت و آزاد ساختن گروگان‌ها پيش‌بيني شده بود و گروگان‌ها پس از رهايي و شايد به همراه چند اسير از اشغال‌کنندگان سفارت به استاديومي که در نزديکي سفارت قرار داشت، منتقل مي‌شدند و با بالگرد ها به يک فرودگاه مجاور پرواز مي‌کردند. قرار بود، اين فرودگاه، شبانه به وسيله يک گروه کماندويي اشغال شود و گروگان‌ها و کماندوها با هواپيماي مستقر در فرودگاه به پرواز درآيند. تمام مراحل عمليات در تاريکي شب پيش‌بيني شده بود و با تمرين‌هاي مکرر براي اين عمليات به وسيله گروه ورزيده‌اي که داوطلب انجام اين مأموريت شده بودند، همه ما به نتيجه آن اميدوار بوديم».

قرار شد، عمليات توسط گروه رزمي مشترکي انجام شود که متشکل بود از گروه دلتا و بخش‌هايي از نيروي هوايي، دريايي و رنجرها.

نيروي دلتا که نيروي عمل‌کننده اصلي در زمين و يورش به سفارت بود و در عمليات به کار گرفته شد، از پيچيده‌ترين و سخت‌ترين آموزش‌ها و مهارت‌هاي نظري و عملي برخوردار بود، چنان که مي‌توان اعضاي آن را افراد استثنايي دانست که به ندرت، ديگران قادرند به چنين ظرفيت‌هايي برسند. نيروي دلتا آموزش ديده است که در پشت خطوط دشمن در جبهه جنگ يا در شهر، دست به عمليات ترور، از بين بردن نخبگان، تخريب، انفجار، شناسايي و نجات و ضدتروريسم بزند و تا آن زمان، نيروي دلتا همچون يک گروه سري براي مردم و حتي نيروهاي آمريکايي هم ناشناخته بود.

طرح عمليات

 نام رمز مأموريت براي آزاد کردن گروگان‌ها «پنجه عقاب» و طرح آن از اين قرار بود: سه هواپيماي «MC-130» حامل نيروها و سه هواپيماي «EC-130» حامل سوخت (جمعا شش هواپيما) جزيره مصيره، واقع در سواحل شيخ‌نشين عمان را ترک مي‌کنند و به سوي ايران به پرواز درمي‌‌آيند و در محلي در کوير طبس که «کوير يک» نامگذاري شده، فرود مي‌آيند و در آنجا منتظر ورود هشت بالگرد «R-H-53D» مي‌شوند.

بالگردها قرار بود، از عرشه ناو هواپيمابر «نيميتز» که در خليج عمان مستقر شده بود، به پرواز درآمده و در مسيري متفاوت حرکت کرده و تقريبا سي دقيقه پس از فرود آخرين هواپيما، وارد کوير شوند. بالگردها به محض ورود، سوختگيري کرده و نيروي يورش 118 نفري را سوار مي‌کنند. محاسبات چنان انجام شده بود که شش بالگرد، کمترين رقمي بود که براي بلند کردن وزن تيم يورش و تجهيزات آنها و گروگان‌ها لازم بود و دو بالگرد هم براي پشتيباني و يا زاپاس در صورت بروز اشکال فني يا آسيب ديدن يکي از شش بالگرد در اثر تيراندازي و غيره در نظر گرفته شده بود. هواپيماها به مصيره بازمي‌گردند و بالگردها، نيروي دلتا را سوار کرده و رهسپار تهران مي‌شوند، به نحوي که يک ساعت پيش از طلوع آفتاب به محل اختفاي خود در نزديکي تهران رسيده و با طلوع آفتاب، ساعات روز را در تپه‌هاي اطراف گرمسار پنهان مي‌شوند که همه اين محل‌ها از قبل به وسيله افرادي که داخل ايران شده بودند، شناسايي شده بود و در اين محل، تيم يورش با دو مأمور وزارت دفاع آمريکا که چندين روز پيش از عمليات وارد تهران شده بودند، ملاقات مي‌کنند.

پس از غروب آفتاب، دو مأمور وزارت دفاع با يک وانت داتسون و يک فولکس واگن مي‌آيند و يکي از اين وسايل نقليه، شش راننده و شش مترجمي را که با دلتا آمده‌ بودند، به انباري در حومه تهران مي‌برند که در آن شش کاميون مرسدس پارک شده و قرار است در هنگام عمليات، ديوار شرقي سفارت با بمب منفجر شود، به گونه‌اي که کاميون‌هاي هجده چرخ به راحتي عبور کرده و وارد محوطه سفارت شوند.

وسيله نقليه ديگر سرهنگ «چارلي بکويث»، فرمانده عمليات را براي شناسايي از محل اختفا تا سفارت مي‌برند و بکويث پس از وارسي مسير و محوطه اطراف سفارت به محل اختفا بازمي گردد. قرار است با فرارسيدن زمان يورش، شش کاميون افراد دلتا را که به عناصر قرمز، سفيد و آبي تقسيم شده و هر کدام وظايف خاصي در يورش دارند، سوار کرده و از گرمسار در طول جاده دماوند در ساعت 8:30 شب حرکت کنند و با جلوداري سرهنگ بکويث که پيشتر مسير را شناسايي کرده، به تهران بروند. اگر به دليلي کاميون‌ها متقوف شوند و مورد تفتيش قرار گيرند، مأموران بازرسي، دستگير و همراه دلتا برده مي‌شوند.

در مورد روش عبور کاميون‌ها در شهر تهران به شکل کاروان و يا به شکل سبقت‌گيري به نوبت از يکديگر توصيه‌هاي لازم انجام شده است.

يک تيم يورش سيزده نفري که وظيفه آنان، نجات سه گروگاني است که در ساختمان وزارت خارجه نگهداري مي‌شوند با يک اتومبيل فولکس واگن استيشن در مسيري متفاوت به سوي هدف خود حرکت مي‌کند.

بين ساعت يازده و نيم شب يک گروه برگزيده از افراد در يک وانت داتسون با اسلحه کمري با صداخفه‌کن پس از تصرف دو پست نگهباني، نگهباناني را که در طول خيابان روزولت کشيک مي‌دهند، دستگير مي‌کنند و افراد تيم يورش با استفاده از نردبان‌، از ديوار سفارت بالا مي‌روند. آن گاه سرگرد اسنافي (اسم مستعار) که به عنوان افسر هوايي دلتا عمل مي‌کند، به بالگردها که در اطراف گرمسار در حال آماده‌باش هستند، اطلاع مي‌دهد و آنها شروع به چرخيدن در شمال شهر مي‌کنند. با علامت او، بالگردها به نزديکي سفارت مي‌آيند و اگر همان طوري که انتظار مي‌رود تيرک‌هاي کار گذاشته شده در محوطه باز سفارت را (که پيشتر در عکس‌ها شناسايي شده بودند و احتمالا ايراني‌ها آنها را براي جلوگيري از امکان فرود بالگردها کار گذاشته بودند) بتوانيم برداريم، اولين بالگرد، مستقيما به داخل سفارت فرا خوانده مي‌شود و سپس، تمام گروگان‌هاي آزاد شده سوار اولين بالگرد مي‌شوند و دکترهاي دلتا آنها را معاينه مي‌کنند. در صورتي که امکان جابجا شدن تيرک‌ها وجود نداشت، طرح ديگر اجرا مي‌شود و گروگان‌ها به استاديوم امجديه برده مي‌شوند. پس از آنکه تمامي گروگان‌هاي آزادشده به وسيله بالگرد از محوطه دور شدند، عنصر قرمز و به دنبال آن عنصر آبي از شکافي که در ديوار ايجاد شده است، عقب‌نشيني مي‌کنند و با عبور از عرض خيابان روزولت (شهيد دکتر مفتح) به استاديوم مي‌روند و در آنجا به همراه عنصر سفيد سوار باقي مانده بالگرد مي‌شوند.

چنانکه گروگان‌هاي نگهداري شده در وزارت خارجه در خاطرات خود در کتاب «444 روز» گفته‌اند، در محل اقامت آنان، دايما ديپلمات‌هاي خارجي که براي ديدارهاي ديپلماتيک به وزارت خارجه مي‌رفتند، با آنها هم ديداري مي‌کردند و آمريکايي‌ها نيز از اين طريق، اطلاعات دقيق و جزيي در مورد نگهداري آنها در ساختمان وزارت خارجه ايران داشته‌اند.

قرار بود در حالي که عمليات در تهران ادامه دارد، در جنوب تهران در منظريه (نزديک شهر قم و بخشي از ميدان تمرين بمباران‌هاي هواپيماهاي جنگي که پيش از انقلاب مورد استفاده قرار مي‌گرفت و اوايل انقلاب متروکه شده و خالي از نيرو بود) يک واحد رنجر با هواپيما وارد شود و پس از تصرف فرودگاه آنجا، امنيت آن را تأمين کند و پس از رسيدن تمام گروگان‌ها، مترجمان، خلبانان، خدمه، مأموران وزارت دفاع و نيروي دلتا، همگي با هواپيماي «استارليفترسي ـ 141» ايران را ترک کرده و به پايگاه مصيره در عمان مي‌روند. قرار بود رنجرها پس از نابود کردن منظريه ايران را ترک کنند.

آمريکايي‌ها ادعا مي‌کنند که در اين عمليات، جمعا 132 نفر بودند که شامل دو ژنرال ايراني که پس از انقلاب به آمريکا رفته بودند و دوازده راننده و يک تيم دوازده نفري مترجم که نظارت بر جاده‌ها و امنيت کوير يک را به عهده داشتند و تيم مخصوص ضربت سيزده نفره و 93 تن از عمل‌کننده‌ها و ستاد دلتا که تيم ناظر با يکي از «C-130»ها به مصر بازمي‌گشت و 120 نفر سفر را تا مخفيگاه ادامه مي‌دادند که همگي داوطلبانه اين کار را قبول کرده بودند. «ترتيباتي هم براي پرواز دو بالگرد توپدار «AC-130EH» بر فراز شهر تهران اتخاذ شده بود.

به اين ترتيب، قرار شد يکي از آنها با پرواز بر فراز سفارت از نزديک شدن هر زره‌پوش به خيابان روزولت (شهيد دکترمفتح) جلوگيري کند و ديگري نيز بر فراز فرودگاه بين‌المللي مهرآباد که از قرار معلوم دو فانتوم «F-14» در باند آن در حال آماده‌باش بودند، دور بزند. هرگز قصد بمباران تهران در کار نبود و پرواز بالگردهاي توپدار بر فراز تهران فقط براي خنثي کردن هرگونه تهديدي بود که دلتا قدرت مقابله با آن را نداشت. بعضي از ما در ويتنام با اين بالگردها کار کرده بوديم و مي‌دانستيم که خمپاره‌انداز 105 ميليمتري و تفنگ کاتلينگ 20 ميليمتري آن مي‌تواند، در تهران به ما کمک کند. روحيه افراد بهتر شود. ديگر در اين حرفي نبود که دلتا قادر خواهد بود گروگان‌ها را خارج کند به خصوص آن زنگ خطر ذهني نيز از زنگ زدن باز ايستاد».

کشتن نيز جزو ضروري طرح عمليات نجات بود. در جلسه‌اي که در کاخ سفيد تشکيل شد تا آخرين نتايج طرح عمليات مورد بحث قرار گيرد و به سوالات و ابهامات رئيس‌جمهوري و ديگران پاسخ داده شود.
«هر ايراني مسلح در داخل ساختمان‌ها بايد کشته مي‌شد. ما نمي‌رفتيم که نبض آنها را بگيريم و ضربان قلبشان را بشماريم. ما آن قدر گلوله خرج آنها مي‌کرديم تا مسئله‌اي برايمان به وجود نياورند. وقتي که عمليات شروع شود، تعداد زيادي از ايراني‌ها براي آوردن کمک پا به فرار مي‌گذارند، دلتا وظيفه دارد که آنها را مثل آبکش سوراخ سوراخ کند؛ اين طرح بود».

در مورد فرود آمدن يک باند متروک در نزديکي يک شهر کوچک ايران، چارلي بکويث مي‌گويد: به نظر من، جاي چندان مناسبي نبود. اين بدان معني بود که عده‌اي از مردم احتمالا کشته مي‌شدند، کشتن مسئله‌اي نبود اين کار يکي از وظايف دلتا بود، اما کشتن غيرضروري مردم، احمقانه به نظر مي‌رسيد. البته احمقانه تلقي کردن آن هم از سوي چارلي به اين دليل بود که خود او مي‌افزايد: «همچنين يک درگيري مسلحانه خطر کشف شدن مأموريت را افزايش مي‌داد».

حال بايد دانست که آنها براي اجراي عمليات و درک اين‌که در وهله نخست به چه ساختمان‌هايي در سفارت بايد يورش ببرند و بنابراين چه تعداد نيرو و تجهيزات لازم دارند، علاوه بر استفاده از عکس‌هاي هوايي، عکسبرداري از محل سفارت به وسيله خبرنگاران مرتبط، استفاده از تصاوير تلويزيوني و اطلاعات افراد و جاسوسان و... از روانپزشکاني که به وسيله افسران اطلاعاتي گرد آورده شده بودند نيز استفاده کردند. آنان با استفاده از اين اصل بديهي که بايد به 53 گروگان منزل و غذا داده مي‌شد، آغاز کردند و دريافتند که: «دانشجويان مبارز تا آنجا که امکان دارد، نمي‌خواهند به گروگان‌ها آسيب برسانند؛ بنابراين، بايد ديد چه نوع تسهيلاتي در داخل سفارت وجود داشت که مي‌شد، از آنها براي مراقبت از گروگان‌ها استفاده کرد. با استفاده از منطق استقرايي، دو ساختمان از چهارده ساختمان موجود در سفارت، تقريبا بلافاصله از بحث خارج و حذف شدند، زيرا تسهيلات آشپزي در آنها وجود نداشت و سيستم‌هاي گرم‌کننده نيز در وضع خوبي نبودند». از اين ديدگاه در مورد تک تک ساختمان‌هاي اداري و موتوري و... در سفارت، بحث‌هاي مفصلي شد که ثابت شود کدام ساختمان، محل اقامت گروگان‌هاست و کدام نيست که در نهايت از چهارده ساختمان به شش و يا هشت ساختمان رسيدند و از آن پس بود که امکان تعيين ويژه و تعداد افراد مورد لزوم مشخص مي‌شد، البته در آخرين روزها تعداد ساختمان‌هاي مورد نظر به چهار تا رسيد.

در آن زمان در ايران کسي نمي‌دانست که تصاوير تلويزيوني که هر روز از تظاهرات مردم در مقابل سفارت آمريکا در تلويزيون پخش مي‌شد و روي ماهواره‌ها مي‌رفت، حاوي نکات اطلاعاتي بي‌شمار و مهمي براي طراحان عمليات است. کسي نمي‌دانست که آنان از روي نحوه نگهباني و در دست گرفتن سلاح و جابه‌جا کردن آن به ارزيابي کيفيت نيروها پرداخته و برآورد مي‌کنند که افراد مسلح داخل سفارت، چقدر آموزش ديده يا آماتور هستند. کسي نمي‌دانست که نحوه تردد مسافران در فرودگاه و کنترل و بررسي مدارک در فرودگاه و يا سفرهاي بين شهري و نوع کنترل‌هاي پليس بين شهري و نحوه رفت‌وآمدهاي عادي و روزمره مردم در شهر و ... با دقيق‌ترين اطلاعاتي که اصلا مهم به نظر نمي‌آيد، بايگاني شده و براي طراحي يک عمليات نظامي مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

براي اجراي عمليات حتي افکار و تخيلات نگهبانان سفارت مطالعه شده بود، چون اين ترديد وجود داشت که هواپيماهاي «EC-130» که 300 گالن سوخت را در مخازن عظيم خود جاي مي‌دادند، بتوانند براي سوخت‌گيري بالگردها در کوير فرود آيند و احتمال آن مي‌رفت که پوسته خارجي زمين، نتواند وزن آنها را تحمل کند و در نتيجه، قادر به فرود يا پرواز مجدد نباشند، لذا يک هواپيما با همان وزن به کوير رفت و فرود آمد و محل را بررسي کرد، عکس گرفت و از خاک آنجا نمونه‌برداري کرد و در سي و يکم مارس با اطلاعات از لازم از کوير بازگشت. در اين پرواز آزمايشي، وقتي هواپيما فرود آمده بود، آنها چراغ‌هاي مخصوصي را که از قبل ساخته بودند در کوير کار گذاشتند. اين چراغ‌ها به گونه‌اي طراحي شده بود که از درون يک هواپيماي «C-130» مي‌شد، آنها را با کنترل از راه دور؛ يعني از فاصله دو يا سه مايلي روشن کرد. اين چراغ‌ها که منطقه فرود را مشخص مي‌کردند، حجم کوچکي داشتند.

افرادي که به تهران به منظور پيشقراول‌هاي جاسوسي فرستاده شدند، تحت آموزش‌هاي دقيق سرويس‌هاي اطلاعاتي قرار گرفتند که شامل ياد گرفتن رسوم، امور محرمانه، به خاطر سپردن خيابان‌ها و بلوارهاي تهران، مطالعه وضع و کيفيت حمل و نقل در تهران و ياد گرفتن مقدار لازمي از زبان فارسي و سيستم پولي ايران و ياد گرفتن زندگي مخفيانه و تبادل رمز و مکالمات رمزي و...

تمرين‌هاي مکرر

 اعضاي دلتا بارها و بارها عمليات را به طور آزمايشي تکرار و تمرين کردند. طراحي استاديوم فوتبال امجديه در نزديکي سفارت و تمرين عقب‌نشيني از سفارت براي سوار شدن به بالگردها در استاديوم، دست کم يکصد بار انجام شد، يکصد بار سفارت ساختگي در ميدان تير مورد حمله قرار گرفت و صدها و صدها بار افراد از ديوار 9 فوتي که ساخته شده بود، بالا رفته و پايين پريدند. طراحي ديوار سفارت و انفجار آن به نحوي که به آساني، کاميون‌ها از آن عبور کنند، بارها و بارها توسط يک متخصص انفجار انجام شد.

کساني که نقش پاسداران ايراني را بازي مي‌کردند، در حال گشت در اطراف ديوار ساختگي سفارت مورد حمله قرار گرفتند. افراد از ديوار بالا رفتند و به ساختمان‌هاي ساختگي حمله شد و آنجا خيلي زود پاکسازي شد و بالگردها فرود آمدند. رنجرها در يک منظريه ساختگي، باند فرودگاه را در اختيار داشتند و هواپيماهاي «C-141» با موفقيت همه را سوار کردند. تمرين براي هفتمين بار کاملا بدون اشکال انجام شد.

چارلي بکويث مي‌نويسد: در روزهاي آخر، روش باز کردن درها، محل کليدها و باز کردن قفل‌ها را مي‌دانستيم و تمرين‌هاي زيادي هم در اين مورد انجام شده بود و مي‌گويد، برنامه کار نگهبانان را در دست داشتيم و محل زندگي آنها را مي‌دانستيم.

همکاري کشورهاي خارجي
برژينسکي در کتاب خود مي‌نويسد: «در انجام اين عمليات ما از همکاري صميمانه يک کشور دوست و همکاري غيرمستقيم چند کشور ديگر منطقه که از چگونگي اين عمليات و هدف آن اطلاع نداشتند برخوردار شديم. بايد يادآوري کنم که چند کشور هم در تدارک اين عمليات در داخل ايران با ما همکاري کردند که ما از اين حيث مديون هستيم و بايد روزي آن را جبران کنيم».

به رغم همه پيش‌بيني‌ها، دقت‌ها، تمرين‌ها، محاسبات، کمک‌هاي خارجي و... عمليات نجات با وقوع يک رويداد بسيار ساده شکست خورد و نتايجي کاملا معکوس به بار آورد.

شکست عمليات نجات و فکر ادامه آن
هواپيماهاي «C-130» در کوير يک فرود آمدند. نيروهاي عملياتي، موتورسيکلت‌ها و جيپ چهار تني را از هواپيماها تخليه کردند. در اين حال، يک اتوبوس بنز حامل مسافر در جاده‌اي در آن نزديکي مي‌آمد، قبل از اين‌که گروه حفاظت از جاده به طور کامل مستقر شود، چارلي به لاستيک‌هاي اتوبوس شليک کرده و آن را متوقف مي‌کند و مسافران را پياده کرده و تحت مراقبت قرار دادند. در اين حال، يک تانکر بنزين هم نزديک شد که آن را هم با يک سلاح ضدتانک هدف قرار دادند و تانکر آتش گرفت. پس از آن کاميون کوچک تري از راه رسيد و به محض مشاهده وضع به سرعت دور زد و در تاريکي دور شد و در همين حال، راننده کاميون قبلي که خود را نجات داده بود نيز با آن گريخت.

چارلي بکويث مي‌نويسد: امکان اين‌که دو راننده کاميون ما را ديده باشند، دليل نمي‌شد که ما جل و پلاسمان را جمع کنيم و برگرديم و البته اين يک ريسکي بود که من آن را پذيرفتم.

بالگردها با يک ساعت و نيم تأخير رسيدند. اين تأخير براي عملياتي که همه لحظه‌ها در آن محاسبه شده بود، خيلي جانکاه بود. شش بالگرد، هر کدام از جهت متفاوتي آمدند، اما دو بالگرد هرگز نيامدند. بالگردها با طوفان شن مواجه شده بودند. پس از سوخت‌گيري يکي از آنها هم نقص فني پيدا کرد و تنها پنج بالگرد براي عمليات مانده بود.

«با خود گفتم يا عيسي مسيح، دستم به دامنت... ما فقط پنج بالگرد داريم که مي‌توانند، پرواز کنند... کاملا به ستوه آمده بودم. به جيم گفتم: وضع خراب است. آن خلبان‌هاي لعنتي مي دانند که ما نمي‌توانيم با پنج بالگرد پيش برويم. کايل و من نقشه را مرور کرديم. چطور اين بار لعنتي را سبک‌تر کنيم. اين بالگردها فقط قادرند مقدار معيني بار حمل کنند».

تصميم به لغو عمليات گرفته و با واشنگتن و مراکز فرماندهي هماهنگ مي‌شود. خلبانان «C-130» موتورهايشان را گرم مي‌کردند و گرد و غبار در اطراف پراکنده مي‌شد. ساعت تقريبا 2:40 دقيقه پس از نيمه شب بود. در ميان تندبادي (که وزيدن گرفت) يکي از بالگردها را ديدم که از زمين بلند و به سمت چپ کج شد و به آرامي به عقب خزيد سپس صداي مهيبي بلند شد، صداي انفجار بمب نبود، صداي شکستن نبود، صداي چيزي بود که با يک ضربه متلاشي شود؛ يک انفجار بنزين. گلوله آتشين آبي رنگ مثل بالون به هوا رفت. ظاهرا بالگرد سرگرد شافر به «EC-130» هواپيمايي که تازه عنصر آبي را سوار کرده بود، برخورد کرد. حرارت خيلي زياد بود. يکي ديگر از بالگردها که در فاصله نزديکي به محل انفجار بود، هر لحظه امکان داشت، آتش بگيرد... هوا مثل روز روشن شده بود... موشک‌هاي روي منفجر مي‌شدند.

افراد عنصر آبي طبق تعليماتي که ديده بودند، سريعا در همان لحظه اول از هواپيما خارج شده و بعضي مجروح شده و مسافران ايراني هم در نزديکي جاده محتاطانه ايستاده و نظاره‌گر بودند.
«در تمام راه بازگشت به مصيره، احساس پوچي و پژمردگي مي‌کردم. يأس بر وجودم سايه افکنده بود، گريه‌ام گرفت. اين موقعي بود که نشستم و با تمام وجود، گفتم يا عيسي مسيح، تو مي‌داني که چه گندي بالا آمده است. ما واقعا باعث شرمساري کشور خودمان شديم، خودم را بسيار حقير احساس مي‌کردم. نمي‌خواستم صحبت کنم يا هيچ کاري انجام دهم. فقط احساس مي‌کردم که ديگر آبرويي برايم نمانده بود».
در اين عمليات هشت تن از آمريکايي‌ها در کوير يک کشته شدند.

هاميلتون جردن در مورد شکست عمليات نجات مي‌نويسد: از صبح امروز (پنجشنبه 24 آوريل 1980 / 4 ارديبهشت 1359) نمي‌توانم هيجان خود را پنهان کنم. نزديک ظهر (که به وقت ايران نيمه شب بود) رئيس‌جمهوري من را احضار کرد و وقتي که وارد دفترش شدم، او را خيلي افسرده و ناراحت ديدم. پيش از اين‌که من سخن بگويم، خود او شروع به صحبت کرد و گفت، الان خبر بدي به من داده‌اند. دو بالگرد ما در شروع عمليات سقوط کرده است. از شنيدن خبرها گيج و مبهوت شدم... کارتر پشت ميز خود نشست و چند ثانيه سکوت برقرار شد، هر کسي در درون خود به عاقبت کار مي‌انديشيد و ياراي سخن گفتن نداشت. اين سکوت مرگبار را صداي زنگ تلفن شکست. کارتر گوشي را برداشت و گفت: ديويد (جونز) چه خبر؟

ما حرف‌هاي جونز را نمي‌شنيديم ولي حالت چهره کارتر و پريدگي رنگ او نشان مي‌داد که خبرهاي بدي مي‌شنود. کارتر لحظه‌اي چشمانش را بست و در حالي که به زحمت آب دهانش را قورت مي‌داد، پرسيد: آيا کسي هم مرده است؟ همه به دهان و چشمان او زل زده بوديم. گوشي تلفن را گذاشت، هيچ کس سوالي نکرد تا اين‌که خود کارتر پس از چند ثانيه سکوت گفت: مصيبت تازه‌اي پيش آمده، يکي از بالگردها به يک هواپيماي «C-130» خورده و آتش گرفته و احتمالا چند نفري هم کشته شده‌اند... .


تصور اين‌که گروهي از داوطلبان نجات گروگان‌ها خود جان باخته‌اند و در يک بيابان دور در آن سوي دنيا به خاک هلاکت افتاده‌اند، چون کابوسي بر فکر و روح من سنگيني مي‌کرد. از اتاق کابينه بيرون آمدم تا کمي در هواي آزاد کاخ قدم بزنم و افکارم را منظم کنم، ولي هواي خفه و مرطوب بيرون بيشتر ناراحتم کرد. با حال تهوع به داخل کاخ برگشتم... وقتي به اتاق کابينه برگشتم، هنوز حال عادي نداشتم. رئيس‌جمهوري از براون پرسيد: خبر کشته شدن مأموران عمليات را چگونه به اطلاع خانواده‌هاي آنان خواهيد رسانيد؟

جردن مي‌نويسد: در جلسه جمعه 25 آوريل 1980 (5 ارديبهشت 1359) همه ناراحت و مات مزده بودند و هيچ کس حرفي براي گفتن نداشت. او در جاي ديگر مي‌نويسد: حال مي‌بايست بين صبر و جنگ يکي را انتخاب کنيم.

حتي پس از عمليات نجات هم هنوز فکر ادامه عمليات وجود داشت. برژنسکي مي‌نويسد: به دستور رئيس‌جمهوري، صبح روز 26 آوريل من جلسه‌اي در دفتر خود تشکيل دادم تا امکانات دست زدن به عمليات ديگري را بررسي کنيم. با اين‌که هنوز اطلاع دقيقي از علل شکست مأموريت نجات به جز خارج شدن سه بالگرد از دور عمليات را نداشتيم، اين بار بيشتر انجام عمليات ساده و مستقيمي را مورد بررسي قرار داديم که مبتني بر اعزام نيروي بيشتري به تهران و تصرف يکي از فرودگاه‌ها و عمليات سريع نجات در پايتخت بود، ولي با پراکندن گروگان‌ها در نقاط مختلف ايران اين برنامه هم ديگر عملي نبود.

دانشجويان پيرو خط امام بلافاصله در پي شکست عمليات نجات، گروگان‌ها را در گروه‌هاي چند نفري در شهرهاي ايران در مراکزي به صورت محرمانه پراکنده و نگهداري کردند.
پس از شکست عمليات نجات مرحله دوم عمليات نظامي که حمله تخريبي و انتقام‌جويانه عليه ايران بود نيز خود به خود منتفي شد، زيرا منجر به کشته شدن گروگان‌ها و اثبات بي‌کفايتي حکومت آمريکا و واکنش‌هاي داخلي در آن کشور مي‌شد.

اهميت شکست

شکست نقشه‌اي چنان دقيق، فني و محاسبه‌شده که شرح آن گذشت به معناي شکست تمام سازمان‌هاي ذيربط و فنون آنها بود. براي درک اهميت و عظمت اين شکست، کافي است، تصور کنيد که اگر عمليات نجات پيروز مي‌شد چه اتفاقي مي‌افتاد؟ و براي ايران و انقلاب اسلامي و براي آمريکا چه ره‌آوردهايي داشت و چه تأثيراتي در معادلات جهاني بر جاي مي‌نهاد؟

 

لینک : تنها حمله واقعی آمریکا به خاک ایران

AlirezA24h
نوشته شده در : جمعه 1385/02/08 - ساعت : 17:22 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

دزدي هويت، وحشت پنهان نهفته در اينترنت


خانم «كلراي ميلر» از سپتامبر گذشته با مشكلات زيادي روبه‌رو بوده است؛ تماس‌هاي تلفني و ايميل‌هاي پياپي با مضاميني غيراخلاقي و حتي مرداني كه شب‌ها ديروقت به درب منزل او مي‌آمدند و همه مدعي بودند با استفاده از تبليغ‌هاي اينترنتي به تلفن و نام و آدرس او دست يافته و به اين منظور با او تماس گرفته‌اند.

 

افزايش سرقت اطلاعات شخصي و هويت افراد توسط سايت‌هاي دوست‌يابي و پورنو در اينترنت، چنان امنيت اجتماعي زنان را در آمريكا مورد تهديد قرار داده كه قانونگذاران ايالتي درصددند تا با وضع قوانين جديد بر اين معضل فائق آيند.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، «نيويورك‌تايمز» در گزارشي نوشت: خانم «كلراي ميلر»، ناشر 44 ساله، به تازگي مجبور به برداشتن مشخصات خود از در ورودي آپارتماني شد كه يازده سال است در آنجا زندگي كند. او همچنين از مالك آپارتمان خواسته است تا زنگ خانه‌اش را قطع كرده و شماره تلفنش را نيز عوض كند.

او از سپتامبر گذشته با مشكلات زيادي روبه‌رو بوده است؛ تماس‌هاي تلفني و ايميل‌هاي پياپي با مضاميني غيراخلاقي و حتي مرداني كه شب‌ها ديروقت به درب منزل او مي‌آمدند و همه مدعي بودند با استفاده از تبليغ‌هاي اينترنتي به تلفن و نام و آدرس او دست يافته و به اين منظور با او تماس گرفته‌اند.

او قرباني تعبيري جديد از جرايم اينترنتي شده است. سيل جديدي كه به تازگي در قانونگذاري‌هاي ايالاتي هم در حال نفوذ است.

قانونگذاران ايالتي، حدود سال 1999، متوجه اين سيل به نسبت جديد جرايم اينترنتي معروف به دزدي‌هاي پنهان اينترنتي (Cyber stalking) شدند تا اين‌كه سه ماه پيش، بوش لايحه ضد دزدي‌هاي اينترنتي را امضا كرد. اما مواردي مثل پرونده خانم ميلر، نشان مي‌دهد كه اين امر، چندان راحت هم نيست.

يك فايل شخصي با نام كامل، آدرس و شماره تلفن خانم ميلر به يك سايت مستهجن فرستاده شده بود كه همراه با تقاضاي تماس از طرف ديگران بود. اين مشكل با توجه به قابليت دسترسي به اطلاعات در اينترنت و رشد عظيم شبكه‌هاي اجتماعي و سايت‌هاي آشنايي كه جذب‌كننده سرمايه‌گذاري شركت‌هاي بزرگي است، چند برابر شده است.

«پري آفتاب»، يكي از مديران اجرايي سايت «wiredsafety.org» كه در زمينه كنترل فضاي اينترنت و كمك به قربانيان اين‌گونه جرايم و پورنوگرافي اطفال فعاليت مي‌كند، مي‌گويد: «اين نوع دزدي پنهان، وحشت پنهان نهفته در اينترنت است. هيچ‌كس در اين‌باره صحبت نمي‌كند و گمان مي‌كنند كه بايد با آن كنار بيايند».

بايد گفت، هيچ آماري در مورد ميزان اين‌گونه جرايم وجود ندارد، ولي به گفته سازمان‌هاي مبارزه با اين امر، بسيار معمول شده است.
معمولا در بيشتر مسابقات فوتبال آنلاين و حراجي‌هاي eBay و ... يكي از طرفين مجرم از آب درمي‌آيد.

در سال 2000 پس از درخواست‌هاي «FBI» سازمان تلاش براي توقف تجاوزات اينترنتي، شروع به تحقيق در اين زمينه كرد. آنان كه هر هفته با حدود پنجاه مورد روبه‌رو بودند، از قربانيان خواستند تا پرسشنامه‌هايي را پر كرده و اطلاعات خود و مجرم را به آنان بدهند.

در بيش از نيمي از موارد، متجاوزان غريبه بوده و به احتمال زياد در ديگر موارد آشنا بوده‌اند. مثلا گاه دو نفري كه مدتي با هم دوست بوده‌اند، پس از جدايي يكي از آنان مشخصات طرف مقابل را به سايت‌هاي مخصوصي فرستاده و باعث ايجاد مشكلاتي براي طرفشان مي‌شدند.

آقاي «ريد ملوي»، روانشناس مي‌گويد: گروه مجرمان بسيار متفاوت است و با هر تكنولوژي جديدي كه مي‌‌آيد بايد سايه بزهكاري را در پي آن ديد.

«ماري فرانك»، مشاور خصوصي متخصص در بحث دزدي هويت، پرونده خانم ميلر را يك دزدي هويت به قصد انتقام مي‌داند. او مي‌گويد: سايت‌هاي آشنايي با حجم بالاي اطلاعات شخصي، بهترين محيط براي مجرمان هستند.
تاكنون حدود 45 ايالت قوانيني را در اين زمينه تصويب كرده‌اند كه دولت فدرال نيز در اين زمره قرار دارد. اما مشكلاتي نيز وجود دارد؛ از قبيل اين‌كه مجرم و قرباني در دو ايالت مختلف ساكن و شركت‌هاي اينترنتي داراي شواهد و مدارك در سراسر كشور يا دنيا پراكنده باشند.

خانم ميلر با يك مشكل ديگر نيز روبه‌رو شد. او با شعبه‌هاي مختلف سايت iwantu كه تبليغات وي را منتشر كرده بود در سياتل، كانادا، كاستاريكا و انگلستان تماس گرفته و از آنان خواسته بود تا اطلاعات شخص مرتبط با آنان را به وي بدهند، اما آنان طي ايميلي اعلام كرده‌اند كه نمي‌توانند اطلاعات اعضاي سايت را در اختيار كسي بگذارند.

خلاصه آن‌كه صنعتي كه هم‌اكنون در ميان مشتريان و ايمني و امنيت دست و پا مي‌زند، پيامدهاي بسيار حساس و ظريفي دارد. هم‌اكنون سايت‌هاي آشنايي بسيار كمي وجود دارند كه در مورد مشتريان و اعضايشان تحقيق كرده و پس از آگاهي از صحت موضوعات، اطلاعات را منتشر مي‌كنند.

 

لینک : دزدی هویت ، وحشت پنهان نهفته در اينترنت

AlirezA24h
نوشته شده در : جمعه 1385/02/08 - ساعت : 17:13 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

و خدا دعای کچلها را اجابت کرد


در مبارزه تكنولوژيك پيشرفته عليه كچلي، هر روز شاهد نوآوري‌هاي جديدتري هستيم.
«پاشنه سگ تازي را به همراه شكوفه خرما و سم الاغ در روغن بجوشانيد».
«يك گاو سرتان را ليس بزند».

در طول قرن‌ها، مردهايي كه موهايشان را از دست مي‌دادند، راه‌هاي مختلفي را براي جبران اين زيبايي زمان جواني رفته‌‌اند كه خوشبختانه، هم‌اكنون گزينه‌هاي انتخابي آنان، چيزي فراتر از مدفوع سگ و... است.
هم‌اكنون تكنيك‌هاي پيشرفته جراحي و داروهاي مختلف به دست آمده با علم، بسيار رايج‌تر از استفاده از روغن مار است.

محققان هم‌اكنون، در حال كشف هسته‌هاي بيولوژيك اين امر هستند كه چرا موها رشد كرده و سپس رشدشان متوقف مي‌شود. آنان مي‌خواهند، موها را برداشته در آزمايشگاه تكثير و نقاط خالي سر را به طور كامل با آن پر كنند.
موها هيچ تأثيري در بنيادهاي بيولوژيك ما ندارند. ما را گرم نگه نمي‌دارند، بلكه تنها روي سر ما سايه‌باني ايجاد كرده و سدي را در برابر نور خورشيد مي‌سازند، اما اين مكانيزم‌ها نمي‌تواند نشان‌دهنده نقش رواني مو در انسان باشد. مو از زمان‌هاي باستان، نماد زيبايي و قدرت بوده است.
«آشيل موطلايي»، بزرگ‌ترين جنگجوي هومر در ايلياد است.

موهاي بلند سامسون او را شكست‌ناپذير كرده بود. شكسپير نيز در نمايشنامه «بازرگان ونيزي» از زبان باسانيو در مورد عشقش «پورتيا» مي‌گويد: «موهاي زيباي او دامي است براي جذب قلب مردها، سريع‌تر از به دام افتادن پشه در تار عنكبوت».

«شكسپير» و «هومر»، متوجه يك حقيقت بيولوژيكي ظريف شده بودند: هنگامي كه به دنبال يك دوست مي‌گرديم، ناخودآگاه نشانه‌هاي سلامتي را در او جتسجو مي‌كنيم. سري پرمو و زيبا در يك مرد يا زن، يكي از نشانه‌هاي قابل اعتماد سلامتي در طرف مقابل است؛ بنابراين وقتي موها ناپديد شوند، ضربه روحي حاصل مي‌شود.

نوعا مردها موهايشان را در دهه دوم يا سوم زندگي از دست مي‌دهند. 12 درصد مردان، بيشتر موهايشان را پيش از سي سالگي از دست مي‌دهند و در زمان پنجاه سالگي، بيش از نيمي از آنان داراي سري بي‌مو هستند.

دكتر «كرگ زيرينگ» از جراحان پلاستيك در «بورلي هيلز» مي‌گويد: مردها نگران اين امر هستند. بيشتر مشتريان او تجار جاه‌طلب و مشهور، بازيگران يا اشخاص معروف هستند. آنان هميشه به دنبال رقابت بوده و مي‌ترسند كه از دست دادن مو، باعث شكست آنان شود.

علت ريزش مو وابسته به ريشه‌ها و غده‌هاي مويي است؛ يك عضو ميكروسكوپي در زير پوست كه چهار دوره را مي‌گذراند؛ «رشد»، «بازگشت»، «استراحت» و «ريختن». ممكن است دوره «رشد» سال‌ها طول بكشد و تا زمان ورود تستسترون ادامه يابد.
بقراط براي نخستين بار به رابطه بين تستسترون و ريزش مو اشاره كرد و تحقيقات زيادي نيز تاكنون در اين‌باره انجام شد.

در سال 1988«ماينوكسيديل» به عنوان نخستين دارو براي درمان طاسي سر ساخته شد كه نخستين درمان ريزش مو طي قرن‌ها بود. همچنين در سال 1997 داروي «في‌ناسترايد» ساخته شد كه هر دو اثرات خوبي داشتند و هنوز هم بيشترين كاربرد را دارند.

بايد گفت، دانشمندان در حال تحقيق بيشتر در اين زمينه هستند و تا زماني كه بهترين تحريك‌كننده را براي غده‌هاي مويي پيدا نكنند، بهترين راه كاشت موهاي قوي در سرهاي با مو است.

پزشكان براي كاشت مو معمولا از موهاي پشت سر استفاده كرده و طي فرآيندهايي آنها را تكثير مي‌كنند و سپس با ايجاد شكاف‌هايي روي پوست سر، موها را در آنجا قرار مي‌دهند.
به طور كل، هر جراحي طي يك جلسه مي‌تواند حدود هزار يا كمي بيشتر مو را بكارد تا زماني كه شكل عادي موها دوباره پديدار شود.

درمان‌هاي طاسي و تحقيقات در اين‌باره، مي‌تواند تا زمان رسيدن به يك نتيجه عالي ادامه پيدا كند، اما هم‌اكنون راز كشف نشده، علت ريزش موهاست. مردم مواد شيميايي زيادي را به سرهايشان مي‌زنند تا شايد مؤثر واقع شود كه از مدفوع سگ خيلي بهتر است كه شامپوهاي ويتامينه و... نيز جزيي از آن هستند. البته فضله كبوتر يا آب دهان گاو نيز داراي فاكتورهاي تحريك‌كننده‌اي هستند كه مي‌توانند تحريك‌كننده غدد مويي شوند.

آيا مي‌دانيد:
• بلندترين موي جهان متعلق به «ژي كيپينگ» چيني است كه حدود 18 پا و 50 اينچ طول داشته است.
• موها در هر ماه، حدود 5/0 اينچ رشد مي‌كنند كه پس از مغز استخوان، بيشترين رشد بدن را دارا هستند.
• در هر زماني 90 درصد موهاي سر در حال رشد بوده و 10 درصد آنها در حال استراحت هستند.
• هر شخص، روزانه حدود صد تار مو از دست مي‌دهد.
• زدن موها هيچ تغييري در رشد آنها ايجاد نمي‌كند.
• هر سري حدود صد هزار تار مو دارد. افراد بلوند معمولا موهاي بيشتري دارند، در حالي كه موقرمزها موهاي كمتري دارند.
• تعداد غده‌هاي مويي از ابتداي تولد تا پايان يكسان است، اما امكان دارد جنسشان تغيير كند.
• قدرت استحكام يك تار مو تقريبا به اندازه يك سيم مسي با همان قطر است.
• غدد مويي، هميشه چرخه رشد تا ريزش را پشت سر مي‌گذارد؛ بنابراين، هيچ‌گاه شما مقدار زيادي مو را از دست نمي‌دهيد.
• الگوي ريزش مو در مردان از هر دو طرف پدر و مادر به ارث برده مي‌شود.
• كشف داروي ماينوكسيديل يك تصادف بود. در سال‌هاي دهه 70 اين دارو براي فشار خون مورد استفاده بود كه باعث رشد موها در بازوها، پاها، پشت چانه و پيشاني بيماران شد.

گونه‌هايي از دست دادن مو: هرچند طاسي مردها شايع‌ترين نوع است، اما گونه‌هاي ديگري نيز وجود دارد.
• الگوي طاسي در مردها: در نواحي سر به علت تأثيرات تستسترون و DHT، درمان‌هايي مانند مينوكسيديل و كاشت مو.
• الگوي طاسي زن‌ها: در زن‌ها به ويژه پس از يائسگي، علت نامشخص درمان‌هايي مانند ماينوكسيديل و كاشت مو.
• شيمي‌درماني در بيماران سرطاني: بر اساس نوع دارو، ريزش مو متفاوت است كه علت آن، تأثيرات داروها بر موهاست. درمان آن، توقف شيمي‌درماني.
• طاسي موضعي: در همه افراد و كودكان. براي تكميل فرايند طاسي به علت اختلالات ايمني در بدن درماني مانند كورتيزون، ماينوكسيديل.
• تلوژن افلوويم (طاسي تلوژني): در اثر حوادث فيزيكي به ويژه پس از زايمان زنان. استرس‌هاي فيزيكي يا سوءتغذيه، باعث از دست دادن ريشه موها مي‌شود. با رفع اين حالات، رشد موها دوباره آغاز مي‌شود.
• طاسي انقباضي: در زنان آفريقاي آمريكايي كه گاه به علت ترسيدن از چيزي است. درمان آن تعويض جنس مو يا كاشت مو است.

منبع: لوس‌آنجلس ‌تايمز
ترجمه: سعيد حسن‌پور

 

لینک : و خدا دعای کچلها را اجابت کرد

AlirezA24h
نوشته شده در : دوشنبه 1385/02/04 - ساعت : 3:31 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

 

زنان به طور ناخودآگاه بوي ترس را حس مي‌کنند و اين حس بر عملکرد مغزي آنها تاثيرگذار است.

به گزارش مهر، دانشمندان دانشگاه Rice در تحقيق خود ترشحات عرق بدن 7 داوطلب (4 مرد و 3 زن) را که مشغول تماشاي فيلم‌هاي وحشتناک بودند، جمع‌آوري کردند. همچنين عرق بدن اين افراد پس از تماشاي فيلم‌هايي با مفاهيم خنثي احساسي جمع آوري شد.

در مرحله بعدي تحقيق، 68 زن در حالي که پارچه‌هاي حاوي عرق بدن اين افراد را بو مي کردند، لغاتي را ادا مي‌کردند.

در اين تحقيق زنان مورد آزمايش به 3 گروه تقسيم شدند. گروه اول عرق بدن افرادي را بو کردند که فيلم‌هاي ترسناک تماشا کرده بودند. گروه دوم عرق بدن افرادي را که فيلم‌هاي خنثي تماشا کرده بودند، بو کردند و گروه سوم پارچه‌هاي بدون ترشحات عرق بدن را بو کردند.

زنان گروه اول در مقايسه با دو گروه ديگر از دقت بالاتري به هنگام اداي واژه‌هاي معني‌دار مرتبط با بو برخوردار بودند. اين در حالي بود که تفاوتي در سرعت و دقت بيان واژه‌هاي غير مرتبط مشاهده نشد.

به گفته «دنيز چن» يکي از استادياران روان شناس دانشگاه Rice و سرپرست تحقيق فوق، بوي حاصل از ترس، تاثير تکميل کننده‌اي بر عملکرد مغزي زنان مي‌گذارد. اين بو ممکن است افراد را محتاط بار آورده و باعث شود تا آنها در تشخيص اطلاعات معني‌دار بهتر عمل کنند.

يافته‌هاي اين تحقيق در نشريه Chemical Senses به چاپ رسيده است.


 

لینک : زنان بوی ترس را حس مي‌کنند!

Professional
نوشته شده در : چهارشنبه 1385/01/30 - ساعت : 3:35 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |
متن زیر از سایت بی بی سی پرشین اقتباس شده.

 

نویسنده : سیروس علی نژاد

لینک : ایرانیان ارمنی ، وزن یک اقلیت در میان یک ملت

 

حدود يک سال پيش از اين به مناسبت چهارصدمين سال کوچ ارامنه به ايران اينجا و آنجا مراسمی برپا شد تا بدين وسيله از اين اقليت بزرگ و برجسته در ايران قدردانی شود. هر چند اين کار با توجه به پراکندن اقليت های ايرانی بعد از انقلاب اسلامی و ايجاد شرايطی که آنان را ناگزير به مهاجرت گسترده از ايران کرد، شايد گامی در جهت جبران مافات بود، اما به هر حال گامی بود برای يادآوری خدمات برجسته اقليتی تاثير گذار بر تاريخ و فرهنگ ايران.

ارامنه در طول چهارصد سال زندگی در ايران که به آنان هويت ايرانی بخشيد، هر چه توانستند از فرهنگ و تمدن ايرانی گرفتند – پذيرفتن چيزهای خوب خوی آنان بود – و چند برابر آنچه پذيرفته بودند بر فرهنگ ايرانی تاثير گذاشتند. تاثير فرهنگ ايران بر ارامنه موضوعی است که بيشتر خود ارمنی ها می توانند در آن باب بگويند و بنويسند. آنچه مقصود اين گزارش است تاثير ارامنه بر فرهنگ و جامعه ايران است.

در رمان "سمفونی مردگان" (عباس معروفی) که در دهه بيست می گذرد و موضوع آن برادر کشی است، هر کس در سياه کردن روزگار آيدين، قهرمان داستان نقشی می زند الا يک خانواده ارمنی، ميرزايان، صاحب کارخانه چوب بری، که از هيچ کمکی در راه نجات قهرمان مسلمان رمان دريغ نمی ورزد.

اين يک تصوير ساختگی و تصادفی از ارامنه ايران نيست، تصويری است که به تقريب عموم ايرانيان از اين هموطنان چهار صد ساله خود دارند. هر يک از ما که در شهر و ديار خود با ارامنه سروکار داشته، تصويری از همدلی و همرايی آنان در ذهن دارد. اما اشاره سمفونی مردگان تنها به پاکی نهاد اين گروه اقليت نيست، به صنعتگری آنها نيز اشاره دارد.

تصوير ارامنه در ذهن ايرانيان، تصوير صنعتگران ماهری است که بی کلک و سرشار از قابليت اعتماد، در رشته های گوناگون فنی به کار و کسب مشغول اند. تا زمان انقلاب يعنی تا زمانی که به شکل گسترده تری در ايران حضور داشتند، معمولا بهترين نجاران، با سليقه ترين مبل سازان، پاکيزه ترين تهيه کنندگان مواد غذايی، قابل اعتمادترين مکانيک ها، خياط ها، کفاش ها، شيرينی پزها را همواره در ميان آنان می بايستی و می توانستی جست. کوی می فروشان نيز البته از متعلقات هميشگی آنان بوده است.

درنگ در نام پيشروان رشته های مختلف هنر و صنعت و بازرگانی در دوران معاصر روشن می کند که اين اقليت چه تاثير بزرگی بر فرهنگ ايرانی گذاشته است. در پيشرفت های ايران معاصر، عرصه ای وجود ندارد که از نام آنان خالی باشد. همه جا يا از سرآمدان اند يا از پيشروان.

ارامنه پس از کوچ جانکاه دوره شاه عباس، و پس از استقرار در جلفای اصفهان و ترميم جراحت ها که شاه به جد در آن زمينه کوشيد، ايرانی شدند و در آبادانی کشور بی اندازه کوشيدند و از آنجا که مردمی با فرهنگ بودند در تمام زمينه ها پيشگام ترقی و نوآوری شدند؛ در سياست، در هنر، در علم و دانش، در موسيقی، در سينما، در نقاشی، در تآتر، در عکاسی، در روی آوری به تمدن، در چاپ و نشر، در صنعت و معماری و در هر زمينه ای که بتوان فکرش را کرد نام ارامنه ايران در صف پيشروان جای دارد. شايد هيچ اقليتی را در هيچ جای جهان نتوان سراغ کرد که اينهمه به کشوری که بقاعده می بايست کشور دوم آنان باشد و در عمل کشور اصلی شان شد، خدمت کرده باشند.

آنان از همان زمان شاه عباس به علت ورود در کارهای بازرگانی عامل ارتباط ايران با غرب بوده اند. پراکندگی ارامنه در جهان که رفت و آمد آنان را به نقاط ديگر سهل می کرد از يک سو و رفت و آمد مسيحيان اروپا با آنان از سوی ديگر سبب می شد که زودتر از ديگر ايرانيان با نوگرايی و تمدن غرب آشنايی يابند.

همين امر آنان را پيشتاز کسب علوم و مهارت های فنی کرد و اين خود سبب شد تا در دوره های بعد به ويژه در صد و پنجاه سال اخير، که نگاه ايران متوجه پيشرفت های غرب شده بود، اينان چون پنجره ای گشوده در برابر تمدن اروپا عمل کنند.

ما ايرانيان وجود ارامنه را به شاه عباس بدهکاريم. دين ما به خود ارامنه بی حساب است. مردمی که چهارصد سال در ميان ايرانيان زيستند، فارسی آموختند و به فارسی آثاری پديد آوردند (برجسته ترينشان ميرزا ملکم خان) اما زبان خود را حفظ کردند. هيچ قوم و ملت ديگری سراغ ندارم که وزن آنان را داشته باشد، چند قرن در ميان غريبه ها زيسته باشند، از غريبگی به در آمده باشند، اينهمه نقش عجب زده باشند، صاحبخانه شده باشند و در عين حال هويت و استقلال خود را نباخته باشند. اين هنری است که از هر قومی بر نمی آيد.

ارامنه در سال ۱۰۱۳ هجری قمری برابر با ۱۶۰۴ ميلادی از سرزمين همسايه به ايران کوچانده شدند.

نصرالله فلسفی در کتاب زندگانی شاه عباس اول، جلد سوم صفحه ۱۱۱۵ درباره دستور کوچ ارامنه از قول جلال الدين محمد يزدی منجم باشی شاه عباس چنين آورده است: "در غره رجب ۱۰۱۳ نزول نواب كلب آستان علی به نخجوان واقع شد، و امر به سوختن شهر و دهات و صحرا کردند، و در سوم رجب... حکم شد به کوچاندن ارامنه جلفا با زن و اسباب و عبور آن جمع از آب ارس... "

لینک : يادگارهای معماران ارمنی در تهران

يادگارهای معماران ارمنی در تهران

تهران بهترين بناهای خود بويژه در ناحيه مرکزی شهر را که هنوز ديدنی ترين ناحيه شهر است، وامدار ايرانيان ارمنی است.

در اين ناحيه به غير از ميدان حسن آباد که با آن معماری دلپذير هنوز از شکيل ترين ميدان های شهر است، چند عمارت زيبای ديگر نيز وجود دارد که عبارتند از ساختمان پست، کاخ دادگستری، کاخ گلستان، بنای وزارت خارجه، بانک سپه، بانک ملی شعبه مرکز، باشگاه افسران، موزه ايران باستان، کاخ مرمر و شايد چند عمارت ديگر.

همه اين عمارت ها به استثنای کاخ گلستان (از کارهای دوره قاجاريه) و موزه ايران باستان که طراح آن آندره گدار بوده است، کار ايرانيان ارمنی است. اگر اين مجموعه را از وسط شهر تهران برداريم چيزی جز کوچه پسکوچه های کم ارزش باقی نخواهد ماند.

ميدان حسن آباد که بعدها يک ضلعش را بانک ملی خراب کرد، ولی با همان سه ضلع باقی مانده اش، يادآور معماری اروپايی است، کار قليچ باقليان است (که عمارت شهربانی را هم ساخته است) اما مهندس محاسب آن، معمار برجسته ايران لئون تادوسيان بوده است. کسی که کاخ مرمر را هم به پايان برد. داستان کاخ مرمر از اين قرار است که نقشه کاخ را آنطور که استاد حسين لرزاده برای مسعود نوربخش نويسنده کتاب "تهران، به روايت تاريخ" تعريف کرده است، (و ما اينجا از قول آقای نوربخش نقل می کنيم) خود رضاشاه داده بود اما معمارانی که دست اندرکار ساخت آن بودند خيلی زود از کار اخراج شدند و ادامه کار به دست لئون تادوسيان داده شد و به سرانجام رسيد. تادوسيان زاده تهران بود.

عمارت عالی پستخانه را الگال گالستيانس، زاده جلفای اصفهان، ساخته است؛ بنای اين عمارت در سال ۱۳۰۷ شمسی به مناقصه گذاشته شد و نيکلای مارکف، معمار گرجی، برنده آن شد، اما ساخت آن به دست گالستيانس انجام گرفت. عباس مسعودی که در سال ۱۳۱۳ شمسی گزارشی از عمارت پستخانه در روزنامه اطلاعات نوشته، الگال گالستيانس را سازنده آن معرفی کرده است. استاد لرزاده نيز روايت کرده است که عمارت پست، کار الگال گالستيانس است.

ساختمان وزارت خارجه در ميدان مشق نيز کار دو تن از معماران ارمنی است. طرح آن را گابريل گوريکيان داد. کسی که در استانبول زاده شد و همان سال (۱۹۰۰ م) خانواده اش از بيم سخت گيری هايی که بر ارامنه در آن ديار شروع شده بود و به آوريل ۱۹۱۵ ختم شد، به ايران آمدند و او را به ايران آوردند. تا ده سالگی در ايران ماند. چند سال ابتدايی را در تهران خواند، تابعيت ايرانی گرفت و آنگاه راهی اروپا شد و زمانی که به دعوت رضاشاه به ايران بازگشت، معماری با شهرت جهانی بود.

گوريکيان در بازگشت تنها چهار سال در ايران ماند (۱۳۱۲ تا ۱۳۱۶) و باز راهی اروپا و آمريکا شد اما در آن چهار سال يادگارهايی از خود بجا گذاشت که تا قرن ها نام او را به عنوان يک ايرانی – چنانکه خود می خواست – برقرار نگه می دارد. طرح ساختمان وزارت خارجه را او داد، و هم ميهن ديگرش، الگال گالستيانس ساختش را به عهده گرفت. آن دو به اتفاق بنايی پی نهادند که هنوز از بهترين و کارآمدترين بناهای ناحيه مرکزی شهر تهران است. طرح کاخ دادگستری را نيز که از مهمترين بناهای دوره رضاشاه است، گابريل گوريکيان داد.

علاوه براين از او طرح ساختمان وزارت صنايع را در کنار کاخ گلستان و چند ويلا را که همان اول ورودش به تهران، به او سفارش شده بود داريم اگرچه نمی دانيم امروزه وجود دارند يا در تخريب های مدام شهر تهران از دست رفته اند؛ ويلاهای پناهی، خسروانی، نظام مافی، ملک اصلانی و فيروز.

گابريل گوريکيان به همراه دو معمار ديگر از برجسته ترين ها در دوره خود بوده اند. آن دو تن ديگر پل آبکار و وارطان هوانسيان نام دارند.

ساختمان مرکزی بانک سپه در ميدان توپخانه و مهمانخانه دربند و طرح هتل فردوسی و هنرستان دختران در خيابان سوم اسفند (سرگرد سخايی) و کاخ اختصاصی (شهناز پهلوی) کار وارطان هوانسيان (زاده تبريز) است و ايستگاه راديو (بی سيم پهلوی) و مدرسه ناشنوايان باغچه بان و بسياری از ادارات دارايی شهرستانها کار پل آبکار (زاده تهران). اينان هريک حدود نيم قرن به ايران خدمت کرده اند، و بناهای ساخت آنان تنها به همين تعداد که نام برديم محدود نمی شود.

در کنار اينان بايد از يک ارمنی نامدار ديگر ياد کنيم؛ اوژن آفتانديليانس، زاده تبريز به سال ۱۲۹۲ خورشيدی، که تالار فرهنگ و دبستان فردوسی (اداره آموزش و پرورش کنونی استان تهران) و وزارت فرهنگ و هنر (اکنون وزارت ارشاد اسلامی)، و ساختمان اوليه فرودگاه مهرآباد و کليسای سرکيس مقدس (کريم خان نبش ويلا) و دبيرستان نوربخش (رضاشاه کبير) همه از يادگارهای اوست.

در بين ساختمان های مدرن امروز تهران نيز، بنای تالار رودکی، سينما متروپل، سينما گلدن سيتی، سينما نياگارا، سينما ديانا و سينما کريستال را ارامنه ساخته اند. تالار رودکی از بهترين و امروزی ترين بناهای شهر، کار همان اوژن آفتاندليانس است. سينما گلدن سيتی را هم که امروز سينما فلسطين نام دارد، او ساخته است. سينماهای متروپل، کريستال، ديانا از ساخته های وارطان هوانسيان است اما سينما نياگارا ساخته پل آبکار است.

معماران ارمنی نه تنها بناهای مهم شهر تهران که بسياری از بناهای مهم شهرهای ديگر را هم طراحی کرده و ساخته اند. تبريز يک خيابان اصلی دارد که قبلا پهلوی نام داشت و امروز نامش امام خمينی است. اين خيابان را اوديس اوهانجانيان طراحی کرد؛ معماری زاده ايروان که پس از الحاق ارمنستان به شوروی به ايران آمد.

ذکر يادگارهای ارامنه در تمام شهرها اين گزارش را دراز خواهد کرد. همين نمونه ها کافی است اما قلم برای دادن يک نمونه ديگر بی طاقتی می کند و آن شهر قم است. شعبه مرکزی بانک ملی، مصلای شهر و پايانه اتوبوس ها، دانشکده پزشکی و شايد بناهای ديگر هم حاصل فکر و نقشه مهندس گورگين است که نام اصلی اش گورگن پيچيکيان است؛ معماری متولد ولگاگراد که از هفده سالگی به ايران آمد و تا پايان در ايران زيست و در ايران به مهندس گرگين شهرت داشت.

ژانت لازاريان که اطلاعات مربوط به بناهای قم از کتاب او "دانشنامه ايرانيان ارمنی" استخراج شده می نويسد "در سده اخير بيش از يکصد و پنجاه معمار ارمنی در ايران مشغول کار بوده اند يا از اين کشور برخاسته اند و در خارج از آن به فعاليت پرداخته اند". در همان کتاب می خوانيم که مهمانخانه رامسر و همچنين کاخ رامسر کار مهندس معمار هوانس غريبيان است.

کليساهای ايران نيز که از آن سوی آذربايجان تا اصفهان پراکنده اند و از آثار مهم تاريخی و مذهبی ايران به شمار می روند طبعا کار دست ارامنه ايران است. ژانت لازاريان می نويسد: "در هيچ کدام از کشورهای جهان (به غير از ارمنستان) معماری ارمنی همچون ايران رشد نکرده است و تنها در جلفای اصفهان در حال حاضر سيزده کليسا داير می باشد. کليساهای ديگری نيز در شهرهای تهران، قزوين و غيره ساخته شده اند که از نظر معماری – مهندسی دارای ارزش شايسته ای می باشند. در هر نقطه از کشور ايران که ارامنه سکونت دارند حد اقل يک بنای تاريخی ارزنده بنا شده است و ناگفته نبايد گذاشت که امروز تمامی اين بناها توسط ميراث فرهنگی و با همکاری مهندسان ارمنی در حال مرمت هستند و از حمايت بی دريغ دولت ايران برخوردار می باشند."

لینک : پيشگامی ارامنه در آموزش

پيشگامی ارامنه در آموزش

تاسيس دانشگاه از همان آغاز با نام ارامنه عجين است. بسياری نخستين دانشگاه ايران را دارالفنون می دانند. دارالفنون به معنی امروزی کلمه دانشگاه نبود اما هسته اصلی دانشگاه را در خود داشت. زيرا از جنس مدارس سنتی ايران نبود. مدرسه ای غير دينی بود که در آن پزشکی و مهندسی و زبان خارجه به شيوه امروز تدريس می شد.

به عنوان اين نامه که اميرکبير نوشته است توجه کنيد: "عاليجاه ذکاوت و فطانت همراه، زبدة المسيحيه موسيو جان داوود مترجم اول دولت عليه ايران ... "، اين خطاب اميرکبير به مسيو جان داوود ارمنی است که به عنوان نماينده اميرکبير و با سمت سفير فوق العاده ناصرالدين شاه به اتريش رفت تا معلمان و استادان دارالفنون را انتخاب و استخدام کند. اگرچه تا مسيو جان داوود کار استخدام معلمان را به سامان برساند درباريان کار امير را يکسره کرده بودند، و او به همراه معلمانی که استخدام کرده بود، زمانی به تهران بازگشت که دو روز قبل از آن امير کبير را در حمام فين رگ زده بودند. همانطور که در خطاب اميرکبير آمده جان داوود مترجم اول دولت ايران بود.

بعدها دکتر بازيل ارمنی در همان دارالفنون شروع به تدريس طب فرنگی کرد. تا پيش از دارالفنون طب رايج در ايران طب سنتی بود و از شروع کار دارالفنون طب امروز جای طب سنتی را گرفت. طب امروز را در مقابل طب سنتی، طب فرنگی نام نهاده بودند. دکتر بازيل ارمنی که در انگلستان تحصيل کرده بود، توسط مخبرالدوله وزير علوم، به جای دکتر آلبو (آلمانی) برای تدريس طب دعوت شد و بيست و پنج سال به اين کار پرداخت.

دانشگاه تهران نيز که نخستين دانشگاه ايرانی به معنی اروپايی کلمه است، هيچگاه از ارامنه خالی نبوده است. به غير از دانشگاه تهران، دانشگاههای تبريز، صنعتی، ملی (شهيد بهشتی) صنعت نفت آبادان و بويژه اصفهان، استادان ارمنی بسيار داشته اند. دانشگاه اصفهان از اين نظر شايد سرآمد دانشگاههای ديگر باشد. در همين دانشگاه بود که برای نخستين بار رشته آرمنولوژی (مطالعات ارمنی) داير شد که بعدتر در سال ۱۳۵۰ به دانشکده آرمنولوژی ترقی کرد.

ارامنه در پذيرفتن آموزش و ايجاد مدارس از ديگر ايرانيان همواره آمادگی بيشتری داشته اند. ميرزا حسن خان رشديه که برای تاسيس مدارس به سبک امروز در ايران قرن نوزده به جان کوشيد، نخستين مدرسه خود را برای بچه های ايرانی در ايروان داير کرد. او که مرد زيرکی بود هنگامی که ناصرالدين شاه از سفر فرنگ باز می گشت، به دست بچه های مدرسه خود در ايروان، پرچم هايی داد تا سر راه شاه بايستند و برای او ابراز احساسات کنند.

ناصرالدين شاه از اين ابراز احساسات خوشش آمد. پياده شد و به داخل مدرسه رفت. ميرزا حسن خان که چنين اتفاقی را پيش بينی می کرد، از قبل خود را آماده کرده بود. چندی در فوايد ايجاد مدارس سخن گفت و از شاه خواست که اجازه دهد چنين مدارسی در ايران تاسيس شود. شاه چنان تحت تاثير سخنان ميرزا حسن خان قرار گرفت که دستور داد پا در رکاب کند و همراه شاه عازم تهران شود. ميرزا حسن خان چنين کرد اما تا به نخجوان برسند رنود و مخالفان زير پايش را خالی کرده بودند.

هنگامی که کالسکه شاه از نخجوان حرکت کرد، او را بر جا گذاشتند به اين بهانه که ساعتی ديرتر و با ديگران حرکت خواهد کرد. اما در واقع زندانی اش کرده بودند. ميرزا حسن ناگزير به ارمنستان گريخت و کار مدرسه اش را از سر گرفت. بعدها البته کارهای بزرگی در زمينه آموزش در ايران کرد و مدارس بسياری بنا نهاد که موجب خوشنامی او در ميان روشنفکران شد. چنانکه نيما درباره او می گفت "ياد بعضی نفرات خوش دلم می دارد" اما هر بار که مدرسه ای بنا می گذاشت، طلاب و متحجران با بيل و کلنگ می ريختند و مدرسه اش را ويران می کردند و بچه های مدرسه اش را کتک می زدند. ميرزا حسن خان از تهران به مشهد می گريخت و چون در مشهد مدرسه اش را خراب می کردند به تبريز می رفت و از آنجا به تهران. اين کشاکش سالها ادامه داشت و سرانجام موفق شد در تهران، تبريز و مشهد مدارسی داير کند و بنای آموزش دبستانی را در ايران بگذارد.

هر چه ايجاد مدارس در بين ايرانيان مشکل بود و با مخالفت های بسيار مواجه می شد، در بين ارامنه ايران اين کار به آسانی صورت می گرفت. آنان به دلايل مختلف برای نو شدن و معاصر شدن آماده تر بودند. نخستين مدارس ارامنه بسی زودتر از کوشش های ميرزا حسن خان پا گرفت. حتی در ۱۲۳۷ ش (۱۸۵8 م) اولين مدرسه دخترانه ارامنه در ايران تاسيس شده بود و اين کار ادامه يافت.

پس از دوران قاجار، در دوران رضاشاه نيز ارامنه در ايجاد مدارس سهم بسزايی داشته اند. نام مدرسه برسابه را گويا همه نسل های پيش از انقلاب شنيده باشند. برسابه هوسپيان يک بانوی ارمنی و زاده چهار محال بختياری بود که از يک سالگی به همراه خانواده اش ساکن تهران شد. او نخستين کودکستان ايرانی را در سال ۱۳۰۹ ش (۱۹۳۰ م) با مجوز رسمی وزارت فرهنگ در تهران تاسيس کرد.

بعدها، برسابه، دبستان و دبيرستان خود را هم به کودکستان افزود. آموزش در مدارس برسابه نيز از ابتدای کار به زبان فارسی بود. روايت درس خواندن در مدارس برسابه به قلم بعضی، از جمله دکتر صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در زمينه کودکستان برسابه، گويای تلاش های ارزنده اين بانوی ارمنی است. اين مدارس از نامدارترين مدارس ايران پيش از انقلاب به شمار می رفتند. متاسفانه مدرسه های برسابه بعد از انقلاب تعطيل شد و برسابه هوسپيان اواخر عمر خود را نه در ايران که در امريکا سپری کرد و در سال ۱۳۷۸ شمسی در آن کشور بدرود حيات گفت.

جالب است که در دوره رضاشاه که ايجاد مدرسه به معنای وسيع کلمه در ايران جدی شد، چندی مدارس ارامنه را تعطيل کردند. دستور رضاشاه به عنوان ممنوعيت استفاده از زبان های خارجی در مدارس صادر شده بود و در آن دوره (بعد از ۱۳۱۵ ش) حتی از چاپ کتاب و اجرای تآتر به زبان ارمنی جلوگيری می کردند اما اين جلوگيری ها، مانع آموزش کودکان به زبان ارمنی نشد.

برای مقابله با اين وضع، ارامنه ايران بطور وسيعی در برگزاری کلاس های خصوصی و غير رسمی کوشيدند و از اين راه توانستند آموزش کودکان را ادامه دهند و نگذارند آموزش به زبان مادری شان تعطيل شود.

به غير از مدرسه برسابه شايد ياد کردن از نام چند مدرسه ديگر ارامنه که پيش از انقلاب فعاليت می کردند و در تهران شهرتی داشتند، ضرورت داشته باشد. مدرسه مريم، کوشش، مهرجردن، گلبنگيان، رستم و ...

 

لینک : از مادام يلنا تا ويگن

از مادام يلنا تا ويگن

 

گلی ترقی داستان "گلهای شيراز" خود را اينطور شروع می کند: "مادام يلنا معلم رقص است و کلاسش در خيابان نادری جنب پيراشکی خسروی ست. در اين کلاس می توان تمام رقص های دنيا را ياد گرفت: باله کلاسيک با کفش های مخصوص روی نوک پا، رقص لزگی، ارمنی، ايرانی، عربی، رقص مدرن آمريکايی (به سبک فرد آستر)، آفريقايی، هندی، و رقص اسپانيولی با قاشقک های چوبی و بادبزن."

فضای داستان فضای سالهای ۱۳۳۲ است. "شهر شلوغ است – تظاهرات، بگير و ببند، تيراندازی، ...." و راوی داستان می گويد که مادام يلنا که يک خانم ارمنی است کلاس رقص دارد، دخترش پيانو می زند و او می خواند:

"قر بيا دختر قر - ناز بيا دختر ناز"

در اينجا قصد پرداختن به مادام يلنا آوديسيان نيست که در استانبول زاده شد، در بلغارستان درس باله خواند، در جوانی به تبريز آمد، در ميان سالی وارد تهران شد و در اين شهر به کارهای هنری و کلاس های رقص پرداخت و سرانجام به آمريکا رفت و در سال ۱۳۷۹ در آنجا درگذشت. می خواهم با نقل همين يکی دو پاراگراف از داستان گلی ترقی بگويم ارامنه در هنرهايی چون رقص و موسيقی در ايران پيشگام و سرآمد بوده اند.

از پيشگامان رقص می توان از سرگيس جانبازيان ياد کرد که اولين هنرستان رقص را در سال ۱۳۲۰ در تهران تاسيس کرد. دخترش آناهيد جانبازيان به مدت دوازده سال هنرستان باله تهران را اداره کرد. مادام يلنا پس از اينان وارد تهران شد و کلاس های رقص داير کرد. بسيار کسان ديگر هم بوده اند که نمی توان در اين مختصر حتی فهرست وار از آنان ياد کرد.

از سرآمدان موسيقی می توان از لوريس چکناوريان نام برد، يا از مليک اصلانيان، يا ويگن که در موسيقی جاز ايران درخشيد. همه اينها نام های بزرگی هستند که يا شهرتشان سراسر ايران را گرفته، يا دست کم در بين اهل موسيقی نام های بلند آوازه ای هستند. اما يک نام هست که هرچند نام مشهوری است، اسمش هيچ به ارامنه نمی رود. در بين ايرانيان که تار از آلات اصيل شان است تار يحيی شهرت دارد. آنها که تار می خريدند بر اساس توصيه معلمان موسيقی اول دنبال تار يحيی می گشتند و اگر پيدا نمی شد دنبال تارهای ديگر می رفتند.

ميرزا يحيی خان تارساز از ارامنه جلفای اصفهان بود و نام اصلی اش هوانس آبکار. روی تارهای ساخت خودش يحيی امضا می گذاشت که نامی ارمنی نيست، اسم مستعارش بود. در بين موسيقی دانان ايران نام يحيی، تارهای خوب و تار خوب نام يحيی را تداعی می کند. هر اهل موسيقی که دنبال تار می گشته، ابتدا سراغ تار يحيی می رفته است. در اواخر دوره پهلوی ديگر تار يحيی پيدا نمی شد و اگر می شد قيمت آن چند برابر تارهای ديگر بود. تارهای يحيی مهمترين مارک در تارسازی ايران است. هوانس يا يحيی به نوشته سپنتا در ساختن تار "اعجاز می کرد" و تار يحيی "مشهورترين و گرانبهاترين تارهای دنيا" بود. يحيی خان "اوايل عمر نزد پدرش خاچيک نجار باشی کار می کرد و بعد در همان کارگاه پدرش روی تارهای ساخت خود ريزه کاری و تزئين می کرد". به نوشته سپنتا يحيی خان در حدود سال ۱۳۱۲ شمسی درگذشت.

پس از يحيی خان تارساز بايد از مليک اصلانيان ياد کنيم که در سال ۱۳۸۲ در تهران درگذشت. آهنگساز و پيانيست برجسته ای که در سطح جهانی مطرح بود. وی در سال ۱۲۹۴ ش. در تبريز چشم به جهان گشوده و آموزش پيانو را از همان شهر آغاز کرده بود. مليک اصلانيان در سال ۱۳۱۷ ش. در کنسرواتوار برلين تحصيل موسيقی کرد و بعدها استاد برجسته هنرستان عالی موسيقی شد. بسياری از موسيقيدانان تراز اول ايران شاگرد او بوده اند.

لوريس چکناواريان رهبر ارکستر سمفونيک تهران مهمترين نام در عرصه موسيقی اين گروه از ايرانيان است. او زاده بروجرد (۱۳۱۶ ش) و فارغ التحصيل هنرستان موسيقی تهران است. تحصيلات عالی موسيقی را در وين و ميشيگان در رشته رهبری ارکستر به پايان برده است. از ساخته های مهم او اپرای رستم و سهراب و خسرو و شيرين را می توان نام برد.

با وجود اين در موسيقی ايرانيان ارمنی، مشهورترين نام ويگن است که پس از انقلاب به آمريکا کوچ کرد و در همانجا درگذشت (۱۳۸۲ ش). صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در مرگ او گزارشی نوشت و ضمن آن به نکته ای اشاره کرد که مقصود تمامی اين گزارش است: "يک روزی بايد به ارامنه ايران، اين ايرانی ترين ايرانی ها که هنوز شاه دخترشان، بانوی ارمن، شيرين در بيستون معنی عشق را بر سنگ جاودانه کرده است بپردازم. ايران خيلی به اينها بدهکار است".

ويگن از وقتی نسل ما به ياد دارد به فارسی می خواند. من اصلاً خبر ندارم که او به زبان ارمنی هم ترانه ای خوانده است يا نه. او ايرانی بود و زبانش فارسی. نزد ما جز اسمش هيچ از ارمنستان نشان نداشت. او چندان ايرانی بود که وقتی اسب ابلق سم طلايش را زين می کرد، به ميان ايل می رفت و دختر خان را می خواست و ايلی می شد و می خواست سر بشکند يا تبرزين بردارد و به جنگ برود: "يا تبرزين وردارم/ نيمه شبون/ خونه شونو/ در بشکنم دربشکنم."

او ايرانی ترين ترانه های فارسی را برای ايرانيان خواند. باباکرم، شادوماد، و مانند آنها.

هر قدر ناز کنی ناز کنی باز تو دلدار منی
هر چقد عشوه کنی عشوه کنی تو گل بی خار منی
حالا ديگه مال منی
مال منی و يار منی
شيشه بابا را نشکنی

شايد از همه ايرانی تر لالايی هايش باشد:

لالايی کن مرغک من؟ دنيا فسانه است
هر ناله شبگير اين گيتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشيانه است

هرچند ويگن در آمريکا درگذشت اما او مانند همه آنها که بعد از انقلاب ناگزير وطن خود را ترک کرده بودند، ايران را ترک گفته بود. احتمالا اين حرف دکتر الهی درباره لوريس چکناوريان درباره ويگن بيشتر صادق است الا آنکه ويگن در همدان به دنيا آمده بود نه بروجرد: "لوريس چکناوريان همبازی دوران کودکی همسرم، همين آخری ها يک روز به او گفت که همچنان کودک بازيگوش کوچه های خاک آلود بروجرد است، حتی اگر در اپرای سانفرانسيسکو يا مترو پوليتن نيويورک باشد".

 

لینک : ياد بعضی چهره ها و ...

ياد بعضی چهره ها و ...

نيما می گفت "ياد بعضی نفرات روشنم می دارد" و از قضا اين سخن را در ارتباط با کسانی از جمله ميرزا حسن خان رشديه می گفت که در بخش آموزش از او ياد کرديم.

ياد ارامنه برای من حکم همين حرف نيما را دارد. اقليت ارامنه ايران پر از نام است. نام های خوب، نام های درخشان، نام های سرفراز. در ذهن من اما پيش از اين نام های سرفراز، تصوير همشهری های خودم زنده می شود. آقا و خانم وارطان، آقا و خانم سرکيسيان و مارتروس شاهورديان. اينها خوبان شهر ما بودند. حتی آنکه گله خوک داشت و گله خوک هايش را به هنگام چرا هنوز به خاطر دارم اما خودش و نامش را نه، از خاطر گريخته است.

وارطان آن وقت ها که راديو دنيا را عوض کرد به قول ابراهيم گلستان "در بعد و وقت دستکاری کرد، و لهجه های مختلف به دنيا داد، دنيا ديگر خطوط و کلمه و کاغذ نبود، يا لکه های رنگ روی نقشه جغرافی. دنيا صدا می داد"، فروشگاهی داشت که در آن وسايل مدرن از جمله راديو می فروخت. آقا و خانم سرکيسيان در ميدان مرکزی شهر داروخانه داشتند و ميخانه هم متعلق به مارتروس بود اما ما اول بار او را نه با ميخانه اش که با واهيک و شاهيک اش شناختيم که هم مدرسه ای ما بودند البته دو سه سالی بزرگتر و جلوتر. گرچه اولين بطر شراب را هم از او خريديم و دور از چشم بزرگترها به جنگل زديم و سه تايی با اسحاق و داوود در يک ساعت يک پاکت سيگار را هم همراه تجربه تازه و کشف تاثيرات الکل در مغز يکجا دود کرديم.
بعدها که دايره شناخت ارامنه از دايره شهر و ديار بزرگتر شد، اولين نام ارمنی که شنيدم آرمان بود که تصويرش را در آن سالهای دور در سينما می ديديم. بزرگتر که شديم و فهميديم هر فيلمی کارگردانی دارد، نام ساموئل خاچيکيان نيز که خيلی اسم آرتيستيکی بود، اضافه شد و بعد ديگران و بازيگران بسيار که ارامنه تحويل سينمای ايران داده بودند.

وقتی نوجوان شديم و تجربه و آزمودن را لبی تر کرديم آبجو شمس و مجيديه و استار - هر سه ساخت کارخانجات ارامنه - به همراه کالباس آرزومان، بيشتر از هنرپيشه های ارمنی به دل می نشست. باشگاه آرارات هم که جای خود داشت. نام های ورزشی بسياری از آنجا بيرون می آمد.

وقتی آنقدر برزگ شديم که شعر خواندنمان گرفت، يک شاعر ارمنی هم در صف شعرای مورد علاقه حضور داشت. کارو. مسلول. نامش تداعی کننده شعر مسلول بود که آن سالها ورد زبان همه بود. ما در آن عوالم شهرستانی تعجب می کرديم که چطور يک بچه ارمنی شاعر زبان فارسی است. بعدتر فهميديم که برادر ويگن هم هست که صدايش را آنهمه دوست داشتيم و اين در ذهن کودکانه ما يک حالت خودمانی بودن به کارو می داد.

چند سال بعد، کافه نادری که امروز همه گارسون های خوب ارمنی اش را از دست داده، جای مهمی بود. بنيانگذار کافه نادری نمی دانم که بود اما يک ارمنی آشنا به فرهنگ فرنگ بود. کافه ای درست کرده بود که پاتق همه روشنفکران بود. می توانستی روشنفکران برجسته وقت را در آنجا مشغول بحث و مباحثه ببينی و با آشنايی با آنان خود را مهم بيابی. البته بعدها معلوم شد اين روشنفکران چندان هم روشن نمی انديشيده اند، سهل است احتمالاً سهم قابل توجهی هم در بيراهه رفتن نسل ما داشته اند. شبها هم اگر گذرت به کافه نادری می افتاد توی آن حياط زبيا می توانستی رقص های مد روز را هم تماشا کنی. کافه نادری سالهای دراز مآمن نويسندگان و شاعران و روشنفکران ايران بود.

اما اين سالهای آخر ديگر کافه نادری سابق نبود. هنوز ته مانده روشنفکری دهه های سی و چهل گهگاه در آن پيدا می شدند و هنوز قرار و مدارهای روشنفکری در آنجا گذاشته می شد، اما بی جنب و جوش و خلوت بود، سرد و ساکت و بی حرکت بود. طعمی از گرما داشت که از خاطره اش برمی خاست اما گرمی نداشت. تا اينکه بالاخره ميراث فرهنگی فهميد و از نابودی نجاتش داد. هر چيز تا زنده است، زنده است و کاری به ارث و ميراث ندارد. وقتی به سکرات افتاد، آن وقت عده ای پيدا می شوند و برای آنکه خاطره اش را زنده نگه دارند، تبديلش می کنند به ميراث فرهنگی. در حالی که کافه می تواند صدها سال زنده بماند بی آنکه ميراث شود. با وجود اين بايد از ميراث فرهنگی سپاسگزار بود که با دست گذاشتن روی آن اجازه نداد به جايش يک آسمانخراش هوا کنند.

باری، وقتی از خيابان نادری عبور می کردی تا به کافه نادری برسی، اگر اهل روزنامه و مجله می بودی و سری به پيشخوان مطبوعات می زدی، کنار روزنامه های فارسی، حتما روزنامه آليک را هم می ديدی که در دکه های روزنامه فروشی نادری حکم سرقفلی داشت و بيش از روزنامه های فارسی جلوه می فروخت، هرچند هر چه نگاهش می کردی يک کلمه اش را نمی توانستی بخوانی. هنوز از سر تنبلی نمی توانی.

بعدها فهميدی که ارامنه، همين آبجو شمس و کافه خاچيک و کالباس آرزومان نيست. تو که سرت برای مخالفت با حکومت درد می کرد و سر کلاس درس دانشگاه حتی با آدم بزرگی مثل عبدالرحمان فرامرزی در می افتادی که چرا اينقدر عليه حزب توده می گويد و چندان سر شاخ شدن را ادامه می دادی که پيرمرد ناچار شود از کلاس بيرونت کند، نام آرداشس آوانسيان را هم می شنيدی. ارمنی کژ طبعی که در ذهن آن روزهای تو مثل خيلی های ديگر قهرمان می نشست. تو اصلا نمی دانستی کيست؟ چطور فکر می کند؟ چه کرده است؟ فقط می دانستی که زندانی است يا بوده است و همين کافی بود برای آنکه يک سوپرمن از او بسازی. تمام عمر نسل من تا زمان انقلاب به همين قهرمان بازی و سوپرمن سازی و بازی های کودکانه ديگر گذشته است. نسل پرت، نا آگاه، از خود راضی و در جهل مرکب که هنوز هم به خود نيامده است. به هر حال اين ارمنی نامدار هر چه بود از بنيانگذاران حزب توده بود و نماينده مجلس چهاردهم از سوی ارامنه شمال. اما قهرمان واقعی توده ای های ارمنی نه او که وارطان بود. همان وارطانی که در شعر شاملو به نماد مقاومت تبديل شد. هر چند که بعدها نام نازلی به جای وارطان نشست.

وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه زير پنجره گل داده ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
وارطان سخن نگفت
سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
...........................................................
وارطان سخن نگفت
چو خورشيد از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
...................................................................
وارطان ستاره بود
يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت
.....................................................
وارطان بنفشه بود
گل داد و مژده داد زمستان شکست و رفت

نام شاملو نيز با نام يک خانم ارمنی عجين است. آيدا که تمام شعرهای عاشقانه شاملو او را خطاب قرار می دهد. اين دختر ارمنی سالهای چهل، سالهای دراز و تا آخر عمرهمدم شاعر بزرگ ايران، ماند.

او از معدود کسانی است از ميان ارامنه که با مسلمان ازدواج کرده است. پيش از او از شخصيت های نامدار ارمنی که همسر مسلمان اختيار کرده اند لرتا را می شناسيم که همسر عبدالحسين نوشين بود و بازيگر برجسته تآتر و سينمان ايران. حيف که در اين گزارش حق پيشگامی ايرانيان ارمنی درتآتر و سينما ادا نمی شود. آنها بسيار حق به گردن تآتر و سينمای ايران دارند. اما به هر حال ارامنه اگر هيچ تعصبی نداشته باشند، يک تعصب در ميانشان بسيار نيرومند است که با غير ارمنی ازدواج نمی کنند. شايد راز پايداری قوميت شان نيز در همين باشد.

زويا پيرزاد نويسنده چراغ ها را من خاموش می کنم هم دو رگه است؛ مادرش ارمنی و پدرش مسلمان است.
باری، صحبت از آرداشس و وارطان بود. سياسيون در بين ارامنه کم نبودند اما بيشتر گويا به اشتباه داخل سياست شده بودند. نمونه روشن اين اشتباه کاری، سروژ استپانيان بود که سر از حزب توده در آورد و محکوم به اعدام شد و برای رهايی از اعدام چه کارها که مجبور نشد بکند، در حالی که عاقبت معلوم شد او بيشتر اهل ادبيات بود تا سياست. ترجمه درخشان او از بچه های اربت آناتولی ريباکوف و داستان های چخوف نشان می دهد که او چه قابليتی برای کار فرهنگی داشت. کاری که متاسفانه خيلی دير به آن پرداخت.

اساسا ارامنه ايران بيشتر مردم فرهنگی بوده اند تا سياسی. آثار يرواند آبراهاميان محقق برجسته ايرانی مقيم آمريکا بهترين دليل اين امر است. اثر بزرگ او "ايران بين دو انقلاب" را می توان بارها خواند و آموخت. اما از اهل تحقيق و ترجمه که بگذريم در نويسندگی نيز ارامنه به نحو چشمگيری ظهور کرده اند. بهترين شان همين بعد از انقلاب با "چراغ ها را من خاموش می کنم" چراغ تازه ای در زبان فارسی افروخته است. زويا پير زاد پس از آن "عادت می کنيم" را به زبان فارسی اهدا کرد و بر تعداد آثار ارمنيان فارسی نويس افزود.

اهل هنرش که خيلی زيادترند. آنتوان سورگين عکاس بزرگ دوره قاجار چه عکس های خوبی از روزگار سپری شده برای ما به يادگار گذاشته است. دو سه سال پيش، نمايشگاه عکس های او در کاخ گلستان، نشان داد که با چه ديد عميقی به جامعه و زمانه خود می نگريسته است. به گمانم در همان مجلس بود که دريافتم نقاش برجسته آندره سورگين که در ايران بيشتر به درويش نقاش معروف است و صادق هدايت در ترانه های خيام آنهمه از او تعريف کرده، فرزند همين آنتوان سورگين عکاس بوده است. تابلوهای شاهنامه ای آندره سورگين معروف است. هنر از سرانگشتان اين پدر و پسر می ريخته است.

اگر حرفه پدر يعنی عکاسی را دنبال کنيم به نيکول فريدنی می رسيم که در روزگار ما عکس هايش همتا ندارد و چند کتاب خوب عکس چاپ کرده است. اما اگر سراغ هنر پسر يعنی نقاشی برويم، ارامنه نقاش های بزرگتری هم به جامعه ايران تقديم کرده اند. مارکو گريگوريان و کلارا آبکار شايد مشهورترين نام ها در اين زمينه باشند. نقاشان ارامنه مانند معماران و هنرپيشه های سينما و تآتر، تعدادشان آنقدر زياد است که در اين مختصر حتی نام بردن از همه آنها ممکن نيست.

مارکو گريگوريان که حالا در ارمنستان روزگار می گذراند اولين کسی بود که نقاشی کاهگل را در ايران باب کرد و آثار بازمانده نقاشی های معروف به قهوه خانه ای را گرد آورد و ارزش آنها را شناساند. همچنين کلارا آبکار که نام تابلوهايش باده عشق بود و انوشيروان و بزرگمهر و شکار بهرام و يوسف و زليخا. يا موضوع بعضی نقاشی هايش آرامگاه عمر خيام بود و عطار. از اين ايرانی تر که نمی توان بود.

حالا که صحبت هنرمندان است نمی توان از آربی آوانسيان ياد نکرد که با "چشمه" اش از سينماگران خوب، و با کارهای ديگرش از نام های درخشان پهنه تآتر و هنر ايران است. او زاده جلفای اصفهان است اما از سال ۵۸ مقيم فرانسه شده است. اينکه چند بار از جلفای اصفهان ياد کرديم نکته ای را به ذهن می آورد. در ايران جز اصفهان، دو شهر ديگر نيز يادآور نام ارامنه است. تبريز و اروميه. بخصوص اروميه که به شهر ارامنه شهرت دارد. دليل اين تداعی اين است که ارامنه ايران بيشتر در همين سه شهر ساکن بوده اند. با وجود اين به نظر نمی رسد جمعيت ارامنه تهران که بيشتر در محلاتی مانند مجيديه، بيست و پنج شهريور (هفت تير)، ... ساکن اند کمتر از آن سه شهر باشد.

نام آربی آوانسيان يک آوانسيان ديگر را در خاطر زنده می کند. آرمن آوانسيان. داروخانه دار نيکوکاری که اين سالها يکی از روزنامه نگاران برجسته ايران نام و يادش را زنده کرده است. فقط با خواندن گزارش دکتر بهزادی مدير سپيد و سياه در کتاب شبه خاطرات می توان پی برد که اين ارمنی بی همتا چه مهری در دل مردمان رشت کاشته است. هر کس آن گزارش را نخوانده است بايد بخواندش تا عمق مهر و شفقت آدمی را که در جان آرمن آوانسيان لانه داشت دريابد.

پيش از رسيدن به پايان اين بخش حيفم می آيد نام دو تن را فراموش بگذارم. يکی ژوليت گورکيان که ورزشکار برجسته ای بود و چون در دانشکده خودمان – علوم ارتباطات اجتماعی – درس می خواند حضورش سبب می شد که هر سال دانشکده ما بين تمام دانشگاهها در رشته پرتاب ديسک و وزنه و نيزه اول شود. او جزو قهرمانان ملی ايران بود و در المپيک توکيو شرکت کرده بود.

ديگر نام کسی است که اين سالها در شمال ايران نام آور شده است. همه می دانند که در سالهای بعد از انقلاب، شمال ايران در ناحيه مازندران غربی، بيشتر به کشت کيوی اختصاص يافته، ميوه ای که تا پيش از انقلاب در ايران ناشناخته بود. می گويند کيوی کاری در ايران را ژرژ سرکيسيان باب کرد که اکنون در ناحيه متل قو (که پس از انقلاب نام سلمان شهر را برای آن برگزيده اند) باغ کيوی دارد. به هرحال او يکی از پيشگامان کشت کيوی در ايران است.

اما نام آخر. شايد مهمترين نامهايی که از ارامنه در تاريخ ايران ثبت شده نام يپرم خان و ميرزا ملکم خان ناظم الدوله باشد که هر دو در انقلاب مشروطه درخشيده اند. يپرم خان با دلاوری هايش و ميرزا ملکم خان با افکارش. او از روشنفکران برجسته ايران در زمان خود بود. برای نشان دادن اهميت او دو نقل قول از دو کتاب معتبر که در سالهای اخير منتشر شده اند کافی است. به نوشته ماشاء الله آجودانی در کتاب "يا مرگ يا تجدد"، ميرزا ملکم خان، پس از تشکيل دارالفنون در دوره ناصری، تا چندی بعد از مشروطيت ايران، نه تنها در صحنه سياسی ايران، بلکه در پهنه ادبيات جديد سياسی حضور فعال داشته است. او با نوشته ها و رساله ها و نشر مطالبی در روزنامه قانون هم در نشر افکار مربوط به قانون خواهی و مشروطه خواهی – آنگونه که او می فهميد يا تبليغ می کرد – موثر بوده است و هم در تحول نثر. "پيشقدمی و سرسلسلگی" او در اين مورد تا بدان درجه است که کسانی که در "خدمت و پيشرفت نثر ساده فارسی" ادعای پيشاهنگی داشته اند، "غالبا از سرچشمه تحريرات او سيراب شده اند".

جمشيد بهنام نيز در کتاب "ايرانيان و انديشه تجدد" يادآور شده است که ملکم از کسانی بود که مساله تجدد در ايران را مطرح کرده بود و "آشکارا از اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی" سخن می گفت. "ايجاد فراموش خانه نيز به همين منظور بود و ملکم در نظر داشت با کمک اعضای ليبرال آن ـ که گروهی از فارغ التحصيلان دارالفنون در ميانشان بودند – سازمان سياسی و اقتصادی کشور را بر طبق نمونه های اروپايی بازسازی کند".

 

لینک : نوستالژيای ارامنه

نوستالژيای ارامنه

مطلب زير خاطرات خانم سيمين زرنگار (زنی مسلمان) است که در دوران نوجوانی و جوانی از نزديک با ارامنه ايران در ارتباط بوده است:


تهران تنها ساخت و سازش نيست که تغيير کرده، فقط کوچه ها و خيابان ها و باغ ها و خانه های زيبای قديمی اش نيست که گم شده، ساکنانش هم تغيير کرده اند و خيلی هاشان گم شده اند و بيشتر از همه اقليت های مذهبی که در اين ميان جای خالی ارامنه محسوس است چرا که خونگرم تر از ديگر اقليت ها بوده اند و با ديگر ايرانيان بيشتر حشر و نشر داشته اند.

حالا اگر يکی از هم نسلی های ما، ميانسالان امروز، يک روز تعطيل راه بيفتد و گشتی در مکان های معروف بيست و پنج شش سال پيش پايتخت بزند، کم و بيش چيزی از گذشته نمی يابد – نه آن معماری، نه آن فضا و نه آن تيپ آدم ها حالا گيريم به روزشده! و اين گذشته نابود شده آنگاه بيشتر احساس می شود که سری به محله هايی بزنی که ازدحام ارامنه در آن جاها بيشتر بوده است؛ جاهايی مثل چهارراه کالج، عزيزخان، خيابان جامی، نادرشاه و خيلی جاهای ديگر. حالا ما مانده ايم و انبوهی خاطرات پا در هوا مانده از شهر و مردمانی که گم شده اند. در سايه روشن های اين خاطرات چهره های ارمنيان کم نيست، و آنچه هست همه دلپذير و دوست داشتنی است.

اول بار که با واژه ارامنه آشنا شدم تازه چند ماهی بود که به کودکستان می رفتم، و اين پيش از اوج گرفتن نهضت ملی شدن نفت و زمامداری دکتر مصدق بود. يک روز سرد دی ماه که برف به شدت می باريد، خواهر بزرگم که دانش آموز سيکل دوم دبيرستان بود، مرا با خود به خانه دوستش " اما" برد. عيد کريسمس بود و جشن سال جديد ميلادی و ما برای تبريک سال نو می رفتيم.

در که گشوده شد يک سگ سفيد پشمالوی بزرگ با پوزه براق سياه ظاهر شد، عين سگ های اسباب بازی فروشی ها! و بعد صورت گرد و سفيد و خندان دختری جوان با موهای بور در چارچوب در درخشيد و از همان لحظه مهر ارامنه به دلم افتاد. از سرسرای همکف به طبقه دوم که اتاق پذيرايی در آن بود رفتيم و ميز عيد نوئل را ديدم، پوشيده با روميزی تور کتان سفيد و نظيف، و لبريز از انواع شيرينی ها و شکلات هايی که عاشق شان بودم. "ايريس" (نوعی تافی) هم در گوشه ميز چشمک می زد! تصوير نقاشی شده مريم بر ديوار بود و شاخه بزرگ سراسر تزئين شده کاج در گوشه اتاق پذيرايی در کنار پنجره رو به خيابان می درخشيد. "اما" با شور و هيجان و با ته لهجه بامزه ای مرتب حرف می زد و می خنديد و سگ سفيد پشمالو در زير ميز در آمد و شد بود. گرمای دلپذيری آميخته با عطر خوشبوی "اما" در فضا موج می زد و برف در آن سوی پنجره همچنان می باريد. "اما" ايريس را جلويم گرفت و من يکی برداشتم و او لپم را با مهربانی کشيد...

به دبيرستان که رفتيم، در هرکلاسی معمولا يک، دوسه نفری از شاگردان ارمنی بودند. دوستان همکلاسی يکی ديگر از خواهرانم – ناديا، لوديک، هلن – همه شان خوشگل و بی رنگ و ريا بودند. در دبيرستان رضاشاه کبير(نوربخش) که من در آن دوره دبيرستانم را گذراندم، نمی دانم در مجموع چند نفر از دانش آموزان ارمنی يا آسوری يا کليمی و يا زرتشتی بودند، اما می دانم که شمار ارمنی ها بيش از همه بود و زرتشتی ها کمتر از همه. در ميان دبيرها بيشتر دبيرهای زبان ارمنی بودند. دبير انگليسی ما که ميس لوسی صدايش می زديم، يک خانم چهل پنجاه ساله ارمنی بود. بچه ها می گفتند قبلاً بسيار زيبا بوده – از کجا فهميده بودند اين فضولباشی ها؟! - اما گويا مردی را که دوست می داشته ترکش کرده و او به علت غم و غصه بسيار دچار عارضه گواتر شده و زيبايی اش را از دست داده است.

ميس لوسی در آپارتمانی در يک ساختمان بزرگ قديمی در چهارراه کالج – نزديک مدرسه مان – زندگی می کرد. معلم خوبی بود اما در آن سال ها کی درس انگليسی را جدی می گرفت! يک عده که معلم خصوصی داشتند و زبان شان تکميل بود، بقيه هم يا کلاس شکوه می رفتند و لک و لوکی می کردند و يا اصلا اهل درس نبودند و آخرسال از تک ماده استفاده می کردند. به اين ترتيب ساعت های زبان، ساعت تفريح بود به ويژه که ميس لوسی هم سربه سر بچه ها نمی گذاشت. او جلوی کلاس اسنشل اش (Essentials) را می خواند و دخترها هم، دو به دو، همهمه می کردند و کلاس را می کردند عين لانه زنبور.

در سال های نوجوانی بيشتر نيازهای قرتی گری های دخترانه مان را از خيابان منوچهری که بيشتر مغازه دارهايش ارامنه بودند تامين می کرديم، از کفش کشی گرفته تا کتاب بندهای چرمی و اگر اهل ورزش بوديم، راکت تنيس و پينگ پنگ و از اين جور چيزها.

تازه حومه نشينی در تهران باب می شد و خيلی جاها که امروز داخل تهران است، آن روزها حومه به حساب می آمد. اين بود که راه خانه به مدرسه دراز بود و ظهرها خيلی از بچه ها در مدرسه می ماندند. شاگردهای مرتب و منظم و سربه راه معمولا ناهارشان را از خانه با خود می آوردند و ظهر در آشپزخانه سالن غذاخوری مدرسه گرم می کردند و مثل بچه آدم می نشستند پشت ميز بلند و در کنار ديگر بچه های سربه راه ناهارشان را صرف می کردند.

اما ما بچه های نه چندان منظم و مرتب و نه چندان سربه راه ظهرها برای صرف ناهار می زديم از مدرسه بيرون و يا از چهارراه يوسف آباد ( خيابان شاه – تقاطع حافظ ) از يکی از دو ساندويچ فروشی که روبه روی هم بر دو نبش جنوب غربی و جنوب شرقی چهارراه قرار داشتند و صاحبان هردو ساندويچ فروشی ارمنی بودند، ساندويچ می خريديم و به مدرسه باز می گشتيم و در محوطه پشتی مدرسه بر روی پله های سنگی و در کنار درخت های کاج بلند می نشستيم و ناهار خوران باصفايی راه می انداختيم بويژه در فصل بهار و يا با کمی پياده روی همراه با خنده و شوخی به ساندويچ فروشی معروف آندره در خيابان پهلوی بالاتر از چهار راه اميراکرم می رفتيم و ساندويچ ترو تميز و پرو پيمانی صرف می کرديم. صاحب و کارکنان آندره همه ارمنی بودند. برای آن دسته از دخترهای دبيرستان "رضاشاه کبير" که اهل دوست پسر و اين بساط ها بودند معمولا" اتراق کردن در "آندره" هم فال بود هم تماشا؛ هم ناهارشان را می خوردند، هم دوست پسرشان را که اغلب از شاگردان مدرسه البرز بودند ملاقات می کردند و به واقع آندره محل راندوو هم بود.

در آن سال ها هرجا که بوی خوش قهوه بود، ارامنه هم بودند. يکی از آن جاها بين چهارراه يوسف آباد و کالج بود نرسيده به سفارت شوروی؛ يک مغازه کوچک و تميز و با يکی دوتا ميز وصندلی. صاحبش ارمنی بود و قهوه و شکلات می فروخت و گاهی هم برای مشتری های خاص خودش قهوه دم می کرد. در خيابان نادری نرسيده به چهارراه اسلامبول هم هميشه بوی دل انگيز قهوه در فضا پخش بود، روبه روی ديوار سفارت انگليس را می گويم، آن جا هم مغازه کوچکی بود، بعد از کافه نادری، که قهوه و شکلات می فروخت و ايريس هايش حرف نداشت.

هرسال نزديک ژانويه که می شد در خيابان حافظ کنار ديوار سفارت شوروی، يکسره پوشيده از شاخه های بزرگ کاج می شد برای کريسمس. و ما اواخر آذرماه که به مدرسه می رفتيم با ديدن کاج های تازه به ياد کريسمس می افتاديم.

کوچه نوبهار خيابان نادری که کوچه مسيحا بود؛ کليساها، مدرسه های ارمنی و باشگاه آرارات و تمام کوچه ارمنی نشين. کوچه شيروانی هم، مثل نوبهار بود. توی اين کوچه يک زن بلند بالای ارمنی يود به نام اولينگا که فال قهوه می گرفت، آن هم چه فالی! شکل کولی ها بود با موهای مشکی و مجعد و بلند و گوشواره های حلقه ای طلا. در يک خانه قديمی زندگی می کرد، با حياط کم و بيش وسيع و خانه ای که به جای راهرو يک ايوان از جلوی رديف اتاق ها می گذشت و چند پله بالاتر از سطح حياط بود. يک اتاق بزرگ را مثل مطب پزشکان با تعدادی صندلی به صورت اتاق انتظار درآورده بود و در اتاق پهلويی خودش فال می گرفت. مشتری ها به نوبت وارد اتاق می شدند. به پول سال چهل يادم هست که از بابت فالش پول کمی نمی گرفت. من با چند دوست همکلاسی در حال و هوای دخترانه مان يک بار سری به اولينگا زديم. تابستان بود و ما سه نفر بوديم. من بودم و رعنا و مريم. اول فال رعنا را گرفت و به محض ديدن فنجان گفت شما سه تا خواهريد و پدرتان هم نظامی است. رعنا باچشم های سياه که از حيرت فراخ شده بود به اولينگا نگاه می کرد... کاملاً درست گفته بود.

سال های مدرسه هم گذشت و عده ای از بروبچه ها از سد کنکور گذشتند و به دانشگاه تهران رفتند و آن عده که بی خيال تر بودند و به قول معروف چندان خر نزده بودند، يا شوهر کردند و به خانه بخت رفتند – در هيجده سالگی - يا به دانشگاه ملی که در سال های اول تاسيس از روی معدل دانشجو می گرفت و کنکوری در کار نبود. من هم که اصولا خودم را برای درس نمی کشتم، سر از دانشگاه ملی درآوردم اما نامزدم دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بود و راندووهای ما هم در کافه ليلا نرسيده به چهارراه وصال و تقريبا چسبيده به سينما ديانا.

در دو سمت سينما ديانا که امروز به سپيده تغيير نام يافته، دو کافه قرار داشت. از دانشگاه تهران که به سمت شرق می آمدی، نرسيده به ديانا کافه کاليفرنی بود که بيشتر پاتوق روشنفکران بود. از سينما ديانا که رد می شدی به کافه ليلا Leela می رسيدی که صاحبش ارمنی بود و محل ملاقات دخترها و پسر های جوان با دوستان شان. کافه ليلا بسيار بلند و نسبتا باريک بود طوری که ميزها پشت سر هم در يک رديف، شايد هشت تا ده رديف چيده شده بودند. فقط در رديف آخر بود که دو ميز در کنارهم با فاصله ای اندک جای داشت. دور هر ميز که مربع و چوبی بود سه چهارپايه چرمی رنگی، قرمز يا نيلی چيده شده بود و يک ضلع ميز چسبيده به ديوار بود. در سمت ديگر به موازات ميزها، يخچال صندوقی و ويترين شيرينی جات قرار داشت. گارسون ها که دو تن بيشتر نبودند از ارامنه بودند و فوق العاده تميز و با نزاکت. کت کتانی سفيد و شلوار مشکی به تن می کردند که همواره از پاکيزکی می درخشيد و مشتريان می ديدند که با چه وسواس و احتياط و با دستکش آب پرتقال می گيرند.

در آن سال ها کافه ليلا پاتوق معرکه ای بود. مشتريانش بيشتر آن هايی بودند که سال ها هفته ای يکی دوبار به آن جا آمد وشد داشتند. صاحب ارمنی کافه که مرد بلند قد و درشت استخوانی بود همواره در کافه حضور داشت و گاه بر سر ميز مشتريان منتظر می نشست و با آن ها صحبت می کرد. يک بار که من به انتظار نشسته بودم، آمد و روبه رويم نشست و شروع به صحبت کرد. می گفت که سال ها در آمريکا زندگی کرده است و بعد عکسی از کيف بغلی اش درآورد و نشانم داد. در عکس صاحب کافه دست در گردن يک زن جوان بسيار زيبا با موهای بور و چشمان روشن ديده می شد. توضيح داد که آن زن دوست دخترش بوده است.

کافه ليلا پس از انقلاب تعطيل شد و بيست سال تمام خاک خورد. چندسال پيش يک روز که به تصادف از آن جا رد می شدم ديدم که کافه را برای فروش گذاشته اند و در آن سوی شيشه کثيف و پر غبار چهره تکيده مرد ارمنی را ديدم که به خيابان زل زده بود. يک لحظه به سرم زد که در را بازکنم و بروم تو و سلام و عليک کنم. اما به خودم آمدم: نه، اين ديگر آن کافه ليلا نيست و آن مرد ديگر همان مردی نيست که تصويرش را درکنار آن دختر آمريکايی ديده بودم. ما نابودی را به صورت مرحله ای ناگزير در پروسه تداوم زندگی نديده ايم، ما ابتدا قطع و گسست را در اوج زيستن و زنده بودن ديده ايم و ناگهان پس از گذشت سال ها به يکباره آن پديده را در هيئت مرگ يافته ايم.

لباس عروسی ام را مادام ژانت دوخت. يک زن خوش خلق و مهربان و يک خياط خوش دست. خانه اش در خيابان شاهرضا بود، بالاتر از چهارراه کالج توی يک کوچه باريک. مادام ژانت خياط بی نظيری بود. لباس هايی که می دوخت، شانه های افتاده را متوازن، قد کوتاه را اندکی بلندتر و آدم چاق را باريک تر نشان می داد. آن چنان نقص های اندام را می پوشاند که مشتری پس از آماده شدن لباس، در مقابل آينه قدی سالن مادام از اندام تصحيح شده اش حيرت می کرد.

مادام ژانت در همان سال های چهل به آمريکا مهاجرت کرد.

سال های جوانی بود و آراستگی يک نياز طبيعی. بنابراين اگر کيف و کفش خوش دوخت از آخرين ژورنال های مد و آن هم با چرم اعلا و در عين حال راحت و سبک می خواستی بايد يک راست نزد کفاش های معروف می رفتی که شايد بيشترشان ارمنی بودند. يکی از آن ها اديک بود؛ کفاشی اديک اوايل خيابان ويلا قرار داشت. کفش های دوخت او از نظر زيبايی و راحتی حرف نداشت و کيف هايش آن چنان باظرافت و از بهترين چرم ها دوخته می شد که نگاه ها را به خود جلب می کرد.

در همان سال های چهل يک روز اديک بساطش را جمع کرد و رفت. وسوسه اتحاد جماهير سوسياليستی و حکومت پرولتری دامن او را هم گرفته بود. می گفت می روم به جمهوری ارمنستان، وبه جای اين همه کار، روزانه هشت ساعت در کارخانه توليد کفش کار می کنم، بچه هايم در مدرسه خوب درس می خوانند و من اوقات فراغتم را صرف خانواده ام می کنم. نمی دانم سرنوشت او چه شد؟ به سراب کشور شوراها در همان سال ها پی برد يا ماندگار شد و بر او آن رفت که بر ديگر سراب زدگان.

ارامنه به درستکاری و کارآمدی معروف بودند. نوريک، تعمير کار اتومبيل را به ياد می آورم که می توانستی اتومبيل ات را با خيال جمع به دستش بسپری و مطمئن باشی که سالم و بی عيب و نقص و تر و تميز تحويلش می گيری. اما حالا از آن ها جز خاطره ای برجا نمانده است. بعد از انقلاب از جمعيت آنها در ايران کاسته شد اما اين اصل ماجرا نبود، اصل ماجرا چيزهای ديگری بود، خيلی چيزهای ديگر. يکی اش محض نمونه اخطاری بود که بر سردر قنادی ها، ساندويچی ها و مغازه های مواد غذايی ارامنه، نصب کرده بودند. ويژه اقليت ها! تا مومنان بدانند که نجس اند! نوشته ای تحقير آميز نه برای ارامنه که بزرگ بودند، برای ما مسلمان ها که در آخر قرن بيستم به هموطنان ديگرمان چنين نگاه می کرديم. خوشبختانه بعد از چند ماه متوجه شدند و برداشتند اما بايد گفت که ما با آن ها خوب تا نکرديم، ما که نه، دست اندر کاران.

خيلی چيزهای ريز و درشت ديگر هم هست اما بد نيست يک چيز را هم از آن سال های دور اضافه کنم و آن خاطره معلم موسيقی مان در دوره ابتدايی است؛ مسيو قطانيان، که هميشه بفهمی نفهمی کمی مست بود و شنگول و سردماغ. تا وارد کلاس می شد ويلونش را از جعبه اش درمی آورد و می گذاشت برشانه چپ، سرش را کج می کرد و آرشه را می کشيد: ای ايران، ای مرز پرگهر... و ما می خوانديم؛ خارج از نت، يکی زير و يکی بم... البته گاه گداری هم يکی از ترانه های معروف روز را می زد وکيفورمان می کرد...

حالا از آن همه چه مانده است جز دلتنگی های ويران و حسرت آلود؟

 

لینک : حضور ارزشمند ارامنه در سينمای ايران: ده چهره

حضور ارزشمند ارامنه در سينمای ايران: ده چهره

از حدود چهارصد سال پيش که نخستين گروههای ارمنيان به ابتکار شاه عباس صفوی از مناطق کوهستانی شمالی به دشتهای مرکزی ايران کوچ کردند، ارامنه ايران همواره در پيشبرد هنرها در ايران کوشيده اند و اثر مثبت حضور خود را ابتدا بر هنرهايی همچون نگارگری و معماری و در صد سال اخير در زمينه های موسيقی تئاتر و سينمای ايران برجاگذاشته اند.

در سينمای ايران که اندکی بيش از صد سال از عمر آن می گذرد، صد ها تن از ارامنه در زمينه های فنی و هنری فعاليت داشته اند و دارند. فهرست زير تنها نام چند ده تن را که در اين زمينه ها نام آور شده اند، دربر می گيرد:

آوانس اوگانيانس، سليمان ميناسيان، هراند ميناسيان، روبيک روبن زادوريان، روبيک منصوری، ويکتوريا، ويگن دردريان، ژوزف واعظيان، واروژان، واخناک نرسی گرگيا، مری آپيک، آپيک يوسفيان، مارکو گريگوريان، واهاک وارطانيان، لرتا هايراپتيان تبريزی، ويدا قهرمانی يفيازاريان، آرمان هوسپيان، لوريک ميناسيان، آنيک شفرازيان، هايک کاراکاش، روبرت اکهارت، ساموئل خاچيکيان، ادوين خاچيکيان، ميشا، ساناسار خاچاطوريان، لوريس چکناواريان، پطرس پاليان، هنری استپانيان، بابکن آويديسيان، آربی آوانسيان، آرامائيس آقاماليان، آنوش، آراپيک باغداساريان، آراکل، گورگی آرزومانيان، زاون قوکاسيان، زاون، وازريک درساهاکيان، روبرت صافاريان، ژرژ هاشم زاده، ژانت وسکانيان، آناهيد مانوکيان، آناهيد آباد، آرمن مارگوسيان، آيرا گريگوريان، تيگران گريگوريان، واروژ کريم مسيحی، آناسيک سيمونيان، ژرژ پطروسی، سرگون براندو، آرگين آبراهاميان، دونا آوانسيان، ژانت آوانسيان و ...

حدود ده سال پيش نخستين مراسم بزرگداشت سينماگران ارمنی ايران در مدرسه آرارات در خيابان قوام السلطنه تهران برگزار شد. دومين مراسم از اين نوع در تيرماه امسال در موزه سينما واقع در باغ فردوس در حال برگزاری است.

به همين مناسبت، از ده چهره از چهره های صاحب نام ارامنه در صنعت فيلم ايران يادی کرده ايم:

آوانس اوگانيانس


مدرسه آرتيستی سينما، چراغ اول

آوانس اوگانيانس در سال 1308 هنگامی که وارد ايران شد حتی زبان فارسی را نمی دانست. اما به لطف استعداد شگرفش در مدتی بسيار کوتاه فارسی را آموخت و "مدرسه آرتيستی سينما" را تاسيس کرد. در اين مدرسه طی دو دوره آموزشی، دهها تن از ايرانيان نه تنها با رموز هنرپيشگی، بلکه با فن فيلم سازی و هنر سينما آشنا شدند.

اوگانيانس دو فيلم بلند آبی و رابی و حاجی آقا آکتور سينما (با همکاری ابراهيم مرادی) و چند فيلم کوتاه ساخت و بالاخره در سال 1317 هنگامی که از حمايت مقامات کشور از سينما نااميد شد، ايران را به مقصد هند ترک کرد. اما در سال 1326 بار ديگر به ايران برگشت، اسلام آورد و نام رضا مژده را برای خود انتخاب کرد.

به دلايل بسيار، اوانس اوگانيانس ديگر نتوانست در سينما فعاليت کند اما با ساختن همان دو فيلم بلند و ايجاد مدرسه آرتيستی سينما نام خود را در زمره پيشگامان سينمای ايران به ثبت رساند.

آنها که آقای اوگانيانس را ديده اند از او به عنوان فردی بی نهايت مبتکر، با پشتکاری مثال زدنی ياد می کنند. اوگانيانس تحمل غروبهای غم انگيز و خاموش تهران آغاز قرن پيش را نداشت. پس چراغی روشن کرد: چراغ سينما

ساموئل خاچيکيان


"طوفان" در شهر ما

ساموئل خاچيکيان که دوستان و همکارانش او را با نام "سام ول" می شناختند، در يکی از دورانهای فترت سينمای ايران با خلاقيت بی نظير و هنر چشمگيرش به ياری اين هنر- صنعت شتافت.

آقای خاچيکيان ابتدا مهارت فنی خود را با به نتيجه رساندن پروژه سنگين و پيچيده شب نشينی در جهنم به اثبات رساند و سپس با طوفان در شهر ما سبک خاص خود را در سينمای ايران بنا نهاد.

مهارت اين شاعر روزنامه آليک در فضا سازی سينمايی و ايجاد ميزانسن به جايی رسيد که به گفته همکارانش می توانست تنها با يک لامپ، يک ميز و يکی دو چهره ی انسانی، زيرزمين هر قهوه خانه ای را به عنوان قصر تبهکاران به تماشاگران بقبولاند.

علاوه بر اين ، آقای خاچيکيان توانايی ويژه ای برای پيدا کردن چهره های جديد، جذاب و استثنايی داشت. چهره هايی متفاوت از آنچه در سينمای آن روز ايران مرسوم بود. عبدالله بوتيمار، رضا بيک ايمانوردی، علی شاندرمنی، آرمان، و گروه سه نفره گرشا رئوفی، منصور سپهرنيا و محمد متوسلانی از جمله اين چهره ها هستند.

ويژگی ديگر ساموئل خاچيکيان، توانايی و انعطاف پذيريش برای پيمودن راههای نپيموده و آزمودن شيوه های تازه بود. ساختن فيلمهای جنگی خون و شرف، خداحافظ تهران و عقابها نشانه هايی از اين توانايی است.

آقای خاچيکيان به سينمای ايران نشان داد که دوربين می تواند حرکت کند و جهان را از زاويه ای ديگر ببيند.

ايرن زازيانس


شکوه مهد عليا

با موهای بافته ای که پشت سرش تاب می خورد، با يک جفت چشم درشت عسلی که بالاتر از گونه های برجسته اش حتی در فيلمهای سياه و سفيد آن روزگار می درخشيد و از همان هنگام چشمگيرترين جلوه وجودش شد ، با لبخندی سخاوتمند و جسارتی که تا آن زمان کم نظير بود، آمد.

همراهش، در آن فيلم، مردی بود که قله های بلند را نشانه گرفته بود و آگاهانه داشت برای ستاره شدن خيز برمی داشت. اما در آن فيلم، تنها ايرن زازيانس بود که ديده می شد. هيچکس نام خانوادگيش را ياد نگرفت. اما "ايرن" در يادها ماند. با همان چشمهای عسلی و خاطره تکان دهنده و فراموش نشدنی يک حضور دلپذير.

بعد ها، ايرن، حتی درساليان پس از ميانسالی، در هر فيلمی که حضور داشت، درخشيد. از جمله در درشکه چی نصرت کريمی و سلطان صاحبقران، اثر فناناپذير استاد علی حاتمی، به نقش ملکه مهد عليا.

تا سال 1336 سينمای ايران بازيگر داشت اما ستاره نداشت. چشمه آب حيات که به روی پرده آمد، سينمای ايران صاحب ستاره شد.

آرمائيس هوسپيان

چهره ای متفاوت

آرمائيس هوسپيان که تماشاگران سينما در ايران او را با نام آرمان می شناختند، با حضورش به سينمای ايران رونق داد.

تا پيش از او بازيگران موهای روغن زده داشتند، با فرهای کرنلی و سبيلهای دوگلاسی (به ياد کرنل وايلد و داگلاس فربنکس) و اگر موهای صاف داشتند، با اصلاح سر شبيه به کلارک گيبل.
اما آرمان مرد ديگری بود، پيشانی بلندی داشت و جلوی سرش و حتی مقداری از پشت آن خلوت بود. با شکمی اندکی برآمده و راه رفتنی که خاص او بود.

آرمان همه اين –ظاهرا – معايب را به حسن بدل کرد. "آن" ی داشت که تنها بازيگران دارند. همان "آن" که آدمهای عادی را از ستاره ها متمايز می کند.

چهره اش خاصيتی داشت که روزنامه های آن روز آن را "ديناميک" توصيف می کردند. حتی آنها که نمی دانستند چهره ديناميک يعنی چه، آرمان را می شناختند، هنرش را می ستودند و او را در هرنقشی که داشت، باور می کردند.

اين گوهری است، که می تواند هر مردی را به "بازيگر" تبديل کند. در مورد زنها، موضوع فرق می کند.

ويگن دردريان


ببار ای نم نم باران...برای ايرانيان، با هر کيش و مسلکی، ويگن دردريان با اسم کوچکش شناخته می شود: ويگن. مردی که برای همه عاشقان همدمی محرم بود. با آنهمه آواز دلکش که از عاشقی خواند و آن نقشها که بر پرده آفريد.

در بسيار فيلمها ظاهر شد يا خواند يا مثل عروس دريا که در آن هم بازی کرد و هم خواند. بالا بلند بود و آنقدر خوش منظر و مهربان که شاهزادگان شرقی به او دل می باختند آنچنانکه در حکايتها آمده است.

ويگن همه شهرت خو را از راديو به سينما کشاند. کيست که داستان شب را به خاطر نداشته باشد که با ريمسکی کورساکف آغاز می شد و با ويگن به پايان می رسيد. که می خواند: ببار ای نم نم باران، زمين خشک را تر کن!

هيچ مردی بی آواز او عروس بخت خود را به خانه نياورد. بی آنکه بشنود: "بعله برونه، گل می تکونه، دسته به دسته، دونه به دونه، شادوماد. "
چه شوخی زيبايی است از اين روزگار شوخ: ويگن، اول بار با بی ستاره ها بود که ستاره شد.

روبيک منصوری


"آقا روبيک خودش درست می کنه"

تا همين چند سال پيش که او هنوز زنده بود، هيچکس نبود که در تمام عمرش فقط ده فيلم ايرانی ديده باشد، اما اسم او را روی پرده نخوانده باشد.

برای سينما رو ها روبيک منصوری تنها يک نام بود. اما برای حرفه ای های سينما، "آقا روبيک" مشکل گشای همه کارهايی بود که به صدای فيلمها مربوط می شد.

در روزگاری که هر سال نزديک هشتاد فيلم در ايران ساخته می شد، کم نبودند فيلمسازانی که حل بسياری از مشکلات ظاهرا لاينحل فيلم خود را از روبيک منصوری می خواستند: يک قطعه موسيقی که بايد بار عاطفی صحنه ای را تشديد کند، يک "افکت" مناسب که می بايست ضعف تصوير را با صدا بپوشاند، و گاه پيدا کردن صدايی که هيچ "شاهد"ی برايش وجود نداشت.

بر ديوار يکی از استوديوهايی که روبيک در آن می کرد، يکی از همکاران باذوقش در فهرست صداهای موجود در آرشيو او "صدای درست کردن نيمرو با دو تخم مرغ" و "صدای ترمز پيکان جوانان زرد مدل 52 با لاستيک سابی" را هم گنجانده بود.

بخاطر همين آرشيو کامل و مهارت زبانزد همگان بود که متخصصان فنی سينمای ايران می دانستند اگر اشکالی در موسيقی يا صدای فيلم هست، در آخرين لحظه "آقا روبيک خودش درست می کنه!"

آربی آوانسيان


چشمه در زمين خشک

آربی آوانسيان به عنوان يکی از پيشگامان تئاتر نو در ايران در يادها مانده است. اما او دستی هم در ادبيات و هنر های ديگر دارد.

فيلم چشمه او با بازی پرويز پور حسينی، مهتاج نجومی و کهکشانی از بازيگران جوان پايان دهه چهل و آغاز دهه پنجاه شمسی در جشن هنر شيراز به نمايش درآمد.

چشمه آشکارا فيلم متفاوتی بود که سالهای هنوز نيامده را پشت سر گذاشته بود. نشانی از يک نبوغ هنری و استعدادهای به خوبی پرورش يافته ای که تا زمان بروز عمومی شان هنوز چند سالی مانده بود. اما مجال اين بروز حتی از همان چند سال هم تنگتر بود.

آنها که آوانسيان را از تئاتر میشناختند، با ديدن چشمه که بر آنهمه زمينه غنی فرهنگی متکی بود، به آينده سينمای نو ايران اميدوار تر شدند. هرچند که برخی فاصله فيلم را با واقعيتهای موجود سينمای آن روز ايران آنقدر بعيد می دانستند که امکان ايجاد هرگونه رابطه ای ميان فيلمی از نوع چشمه و جامعه بشدت نامتقارن و ناهمگون آن روز را منتفی می دانستند.

اما کمياب بودن، دور دست بودن و بلند پرواز بودن به معنی وجود نداشتن نيست. چشمه آربی آوانسيان از آن تک گلها بود که به يک بهار می ارزيد.

واروژ کريم مسيحی


از تيره استادان

واروژ کريم مسيحی سالها پيش از آنکه به عنوان کارگردان فيلم خوش ساخت پرده آخر شناخته شود و حتی ساليانی پيش از آنکه فيلم کوتاه بسيار زيبای سلندر را بسازد، فيلمسازی تمام عيار بود. با ديدن فيلم تلويزيونی فاخته هم می شد به همين نتيجه رسيد.

آقای کريم مسيحی بيش از هرآنچه احتمالا در هرکلاسی يادگرفته، کارش را با کار کردن و شاگردی کردن آموخته است. از کارکردن با مردانی کاردان همچون بهرام بيضايی.

روحيه باز، سادگی در رفتار و سختکوشی در کار، واروژ کريم مسيحی را به دستيار و برنامه ريزی تبديل کرده که تنها در شيرينترين روياهای هرکارگردان پر وسواس می گنجد.

اما اين همه هنر واروژ کريم مسيحی نيست. او خود کارگردانی است توانا که می تواند همين توانايی را در تدوين، فيلمنامه نويسی، يا هر کار ديگری که نامش سينما باشد نشان بدهد.

وقتی شروع به تماشای فيلمی از او می کنيد، همه چيز آنچنان روان و پاکيزه پيش می رود که اگر خود اصراری نداشته باشيد، ديگر تا پايان فيلم، فيلمساز را نخواهيد ديد.

اما شما با تاثيری که او بر ذهن تان گذاشته به خانه خواهيد رفت.

وازريک درساهاکيان

عيارسنج بی غرض

وازريک درساهاکيان دانش آموخته رشته سينماست اما احتمالا تنها کارهای سينمايی او تجربياتی است که ممکن است بتوان آنها را در آرشيو دانشکده های فيلمسازی تهران پيدا کرد.

اهميت کار آقای درساهاکيان در کمک به ايجاد و افزايش دانش سينمايی نسلی از سينمادوستان ايران از طريق نقد و ترجمه است. نقد هايی حقيقت جويانه و بی غرض و عيارسنج و موشکاف و ترجمه هايی دقيق و سنجيده. آنقدر دقيق و سنجيده که کار ارزشمند مهندسان ارمنی ايران را در رشته های مختلف حرفه و فن به ياد می آورد.

ترجمه دو متن مرجع در زمينه تاريخ و تدوين فيلم از جمله مهمترين دستاوردهای آقای درساهاکيان به عنوان يک مترجم شيفته سينماست.

ماهايا پطروسيان


پايان عصر زنان گريان سينی به دست

از نيمه دوم دهه شصت که سينمای ايران بار ديگر بارقه هايی از شکوه و رونق را در تاريکی سينما به چشمها کشاند، حتی آن هنگام که آنقدر جا افتاد و موفق شد که در خارج از ايران هم سر و صدا به پا کرد، هنوز چيزی کم داشت: بازيگر زن.

تا پيش از به صحنه آمدن ماهايا پطروسيان نقشی که برای همه بازيگران زن در نظر گرفته می شد، نقش زنی بود که همواره با يک سينی پر از استکانهای چای به صحنه وارد می شد و گاه در همان حال می گريست و نفرين و ناله می کرد.

ماهايا پطروسيان که آمد، فيلمنامه نويسان حالا بايد برای او نقشی می نوشتند که در آن بتواند حس و توان زنان جوان جاندار و واقعی را به نمايش بگذارد. زنی جسور، جنگنده و پر توان که می تواند حس زندگی و سرزندگی را در صحنه بدمد.

حضورش حضوری راهگشا بود. اينک که سالهايی از روزگار هنرپيشه و ناصرالدين شاه آکتور سينما و ديگه چه خبر گذشته است، خانمهای جوان محترم بسياری به گروه بازيگران زن سينمای ايران افزوده شده اند. اين دختران جوان پاک اين اطمينان را از ماهايا پطروسيان گرفته اند که می توان بازيگر بود و محترم بود و محترم ماند. می توان لبخند به لب داشت. شکوفا چون گل.

 

با تشکر از : BBC Persian

نوشته شده در : سه شنبه 1385/01/29 - ساعت : 21:34 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |

To be, or not to be, that is the question:
Whether 'tis nobler in the mind to suffer
The slings and arrows or outrageous fortune
Or to take arms against a sea of troubles,
And by opposing end them. To die -- to sleep --
No more; and by a sleep to say we end
The heartache, and the thousand natural shocks
That flesh is heir to. 'Tis a consummation
Devoutly to be wished. To die -- to sleep.
To sleep -- perchance to dream: ay, there's the rub!
For in that sleep of death what dreams may come
When we have shuffled off this mortal coil,
Must give us pause. There's the respect
That makes calamity of so long life.
For who would bear the whips and scorns of time,
The oppressor's wrong, the proud man's contumely,
The pangs of despised love, the law's delay,
The insolence of office, and the spurns
That patient merit of the unworthy takes,
When he himself might his quietus make
With a bare bodkin? Who would these fardels bear,
To grunt and sweat under a weary life,
But that the dread of something after death --
The undiscovered country, from whose bourn
No traveller returns -- puzzles the will,
And makes us rather bear those ills we have
Than fly to others that we know not of?
Thus conscience does make cowards of us all,
And thus the native hue of resolution
Is sicklied o'er with the pale cast of thought,
And enterprises of great pith and moment
With this regard their currents turn awry
And lose the name of action.


نوشته شده در : سه شنبه 1385/01/29 - ساعت : 3:32 | توسط : AlirezA24hلینک ثابت | موضوع: مطالب |
آخرین اخبار
جدیدترین اخبار برگرفته از سایتهای خبری معتبر
منوی اصلی
به نام خدا

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
خلیج همیشه فارس

لا فتی الا علی و لا سیف الا ذوالفقار

(( نمایش همه منوها ))


درباره وبلاگ
ساعت و تقویم
امکانات

اين وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید   تماس با نویسنده وبلاگ   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها   لینک RSS   ماشین حساب     

تبلیغات

نکته
تقاضا
بازدید کننده گرامی
طیف مطالب منتشره در این وبلاگ گسترده بوده و در انتخاب و نشر آنها سعی بر این است که رضایت همه عزیزان با سلایق مختلف جلب شود.
لذا از شما سروران با توجه به اینکه چندین بار در روز مطالب جدید اضافه می شود و صفحه اصلی گنجایش همه را ندارد تقاضا دارد حتما به آرشیو موضوعی مراجعه نمایید.
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
نرم افزار
عشق
طبیعت
موبایل
اینترنت
یادداشتها
موسیقی
آوانماها
مطالب
پاینده ایران
پیام حق
دیدنیها
خواندنیها
دوربرگردان
مسائل روز
شعر
نویسندگان
پیوندها
بلاگرد
قرآن و فال حافظ
پیش بینی وضع هوا
آخرین تغییرات بورس
لوگوی ما
لوگو سایتها
دنیای ویروسها
نظر سنجی
خبرنامه
آن لاین هستم؟
گفتگو
جستجوی مطالب
شمارنده ها

This is my Google PageRank™ - SmE Rank free service Powered by Scriptme This is my Google PageRank™ - SmE Rank free service Powered by Scriptme
Search Engine Optimization


تعداد افراد حاضر در وبلاگ

درباره قالب
 


وضعیت و دمای هوای تهران





کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 1385-2006 © by alireza24h.blogfa.com
Best Viewed In IE 6.0 - 800x600 Or Better
High Speed Internet Connection Recommended