![]() |
![]() |
|
| تنها وبلاگی که تضمین می کند ساعتها سرگرم شوید |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/20ساعت 23:1 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/20ساعت 22:41 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/17ساعت 4:47 توسط AlirezA24h |
|
|
رابطه مردان با زنان در سنين مختلف:
خانم 8 سالشه : اونو رو تخت میبرن و براش داستان ميگن.
18 سالشه : به اون داستان ميگن تا ببرنش رو تخت.
28 سالشه : برای بردنش روی تخت احتياجی به گفتن داستان نيست.
38 سالشه : برات داستان ميگه تا تو رو ببره رو تخت.
48 سالشه : براش داستان ميگی تا تو رو نبره رو تخت.
58 سالشه : يه داستانی بايد جور كنی تا از رو تخت فرار كنی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/08ساعت 6:32 توسط AlirezA24h |
|
|
مترجم : بهاره صفوی
|
||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/06ساعت 4:22 توسط AlirezA24h |
|
||||||
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/06ساعت 4:12 توسط AlirezA24h |
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/06ساعت 1:59 توسط AlirezA24h |
|
|
بنا به پژوهشی تازه لبخندی که بر لبان مونا ليزا نشسته يا به خاطر آنست که او باردار است و يا اينکه به تازگی بچه ای به دنيا آورده است.
دانشمندان کانادايی به کمک اشعه ليزر موفق شده اند تصويری سه بعدی از تابلوی معروف لئوناردو داوينچی تهيه کنند. با مطالعه دقيق تابلو و کشف لايه های زيرين آن، گفته شده است مونا ليزا جامه ای به تن دارد که زنان حامله و يا فارغ از زايمان به تن می کرده اند. اين تحقيق همچنين نشان می دهد که تابلو در طول 500 سال آسيب چندانی نديده است. فراسوی سايه های تيره هيئتی از مرکز پژوهش ملی کانادا اجازه داشتند بر اصل تابلو که به موزه لوور تعلق دارد کار کنند. با مطالعه دقيق ليزری، بخش های تيره و ناشناخته تابلو کشف شده است: مانند مد لباس موناليزا و فرم گيسوی او. با پژوهش اخير روشن شده است نوع بالا تنه ای که مونا ليزا به تن دارد، در قرن شانزدهم ميلادی مخصوص زنان حامله بوده و يا زنانی که تازه از بستر زايمان برخاسته اند. اين جزئيات تا کنون شناخته نبود، زيرا در سايه های تيره تابلو فرو رفته بود. درباره هويت زن گفته شده است که او همسر بازرگانی از اهالی فلورانس به نام فرانچسکو دل جوکوندو بوده است. رازهای ديگر داوينچی سفارش نقاشی اين اثر را بين سالهای 1503 و 1506 دريافت کرد اما آن را به موقع تحويل نداد و چند بار آن را عوض کرد. درباره اين اثر هنوز رازهايی باقی است از جمله اين که معلوم نيست اين تابلو چگونه پديد آمده است. شگردهای شيوه نقاشی مات يا به اصطلاح دودآلود داوينچی هنوز کاملا روشن نشده است. به گفته کارشناسان داوينچی با ابزارها و رنگهای خود، سبک تازه ای ابداع کرده بود که اجزای تصوير در عين ظرافت و هماهنگی، مشخص و برجسته ديده می شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/06ساعت 0:46 توسط AlirezA24h |
|
|
ليست اصلي
خوشاندام و قشنگ باشد
قيافهاش خوب باشد(اولويت با كساني كه دچار كچلي يا كممويي نيستند
خيلي زشت نباشد
موهاي گوش و بينياش را كوتاه كند
از بچهيي كوچك نترسد ... در 72 سالگي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/06ساعت 0:26 توسط AlirezA24h |
|
|
نویسنده : اميرعباس امامی با خواندن خبر جراحي گردن يك سگ در هفته گذشته و اشاره صريح خبرگزاری به اينكه سگ مورد نظر تا قبل از عمل نمیتوانست «پارس» كند، نگارنده را بر آن داشت تا به بيان خاطره ای آموزنده بپردازم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/05ساعت 23:59 توسط AlirezA24h |
|
|
پسرها با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک دخترها با ماشين ميرن دم بانک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/03ساعت 0:57 توسط AlirezA24h |
|
|
خداییش این ماشین حال میده واسه رانندگی تو خیابونهای تهران.
می خوام ببینم پلیس نا محسوس و محسوس و اینا حرفی واسه گفتن دارن؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/29ساعت 19:32 توسط AlirezA24h |
|
|
این هم یه فیلم درباره یه عده آدم دلفین دوست!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/29ساعت 19:3 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/29ساعت 18:40 توسط AlirezA24h |
|
|
گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايی شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند .موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند .ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد .براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند .اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند .او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد .او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد .
نویسنده : Keyboard |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/30ساعت 20:9 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/29ساعت 2:10 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/28ساعت 22:54 توسط AlirezA24h |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/28ساعت 22:45 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/25ساعت 22:21 توسط AlirezA24h |
|
|
پوستر تبليغاتي فيلم سينمايي موميايي محصول 1932 کمپاني يونيور سال در هاليوود ، در مارس 1997 در حراج سایبي در نيويورک ، به مبلغ 453,000 دلار به فروش رفت . ظاهرا فقط دو عدد از اين پوستر موجود است . بالاترين رقم پرداخت شده براي پوستر يک فيلم کارتون 34,273 دلار است . در آوريل 1994 ، پوستر کارتون آليس در دريآ ( ساخته ي والت ديسني درسال 1924 ) درحراج کريستي در لندن ، به رقم مزبور به فروش رسيد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 2:58 توسط AlirezA24h |
|
|
۱-فاصله سنی مون خیلی زیاده یعنی خیلی (از مرحله پرتی)
۲-من به تو علاقه به اون صورت ندارم یعنی (خیلی بد هیکلی) ۳-من الان تو موقعیت بدی هستم یعنی(دلم جایه دیگه گیره) ۴-تقصیر تو نیست تقصیره من یعنی(عجب غلطی کردم با تو دوست شدم) ۵-من تو دوستی مون از هیچ کاری دریغ نکردم یعنی(هرکاری خواستم کردم) ۶-دیروزیه خاستگار دکتر داشتم یعنی(زودتر بیا منو بگیر) ۷-من همیشه نماز می خونم تو هم نماز بخون(یعنی من دختره پاکی هستم بیا منو بگیر)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 2:56 توسط AlirezA24h |
|
|
انگليسي: زن شري است مورد نياز.
زن فقط يك چيز را پنهان نگاه ميدارد آنهم چيزي است كه نميداند. هلندي: وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد. استوني: از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير. فرانسوي: آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است. انتخاب زن و هندوانه مشكل است. آلماني: كاري را كه شيطان از عهده بر نيايد زن انجام ميدهد. وقتي زني ميميرد يك فتنه از دنيا كم ميشود. كسي كه زن ثروتمند بگيرد آزادي خود را فروخته است. آنكه را خدا زن داد، صبر همه داده. گريه زن، دزدانه خنديدن است. يوناني: شرهاي سه گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن. براي مردم مهم نيست كه زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد. گرجيها : اسلحه زن اشك اوست. ايتاليايي: اگر زن گناه كرد، شوهرش معصوم نيست. زناشويي را ستايش كن اما زن نگير. زن و گاو را از شهر خودت انتخاب كن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 2:50 توسط AlirezA24h |
|
|
شرکت پراکتر اند گمبل سازنده ي انواع لوازم بهداشتی و شوينده ها ، در سال 1996، رقمي معادل 62/2 ميليارد دلار صرف تبليغات محصولات خود در بازار امريکا کرد .
همين شرکت درسال 1995، در خارج از امريکا بويژه در اروپا ( آلمان، هلند وکشورهاي اسکانديناوي ) ، بيش از 56/2 ميليارد دلار به امر تبليغات اختصاص داد که بخش عمده آن تبليغات تلويزيوني بود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 2:44 توسط AlirezA24h |
|
|
خانم آنجليکا آنورها تبعه آلمان ، تا به امروز 168,700 عدد خودکار به اشکال و اندازه هاي متفاوت و مارک هاي مختلف گرد آوري کرده است که ساخت 137 کشور جهان مي باشد .
گران ترين خودکار در اين مجموعه ، يک خودکار از جنس طلا و پلاتين است که 500 دلار ارزش دارد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 2:34 توسط AlirezA24h |
|
|
استگوساروس که در حدود 150 ميليون سال پيش به صورت گسترده در ايالاتي چون کلرادو و اوکلاهما و يوتا و وايومينگ ( در امريکا ) يافت مي شد ، با 9 متر طول ، مغزي به اندازه يک گردو داشت که از 71 گرم تجاوز نمي کرد . وزن اين جانور 75/1 تن بود و بدين ترتيب وزن مغز معادل 004/0 درصد وزن بدن مي باشد حال آنکه اين رقم در فيل برابر 74/0 درصد و در انسان معادل 88/1 درصد وزن بدن است .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/22ساعت 2:23 توسط AlirezA24h |
|
|
نویسنده : مهدی علیخانی پس از آنکه با آغاز قرن 21، دولت امارات عربي متحده اعلام کرد که «تا ده سال آينده، 325 جزيره مصنوعي در آبهاي خليج فارس خواهد ساخت»، هيچ رسانهاي به انعکاس و تحليل اين اقدام و عواقب آن مبادرت نکرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 4:20 توسط AlirezA24h |
|
|
این هم یه فیلم خبری دیگه سرکاری تر از قبلیه
این خانم هم خودشو سر کار گزاشته هم مارو هم سگ بیچاره رو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 3:15 توسط AlirezA24h |
|
|
این یک فیلم خبری از یک ماسبقه ماشین هست که هر چی نگاه کردم نفهمیدم به کجاش باید دقت کرد اگه چیز خاصی توش دیدید لطفا بنده رو هم خبر کنید!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 3:12 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 2:54 توسط AlirezA24h |
|
|
شب بر همه خوش تا صبح فردا مريم نشيبي، متولد 1325 و ليسانسه جغرافياي اقتصادي از دانشگاه تهران است. او از سال 51 13تا 74 مدرس رشته جغرافيا در دبيرستانهاي تهران بوده، كار گويندگي خود را از سال 57 آغاز كرده است و امروز ـ 13 ارديبهشت ماه ـ مصادف با تولد 61 سالگي اوست.
نشيبي ميگويد: در بچگي آدم بسيار خجالتي بودم و پاسخگويي به سوالات شفاهي برايم سخت بود.
تربيت شاگرد در راديو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/02/13ساعت 21:57 توسط AlirezA24h |
|
|
ابرقدرت فوتبال دستي در فدراسيون فوتبال ايران بازيكنان پلاستيكي او از رم تا خرابههاي تختجمشيد را ديده و حتي در كمپ اصلي اورست نيز بودهاند. آنان با كساني مثل «پله»، «سپ بلاتر»، «اسون گوران اريكسون» و بسياري ستارههاي ديگر فوتبال بازي كردهاند. او خطي را روي نقشه كشيد و 23 نامه به 23 فدراسيون فوتبال نوشت و تنها يك جواب دريافت كرد؛ نامهاي كه با «به نام خداوند بخشنده مهربان» آغاز ميشد و از طرف فدراسيون فوتبال ايران بود.
حتماً مسابقههاي فوتسال آسيا را كه صادق درودگر با هدايت بازيكن تيم ملي فوتسال كشورمان، يكي از معروفترين مقامات آن بازيها شده بودند و تصاوير آنها مدتها بحث جذاب شبكههاي تلويزيوني شده بود را به خاطر داريد. اما به تازگي، خبر جالبي از يك هنر بزرگ وي در سطح جهان مخابره شده است. به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، روزنامه «تايمز» در گزارشي نوشت: آقاي اسلوان تنها به خاطر يك فوتبال دستي سفر ميكرد. بازيكنان پلاستيكي او از رم تا خرابههاي تختجمشيد را ديده و حتي در كمپ اصلي اورست نيز بودهاند. آنان با كساني مثل «پله»، «سپ بلاتر»، «اسون گوران اريكسون» و بسياري ستارههاي ديگر فوتبال بازي كردهاند. هم اكنون فوتبال دستي اين آقا در بخش خيريه سايت eBay به فروش ميرسد. داستان سفرهاي ايشان در همين ماه منتشر شد؛ سفري كه توسط آقاي «اندي اسلوان»، حقوقدان انگليسي، از انگليس تا ژاپن در جام جهاني گذشته با هدف صلح صورت گرفت. او اين تصميم را در سال آخر تحصيلش گرفت و مصمم شد تا به سه قاره جهان سفر كرده و با فدراسيونهاي فوتبال كشورهاي آنان فوتبالدستي بازي كند. او خطي را روي نقشه كشيد و 23 نامه به 23 فدراسيون فوتبال نوشت و تنها يك جواب دريافت كرد؛ نامهاي كه با «به نام خداوند بخشنده مهربان» آغاز ميشد و از طرف فدراسيون فوتبال ايران بود. مقامات فيفا هم بازي با «سپ بلاتر» را رد كردند، اما زماني كه وي به زوريخ و مقر فيفا رسيد، بلاتر هم به مسابقه رضايت داد. «اسلوان» به همراه دوستانش موفق شدند، عده زيادي را از لهستان تا كامبوج شكست دهند و حتي در ايران از او دعوت شد تا در مسابقات مقدماتي جام جهاني نيز در كنار تيم باشد. آنان شبي در تركيه از سوي عدهاي دزد محاصره ميشوند، ولي با درآوردن فوتبال دستي از كيفشان، دزدها فراموش ميكنند كه چه قصدي داشتهاند. «اسلوان» با مچهاي آهنين خود، تورنمنتي بدون شكست را پشت سر گذاشت و تنها يك بار از يكي از مقامات فدراسيون ايران به نام آقاي درودگر شكست خورد. او كه خود را قهرمان جهان ميناميد با نتيجه 10 بر 4 وي را شكست داد. او ميگويد: پس از اين شكست، سرسختترين رقيبش «گرث سوث گيت» فوتباليست انگليسي بوده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/02/13ساعت 21:48 توسط AlirezA24h |
|
|
بیا و دوست من باش
چه زیباست اگر دوست من باشی هر زنی گاه محتاج دست دوست است محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست دوست من باش چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی چرا به آنچه زنان را خشنود می سازد نمی اندیشی دوست من باش دوست من باش بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی شنها راه بروم و با هم کتاب شعری بخوانیم و من همچون زنی خوشبخت می شوم که تو را بشنوم ای مرد شرقی چرا فقط مجذوب چهره ی منی چرا فقط سرمه ی چشمانم را می بینی و عقلم را نمی بینی من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم چرا فقط به دستبند طلایم نگاه می کنی چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است دوست من باش من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی من نمی خواهم برایم قایقی بخری و کاخ را هدیه ام کنی من نمی خواهم که عطرها را بر سرم ببارانی و کلید های ماه را به من ببخشی نه این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد خواسته ها و سرگرمی هایم کوچک اند دلم می خواهد ساعت ها با تو زیر موسیقی باران راه بروم دل تنگی به گریه ام می اندازد دلم می خواهد صدای تو را بشنوم دوست من باش به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام دل خسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ی مرمرین می انگارد مرا که می بینی حرف بزن چرا مرد شرقی، وقتی زنی را می بیند نصف حرفش را فراموش می کند چرا مرد شرقی زن را مانند یک تکه شیرینی و جوجه کبوتر می بیند و چرا از درخت قامت زن سیب می چیند وبخواب می رود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/02/12ساعت 19:45 توسط AlirezA24h |
|
|
آيندهنگري در كلام امام علي(ع) نویسنده : مسلم سلیمانی
آيندهنگري (فتوريسم) يكي از موضوعات جذاب در زندگي بشري بوده و هست. و در اين عرصه صاحبان فكر و خرد به قدر درك و فهم خود از اتفاقات آينده خبر ميدهد. آينده نگري و اعجاز دومقوله جداي از هم ميباشد. در اعجاز گوينده مطالبي عنوان ميكندكه به صورت وحي در اختيار او قرار گرفته است اما پيشگويي و آينده نگري زائيده علم و تجربه شخص گوينده است. بزرگ مرد ميدان عمل و سخن، امام علي(ع) در خطبه 229 نهج البلاغه نسبت به حوادث آينده مطالبي را بيان ميفرمايد كه به نظر ميرسد در جامعه ماشيني امروز ميتوان مصاديق بارزي را براي آن جست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/02/10ساعت 21:15 توسط AlirezA24h |
|
|
همزمان با فعاليت گشت ارشاد پليس در تهران و تذكرات به زنان كمحجاب و جوانان متلكگو، نيويوركيها هم روشهاي تازهاي را براي جلوگيري از متلكپراني به زنان به كار گرفتهاند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/02/10ساعت 21:2 توسط AlirezA24h |
|
لینک : اسکناس 20000 ريالی
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/09ساعت 20:33 توسط AlirezA24h |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
اسکناس 2000 ريالی
لینک : اسکناس 2000 ريالی
|
||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/09ساعت 20:30 توسط AlirezA24h |
|
گنجهها و برخی قطعات معروف
الماس معروف به دريای نور
تاج پهلوی
جقه نادری
تاج کيانی
کره جواهرنشان
تخت طاووس (تخت جمشيد)
لینک : گنجهها و برخی قطعات معروف
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/09ساعت 20:27 توسط AlirezA24h |
|
|
از نزديكي به كسي كه قادر به حفظ اسرار و رموز زندگي خود نيست پرهيز نما. افلاطون
خود پرست غيبت كسي را نمي كند تنها خوبي آن همين است. وسيل س. هارپر خوبي شهرت در اين است که وقتي شما در يک ميهماني ديگران را کسل مي کنيد آنان تصور مي کنند که ايراد از خود آنهاست. هنري کيسينجر مهم نیست مرگ کی و و کجا به سراغ من می آید، مهم این است که وقتی می آید من آنجا نباشم. وودی آلن قانون احتمالات یادت نره، بلاخره یک نفر خواهد گفت بله. آنتونی رابینز دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند. مارکز زنانی که می خواهند مرد باشند، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند. الکساندر دوما آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند. تاگور در درون جسارت، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است. گوته اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. مارکز بدون تو، تحمل بهشت ممکن نیست و با تو، دوزخ دیگر مکانی جهنمی نیست. اسپارو کسانی که هرگز وقت ندارند معمولاً آنهایی هستند که کمترکار می کنند. نمیشناسم از رنگ خاکستری مو نمی شه عمر قلب را شناخت. بودا رازهای ما از روحمان حق السکوت می گيرند. سهراب سپهری مردم خود را با هر چيزي خسته مي كنند مگر با تفهيم و انديشه. نيچه همه انسانها استعدادعجيبي در بدست اوردن چيزهايي دارند که برايشان مضر است. جی. کی. رولینگ سعي کن اون چيزهايي که دوست داري بدست بياري وگرنه مجبوري اون چيزايي که داري رو دوست داشته باشي. گوته زمانی که يک مرد به قدر کافی عاقل میشود که مواظب باشد پايش را هرجائی نگذارد، موقعی است که آنقدر پير شده که ديگر نمیتواند هيچ جايی برود. بيلی کريستال نگران دوری جستن از وسوسهها نباشيد. به مرور که سنتان بيشتر میشود، خود آنها از شما دوری میجويند. وينستون چرچيل فايده خوشبختی چيست؟ خوشبختی که شما را پولدار نمیکند. هنی يانگ من من آنقدر بدشانسم که اگر گورستان بخرم، مردم ديگر نمی ميرند. اد فورگل زن من در حرف زدن مشکل دارد. به همين خاطر هر از گاهی مجبور است حرف زدنش را متوقف کند تا نفس بکشد. جيمی دورانت برای ازدواج کردن لحظهای درنگ نکنيد. اگر زن خوبی نصيبتان شود، خوشبخت میگرديد و اگر زن بدی گيرتان آمد فيلسوف میشويد. سقراط بعضی وقتها، هنگامی که به فرزندانم نگاه میکنم به خودم میگويم: ليليان، تو بايد باکره باقی میماندی. ليليان کارتر هيچ چيز غرور مرد رابه اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آنرا مربوط به خودش مي داند. جانسون من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم. آگاتا كريستي مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. كارول بيكر چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد. ميگوئل بوفلر زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان ميكنند. اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل ميكنند. ريچارد استل زن مخلوقي است كه عميقتر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند. عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است. گرابه زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است. ولتر زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند. فئودور داستايوفسكي در زندگي نكته ي بامزه اي هست، اگر چيزهاي متوسط را نپذيريد، اغلب اوقات بهترين ها نصيبتان خواهد شد. سامرست موآم خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر. پرمودا باترا عاقل آنچه را كه مي داند، نمي گويد؛ ولي آنچه را كه مي گويد ، مي داند. ارسطو آرامش خاطر درآن است كه موسيقيدان، آهنگ بسازد؛ نقاش، پرده بكشد وشاعر شعر بسرايد. آبراهام مزلو انسان مجموعه اي ازآنچه دارد نيست، بلكه مجموعه اي است ازآنچه هنوز ندارد، اما ميتواند داشته باشد. ژان پل سارتر محبت هزينه ای ندارد، مهربان باشيم. شامفور آنقدر به تاريکی لعنت نفرستيد، شمعی روشن کنيد. کنفوسيوس اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستندو دانايان مردّد. برتراندراس
اینها باشه تا شاید بعدا باز هم فرستادم.
اما چیزی که هوراس میگه رو هیچوقت از یاد نبرید: مانند سايه ناپايداريم و مانند خاک بی مقدار از کجا بدانيم که تا فردا زنده خواهيم ماند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/09ساعت 10:44 توسط AlirezA24h |
|
|
دزدي هويت، وحشت پنهان نهفته در اينترنت خانم «كلراي ميلر» از سپتامبر گذشته با مشكلات زيادي روبهرو بوده است؛ تماسهاي تلفني و ايميلهاي پياپي با مضاميني غيراخلاقي و حتي مرداني كه شبها ديروقت به درب منزل او ميآمدند و همه مدعي بودند با استفاده از تبليغهاي اينترنتي به تلفن و نام و آدرس او دست يافته و به اين منظور با او تماس گرفتهاند.
افزايش سرقت اطلاعات شخصي و هويت افراد توسط سايتهاي دوستيابي و پورنو در اينترنت، چنان امنيت اجتماعي زنان را در آمريكا مورد تهديد قرار داده كه قانونگذاران ايالتي درصددند تا با وضع قوانين جديد بر اين معضل فائق آيند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 17:13 توسط AlirezA24h |
|
|
عشق
آنگاه الميترا گفت با ما از عشق سخن بگوی. پيامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سكوت و آرامش مردم را فراگرفته بود. سپس با صدایی ژرف و رسا گفت: هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابيد، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در برگرفت خود را به او سپاريد، هر چند كه تيغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند. و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد، هر چند دعوت او روياهای شما را چون باد مغرب درهم كوبد و باغ شما را خزان كند. زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مینهد به صليب نيز می كشد. و چنانكه شما را میروياند شاخ و برگ شما را هرس میكند. و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظريفترين شاخههای شما را كه در آفتاب میرقصند نوازش میكند، همچنين تا عميقترين ريشههای شما پايين ميرود و آنها را كه به زمين چسبيدهاند تكان میدهد. عشق شما را چون خوشههای گندم دسته میكند. آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده خوشه بيرون میآورد. و سپس به غربال باد دانه را از كاه میرهاند، و به گردش آسياب میسپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد. سپس شما را خمير میكند تا نرم و انعطافپذير شويد، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس مینهد تا برای ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد. عشق با شما چنين رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگی پيوند كنيد و جزیی از آن شويد. اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشيد، خوشتر آنكه عريانی خود بپوشانيد و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد، به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشانی نيست; جايي كه شما میخنديد اما تمامی خنده خود را بر لب نميآوريد و میگرييد اما تمامی اشكهای خود را فرو نمیريزيد. عشق هديهای نميدهد مگر از گوهر ذات خويش. و هديهای نميپذيرد مگر از گوهی ذات خويش. عشق نه مالک است و نه مملوک، زيرا عشق برای عشق كافی است. وقتي كه عاشق ميشويد مگوييد «خداوند در قلب من است» بلكه بگوييد « من در قلب خداوند جای دارم». و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست، بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت ميكند. عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آرزويی میجوييد، آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباری باشيد كه با شتاب میرود و برای شب آواز میخواند. آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد. آرزو كنيدكه زخم خورده فهم خود ازعشق باشيد و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ريزد آرزو كنيد سپيده دم برخيزيد و بالهای قلبتان را بگشاييد و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است. آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد، آرزو كنيد كه شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آييد، و به خواب رويد، با دعايی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستايش او. « جبران خليل جبران » |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 14:18 توسط AlirezA24h |
|
|
بوسه يعنی وصل شيرين دو لب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 14:13 توسط AlirezA24h |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 14:1 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:56 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:56 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:48 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:46 توسط AlirezA24h |
|
|
خانم ها مثل چی هستند ؟
خانم ها مثل راديو هستند . هر چی می خواهند می گويند ولی هر چه بگويی نمی شنوند. خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند. از هر موضوعی يک فايل اطلاعاتی دارند. خانم هامثل چسب دوقلو هستند . اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد ، ديگر بايد سيم را بريد. خانم ها مثل موتور گازی هستند . پر سر و صدا ، كم سرعت و كم طاقت . خانم ها مثل رعد و برق هستند . اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون. خانم ها مثل ليمو شيرين هستند . اول شيرين و بعد تلخ می شوند. خانم ها مثل موبايل هستند. هر وقت كاری مهم پيش می آيد در دسترس نيستند. خانم ها مثل گچ هستند . اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت می شوند كه هيچ شكلی نمی گيرند. خانم ها مثل كنتو ر برق هستند. هر از چند سالی يكبار سن آنها صفر می شود. خانم مثل فلزياب هستند . هرگاه از نزديكی طلافروشی رد می شوند عكس العمل نشان می دهند. خانم ها خيلی زرنگ هستند. آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:39 توسط AlirezA24h |
|
|
مرد ها مثل چی هستند ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:37 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:15 توسط AlirezA24h |
|
|
دشت "لالههای واژگون" در شهرستان كوهرنگ از توابع چهارمحالو بختياری و در ۸۵ كيلومتری " شهركرد" مركز اين استان واقع شده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 13:6 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/02/08ساعت 12:55 توسط AlirezA24h |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/02/04ساعت 3:56 توسط AlirezA24h |
|
|
و خدا دعای کچلها را اجابت کرد
در طول قرنها، مردهايي كه موهايشان را از دست ميدادند، راههاي مختلفي را براي جبران اين زيبايي زمان جواني رفتهاند كه خوشبختانه، هماكنون گزينههاي انتخابي آنان، چيزي فراتر از مدفوع سگ و... است. محققان هماكنون، در حال كشف هستههاي بيولوژيك اين امر هستند كه چرا موها رشد كرده و سپس رشدشان متوقف ميشود. آنان ميخواهند، موها را برداشته در آزمايشگاه تكثير و نقاط خالي سر را به طور كامل با آن پر كنند. موهاي بلند سامسون او را شكستناپذير كرده بود. شكسپير نيز در نمايشنامه «بازرگان ونيزي» از زبان باسانيو در مورد عشقش «پورتيا» ميگويد: «موهاي زيباي او دامي است براي جذب قلب مردها، سريعتر از به دام افتادن پشه در تار عنكبوت». «شكسپير» و «هومر»، متوجه يك حقيقت بيولوژيكي ظريف شده بودند: هنگامي كه به دنبال يك دوست ميگرديم، ناخودآگاه نشانههاي سلامتي را در او جتسجو ميكنيم. سري پرمو و زيبا در يك مرد يا زن، يكي از نشانههاي قابل اعتماد سلامتي در طرف مقابل است؛ بنابراين وقتي موها ناپديد شوند، ضربه روحي حاصل ميشود. نوعا مردها موهايشان را در دهه دوم يا سوم زندگي از دست ميدهند. 12 درصد مردان، بيشتر موهايشان را پيش از سي سالگي از دست ميدهند و در زمان پنجاه سالگي، بيش از نيمي از آنان داراي سري بيمو هستند. دكتر «كرگ زيرينگ» از جراحان پلاستيك در «بورلي هيلز» ميگويد: مردها نگران اين امر هستند. بيشتر مشتريان او تجار جاهطلب و مشهور، بازيگران يا اشخاص معروف هستند. آنان هميشه به دنبال رقابت بوده و ميترسند كه از دست دادن مو، باعث شكست آنان شود. علت ريزش مو وابسته به ريشهها و غدههاي مويي است؛ يك عضو ميكروسكوپي در زير پوست كه چهار دوره را ميگذراند؛ «رشد»، «بازگشت»، «استراحت» و «ريختن». ممكن است دوره «رشد» سالها طول بكشد و تا زمان ورود تستسترون ادامه يابد. در سال 1988«ماينوكسيديل» به عنوان نخستين دارو براي درمان طاسي سر ساخته شد كه نخستين درمان ريزش مو طي قرنها بود. همچنين در سال 1997 داروي «فيناسترايد» ساخته شد كه هر دو اثرات خوبي داشتند و هنوز هم بيشترين كاربرد را دارند. بايد گفت، دانشمندان در حال تحقيق بيشتر در اين زمينه هستند و تا زماني كه بهترين تحريككننده را براي غدههاي مويي پيدا نكنند، بهترين راه كاشت موهاي قوي در سرهاي با مو است. پزشكان براي كاشت مو معمولا از موهاي پشت سر استفاده كرده و طي فرآيندهايي آنها را تكثير ميكنند و سپس با ايجاد شكافهايي روي پوست سر، موها را در آنجا قرار ميدهند. درمانهاي طاسي و تحقيقات در اينباره، ميتواند تا زمان رسيدن به يك نتيجه عالي ادامه پيدا كند، اما هماكنون راز كشف نشده، علت ريزش موهاست. مردم مواد شيميايي زيادي را به سرهايشان ميزنند تا شايد مؤثر واقع شود كه از مدفوع سگ خيلي بهتر است كه شامپوهاي ويتامينه و... نيز جزيي از آن هستند. البته فضله كبوتر يا آب دهان گاو نيز داراي فاكتورهاي تحريككنندهاي هستند كه ميتوانند تحريككننده غدد مويي شوند. آيا ميدانيد: گونههايي از دست دادن مو: هرچند طاسي مردها شايعترين نوع است، اما گونههاي ديگري نيز وجود دارد. منبع: لوسآنجلس تايمز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/02/04ساعت 3:31 توسط AlirezA24h |
|
|
طرح برخورد با مزاحمان خياباني و ناامنكنندگان جامعه از ارديبهشت ماه امسال در تهران اجرا ميشود.
لینک : برنامه های نیروی انتظامی برای برخورد با بدحجابی در تهران
پليس تهران با کسانی که حيوان همراه داشته باشند برخورد می کند
پليس تهران اعلام کرده است که قصد دارد با اجرای طرح تازه ای برای برقراری امنيت اجتماعی در اين شهر با کسانی که در معابرعمومی، ازجمله پارکها با خود حيوان همراه داشته باشند برخورد کند.
سرتيپ مرتضی طلائی، فرمانده نيروی انتظامی تهران بزرگ در جمع خبرنگاران اعلام کرده است که از اول ارديبهشت آينده (21 آوريل) يکصد پليس زن و يکصد پليس مرد با پنجاه خودروی گشتی مرسدس بنز در سطح شهر تهران گشت خواهند زد و به صورت آشکار به برقراری امنيت اجتماعی خواهند پرداخت. وی از کسانی که دست به ايجاد آلودگی صوتی بزنند، بر خودروی شان تجهيزات اضافی نصب کنند، در پارکها و معابرعمومی موادمخدر توزيع کنند يا مزاحم نواميس مردم، بخصوص بانوان شوند به عنوان افرادی نام برده که پليس طی طرح تازه اش با آنها برخورد خواهد کرد. سرتيپ طلائی طی گفتگوی جداگانه ای با خبرگزاری فارس ضمن تأکيد بر اينکه طرح تازه پليس مردان را نيز شامل می شود گفته است با زنان و دخترانی که با شلوار کوتاه يا بدون جوراب در انظار عمومی ظاهر شوند، روسری کوتاه و باريک به سر کنند، مانتوی کوتاه و چسبان بپوشند يا در پارک و خيابان حيوان همراه خود داشته باشند برخورد قاطع خواهد شد. همزمان با انتشار اظهارات رئيس پليس تهران، دهها زن که خود را نمايندگان خانواده های شهدا، جانبازان، ايثارگران و امت حزب الله معرفی می کردند با تجمع در مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی نسبت به آنچه "بدحجابی رايج در جامعه" می خواندند اعتراض کردند. تجمع کنندگان بيانيه ای قرائت کردند که طی آن از قوای سه گانه مجريه، مقننه و قضائيه ايران خواسته شده است با "طراحان لباسهای مبتذل و عناصر اشاعه دهنده فساد و فحشا برخورد قاطع و ريشه ای و دائمی" کنند. سرتيپ طلائی در گفتگو با خبرگزاری فارس از جلساتی خبر داده که پليس با تهيه کنندگان، توزيع کنندگان و وارد کنندگان پوشاک خواهد داشت و طی اين جلسات از آنها خواهد خواست که برای لباسی که در مغازه شان می فروشند تعريف داشته باشند و اگر پروانه کسب آنها با محصولی که می فروشند تطبيق نداشته باشد با آنان برخورد خواهد کرد. همچنين آن گونه که در اين گفتگو آمده، بنگاههای تاکسيرانی تلفنی مسئول پوشش مسافران تاکسيهای خود هستند و اگر پليس مسافری در خودروهای تاکسی تلفنی ببيند که پوشش او را نامناسب تشخيص بدهد، با مدير آژانس تاکسی تلفنی برخورد می کند. قانون مجازات اسلامی ايران برای زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند، ده روز تا دو ماه حبس يا پنج تا پنجاه هزار تومان جزای نقدی تعيين کرده است. اما مقاومت داخلی و فشار خارجی به حکومت ايران طی سالهای اخير باعث شده است اين قانون عملاً چندان به اجرا در نيايد و اين حکومت کمتر از گذشته نسبت به موضوع حجاب اسلامی سختگيری نشان دهد. پليس تهران طی ماههای گذشته چند بار طرحهايی برای کنترل رفتارهای اجتماعی به اجرا درآورده اما اين نخستين بار پس از روی کار آمدن دولت تازه در ايران است که رسماً از پوشش زنان و جلوگيری از به همراه بردن حيوانات (عمدتاً سگها) به معابر عمومی سخن به ميان می آورد. نگهداری از سگ و همراه داشتن آن در خيابانها و پارکها موضوعی است که پيشتر نيز اعتراض برخی روحانيون محافظه کار را برانگيخته بود و برخی از اين روحانيون اعتراض خود را در نماز جمعه ابراز کرده بودند.
لینک : پلیس تهران با کسانی که حیوان همراه داشته باشند برخورد می کند
تجمع اعتراضآميز عليه بدحجابي مقابل مجلس جمعي از خانوادههاي شهدا، جانبازان و ايثارگران امروز در اعتراض به بدحجابي رايج در جامعه مقابل مجلس تجمع كردند.
لینک : تجمع اعتراضآميز عليه بدحجابی مقابل مجلس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 5:0 توسط AlirezA24h |
|
|
زنان به طور ناخودآگاه بوي ترس را حس ميکنند و اين حس بر عملکرد مغزي آنها تاثيرگذار است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 3:35 توسط AlirezA24h |
|
|
آمارها نشان ميدهد، كسب اخبار و اطلاعات در مورد ايران از سوي كاربران اينترنت در سراسر جهان به شدت دنبال ميشود.
بنا بر آخرين خبر از سوي سايت ياهو، هيچ كلمه يا عبارتي در طول چند هفته گذشته، به اندازه كلمه «IRAN» توسط موتور جستجوي اين سايت، جستجو نشده است. در طول هفتههاي گذشته، كنجكاوي در مورد برنامههاي هستهاي ايران و همچنين سخنان رئيسجمهور احمدينژاد در مورد محو اسرائيل از نقشه جهان، بيشترين سهمها را در انگيزه جستجوگراني كه در مورد ايران از موتور جستجوي «ياهو» كمك گرفتهاند، داشته است. همچنين زلزله اخير در استان لرستان، باعث شده است تا در اوايل ماه آوريل، جستجوها در مورد ايران افزايش يابد. گفتني است، موتور جستجوي سايت «ياهو» در حالت جستجوي عادي در مورد عبارت «Iran nuclear Program»، نه ميليون و 370 هزار صفحه و در مورد عبارت «Mamoud ahmadi nejad» تعداد دو ميليون و 340 هزار صفحه را مييابد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 3:32 توسط AlirezA24h |
|
|
مديركل اداره حفاظت محيط زيست خراسان رضوي گفت: يك گونه يوزپلنگ از نوع آسيايي كه نسل آن در حال انقراض است، در منطقه حفاظت شده جنوب شهرستان گناباد و بجستان مشاهده شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 2:53 توسط AlirezA24h |
|
|
نصب نخستين تلسکوپ نوری ويژه جستجوی موجودات فضايی يک تلسکوپ نوری تازه که صرفا برای رديابی علائم نوری تمدن های فرازمينی طراحی شده است در رصدخانه ای متعلق به دانشگاه هاروارد در ايالت ماساچوست آمريکا آغاز به کار کرده است.
اين تلسکوپ که سالی 12 ماه فعال خواهد بود تمامی بخش قابل مشاهده راه شيری از نيمکره شمالی را اسکن خواهد کرد. "ستی" (Seti) يک پروژه اکتشافی برای کاوش کيهان با اين اميد است که نشانه های فناوری مصنوع موجودات فضايی را بيابد. برخی کارشناسان معتقدند که احتمال استفاده از نور برای برقراری ارتباط توسط موجودات فضايی از احتمال استفاده آنها از علائم راديويی کمتر نيست. تلکسوپ تازه که دارای آينه ای به قطر 8/1 متر است نخستين تلسکوپ اختصاصی ستی (Search for Extraterrestrial Intelligence) در جهان است. اين تلسکوپ در "مرکز اسميتسونيان برای علوم اخترفيزيک" در رصدخانه دانشگاه هاروارد در "اوک ريج" نصب شده است. بروس بتس، مدير پروژه های "انجمن سياره ای" که هزينه ساخت اين تلسکوپ را تامين کرده است گفت: "گشايش اين تلسکوپ نماينده يکی از آن لحظات نادر در تلاش های علمی است که يک جهش بزرگ را ممکن می کند." وی افزود: "ارسال علائم ليزری در پهنه کيهان راهی خيلی منطقی برای موجودات فضايی جهت برقراری ارتباط است؛ اما ما تاکنون برای دريافت چنين علائمی مجهز نبوديم." منجمان از دهه 1960 تاکنون با کمک راديوتلسکوپ ها در جستجوی علائمی بوده اند که احتمال می دهند توسط موجودات هوشمند فرازمينی ارسال شده باشد. اما برخی دانشمندان معتقدند که تمدن های فرازمينی ممکن است برای برقراری تماس از علائم نوری استفاده کنند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 2:46 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 0:43 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 0:41 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 0:39 توسط AlirezA24h |
|
|
نویسنده : کاوه امیدوار
ترافيک آزاردهنده ای که در تمام سطح شهر گسترده شده و شيوه رانندگی اعجاب آوری که مشابه آن کمتر ديده می شود، نمادی از شهر تهران به حساب می آيد و اولين چيزی است که نظر هر تازه واردی را جلب می کند.
در شلوغترين خيابان پايتخت وقتی همه پشت راه بندان گير افتاده اند، يک مرتبه راننده ای به طرف ديگر خيابان می پيچد و پيش از آنکه با اتوبوسی که به سرعت از رو به رو می آيد برخورد کند، دوباره به مسير اصلی بر می گردد. همين راننده وقتی از تقاطعی که قرار بوده از آن بگذرد، رد می شود، دنده عقب بر می گردد، در حالی که ماشين های پشت سر با سرعت زياد به طرفش می آيند. تفاوت چراغ قرمز و سبز تنها در رنگ آن است و برای بسياری از رانندگان مفهومی ندارد و بدون توجه به آن، به دو سمت خيابان نگاهی می اندازند و اگر پليسی آن نزديکی نباشد، يک باره پا بر گاز گذاشته و از تقاطع رد می شوند با اين توجيه که هيچ ماشينی از رو به رو نمی آيد برای چه منتظر بمانم. بسياری از رانندگان سعی می کنند طرف مقابل خود را بترسانند و با سرعتی باور نکردنی به سمتش می رانند بلکه طرف مقابل کوتاه بيايد و در گوشه ای از خيابان نگهدارد و آنها به سلامت از کنارش بگذرند. در اين جنگ و گريز هميشه کار به خوشی تمام نمی شود و بی احتياطی کار دست راننده ها می دهد و در کمتر از چند ثانيه با ماشينی که با سرعت به طرفشان می آيد، شاخ به شاخ می شوند. بی احتياطی رانندگان در شهر تهران نمونه هايی بسياری از بی احتياطی رانندگان را هر چند صد متر می توان ديد، در خيابانی که برای دو خودرو خط کشی شده گاه پنج خودرو کنار هم قرار می گيرند و چنان سپر به سپر هم حرکت می کنند که به محض متوقف شدن يکی، به شدت به هم برخورد می کنند. هيچکس حاضر نيست حتی برای لحظه ای صبر کند و اجازه بدهد بقيه از او جلو بزنند حتی اگر از لحاظ قانونی حق با راننده مقابل باشد. در مواقع کم ترافيک نيز اگر ماموران پليس در ميدان ها، چهار راهها و کنار گذر خيابان ها نباشند باز هم رانندگان تهرانی که حاضر نيستند به همديگر راه بدهند، به سرعت کلاف سردرگمی به وجود می آورند. دعواهای خيابانی ميان رانندگان خودروها طبيعی است. گاهی اوقات دو راننده بعد از تصادف به جان هم می افتند و هر کس اولين وسيله ای که به دستش می رسد به طرف ديگری پرتاپ می کند. بارها ديده شده که رانندگان با قفل فرمان يا زنجيری که فرمان را با آن قفل می کنند همديگر را دنبال می کنند و برای هم شاخ و شانه می کشند. ترافيک موضوع هر روزه تهرانی ها است و در شهری که پياده ها هم مثل سواره ها عجله دارند و به سرعت از هم سبقت می گيرند ديدن اين صحنه ها امری عادی است به خصوص وقتی که برف و باران بيايد يا تعطيلاتی در پيش باشد. تهران در ايام تعطيلات نوروز کم ترافيک ترين روزهای سال را می گذراند و برخی از تهرانی ها ترجيح می دهند اين مدت را شهر تهران بمانند و چهره واقعی شهر را تماشا کنند. اما برخی می گويند شهر تهران در حال انفجار است و نمی توان فقط به اين زيبايی چند روزه دلخوش بود و تمام سال را با ترافيک اعصاب خرد کن و آلودگی کشنده هوا سپری کرد. ضعف حمل و نقل عمومی حدود نيمی از شش ميليون خودرو کشور در تهران تردد می کنند و با آنکه شبکه بزرگراهی گسترده شهر را پوشش می دهد، اما در بسياری مواقع در همين بزرگراه ها راه بندان هايی ايجاد می شود که ساعت ها طول می کشد گره آن باز شود. ايسنا خبرگزاری دانشجويان ايران به نقل از سردار محسن انصاری معاون راهنمايی و رانندگی نيروی انتظامی نوشته است: "روزانه هزار و صد و پنجاه و پنج خودرو وارد تهران شده است که با احتساب ۴۹ متر مربع سطح برای تردد هر خودرو، تهران نيازمند ۱۵۰ ميليون متر مربع سطح سواره رو است در حالی که فعلا تنها ۵۰ ميليون متر مربع سطح سواره رو وجود دارد. مشکل شهری مثل تهران و اکثر شهرهای بزرگ ايران، ضعف سيستم حمل و نقل عمومی، نظير مترو، اتوبوس و تاکسی است و برای همين بيشتر مردم ترجيح می دهند از وسيله نقليه شخصی استفاده کنند. متروی تهران ۶۵ کيلومتر طول دارد و تنها گنجايش نزديک به ۸۰۰ هزار نفر را در روز دارد در حالی که بيش از ۱۲ ميليون سفر درون شهری در تهران انجام می شود. بيش از۵۵۰۰ اتوبوس و ۵۰ هزار تاکسی و حدود ۸۰ هزار مسافر کش شخصی حمل و نقل تهران را بر عهده دارند اما توان پاسخگويی به اين حجم از مسافر را ندارند. اين وضعيت متخص شهر تهران نيست. حمل و نقل جاده ای، ريلی و هوايی به شدت از کمبود امکانات رنج می برد و جاده های کشور نيز به شدت ناامن است به طوری که برخی رانندگان به طعنه می گويند بايد مواظب باشيم که به کسی نزنيم اما هيچ معلوم نيست که ديگران به ما نزنند. خسارات جاده ای آمار تصادفات به رقم باور نکردنی ۴۰۰ هزار در سال رسيده و تعداد کشته ها نيز از مرز ۲۴ هزار نفر در سال فراتر رفته است. مقامات نيروی انتظامی کشته های حوادث جاده ای را با تعداد کشته های يک سال جنگ مقايسه می کنند و می گويند خود را برای مقابله با اين جنگ جاده ای آماده کرده اند. به کارگيری نيروهای جديد، شناسايی مسيرهای پرخطر، همکاری و هماهنگی با سازمان هايی ديگر نظير وزارت راه، هلال احمر و اوژانس از جمله برنامه های مقابله با اين جنگ جاده ای اعلام شده است. حجم خسارات تصادفات جاده ای حدود چهار هزار ميليارد تومان برآورد می شود که ۵/۳ درصد توليد ناخالص ملی ايران است. در عين حال، توليد خودرو در ايران در يازده ماه اول سال به رقم بی سابقه ۸۲۰ هزار دستگاه رسيده و پيش بينی شده اين رقم به حدود ۹۰۰ هزار دستگاه برسد. به نظر می رسد تا به حال برنامه های پليس، وزارت راه و سازمان ترافيک که زير نظر شهرداری فعاليت می کند به بن بست خورده و افزايش سختگيری ها و جريمه های رانندگی، ساخت جاده ها و راه های جديد و اصلاح هندسی معابر کمک چندانی به وضع موجود نکرده است. بنابراين اگر توليد خودرو به همين روال ادامه يابد، برنامه های ويژه برای توسعه شبکه های بزرگراهی و جاده ای در دستور کار قرار نگيرد و توجه کافی به سيستم حمل و نقل عمومی نشود، معلوم نيست ترافيک شهری چه سرنوشتی پيدا می کنند و چندين هزار نفر جان خود را در تصادفات رانندگی از دست خواهند داد؟ لینک : ترافیک تهران ، کلاف سر در گم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 0:10 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/30ساعت 0:1 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:57 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:49 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:43 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:40 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:37 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:33 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:27 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:14 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 23:10 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 22:43 توسط AlirezA24h |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 22:35 توسط AlirezA24h |
|
|
فکر می کنید قدرت موتور های جت هواپیماها چقدر باشه؟
اینو ببینید تا بفهمید اصلان نمیشه تصور کرد چقدر قدرت دارن.
دفعه اول که Play کنید کنده ولی دفعه های بعد درست دیده می شه.
با تشکر از TinyPic.com
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 22:32 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 22:23 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 22:17 توسط AlirezA24h |
|
|
متن زیر از سایت مقام معظم رهبری اقتباس شده.
من مواعظ النبي صلى الله عليه وآله وسلّم: (تحف العقول صحفه 40)
جلسه بيستم 16/8/78
با تشکر از : پایگاه اطلاع رسانی دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 22:13 توسط AlirezA24h |
|
|
متن زیر از سایت مقام معظم رهبری اقتباس شده.
نصايح و مواعظ پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلّم) (تحف العقول صحفه 38)
جلسه نوزدهم 11/8/78
با تشکر از : پایگاه اطلاع رسانی دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 22:10 توسط AlirezA24h |
|
|
متن زیر از سایت بی بی سی پرشین اقتباس شده.
نویسنده : سیروس علی نژاد لینک : ایرانیان ارمنی ، وزن یک اقلیت در میان یک ملت
حدود يک سال پيش از اين به مناسبت چهارصدمين سال کوچ ارامنه به ايران اينجا و آنجا مراسمی برپا شد تا بدين وسيله از اين اقليت بزرگ و برجسته در ايران قدردانی شود. هر چند اين کار با توجه به پراکندن اقليت های ايرانی بعد از انقلاب اسلامی و ايجاد شرايطی که آنان را ناگزير به مهاجرت گسترده از ايران کرد، شايد گامی در جهت جبران مافات بود، اما به هر حال گامی بود برای يادآوری خدمات برجسته اقليتی تاثير گذار بر تاريخ و فرهنگ ايران.
ارامنه در طول چهارصد سال زندگی در ايران که به آنان هويت ايرانی بخشيد، هر چه توانستند از فرهنگ و تمدن ايرانی گرفتند – پذيرفتن چيزهای خوب خوی آنان بود – و چند برابر آنچه پذيرفته بودند بر فرهنگ ايرانی تاثير گذاشتند. تاثير فرهنگ ايران بر ارامنه موضوعی است که بيشتر خود ارمنی ها می توانند در آن باب بگويند و بنويسند. آنچه مقصود اين گزارش است تاثير ارامنه بر فرهنگ و جامعه ايران است. در رمان "سمفونی مردگان" (عباس معروفی) که در دهه بيست می گذرد و موضوع آن برادر کشی است، هر کس در سياه کردن روزگار آيدين، قهرمان داستان نقشی می زند الا يک خانواده ارمنی، ميرزايان، صاحب کارخانه چوب بری، که از هيچ کمکی در راه نجات قهرمان مسلمان رمان دريغ نمی ورزد. اين يک تصوير ساختگی و تصادفی از ارامنه ايران نيست، تصويری است که به تقريب عموم ايرانيان از اين هموطنان چهار صد ساله خود دارند. هر يک از ما که در شهر و ديار خود با ارامنه سروکار داشته، تصويری از همدلی و همرايی آنان در ذهن دارد. اما اشاره سمفونی مردگان تنها به پاکی نهاد اين گروه اقليت نيست، به صنعتگری آنها نيز اشاره دارد. تصوير ارامنه در ذهن ايرانيان، تصوير صنعتگران ماهری است که بی کلک و سرشار از قابليت اعتماد، در رشته های گوناگون فنی به کار و کسب مشغول اند. تا زمان انقلاب يعنی تا زمانی که به شکل گسترده تری در ايران حضور داشتند، معمولا بهترين نجاران، با سليقه ترين مبل سازان، پاکيزه ترين تهيه کنندگان مواد غذايی، قابل اعتمادترين مکانيک ها، خياط ها، کفاش ها، شيرينی پزها را همواره در ميان آنان می بايستی و می توانستی جست. کوی می فروشان نيز البته از متعلقات هميشگی آنان بوده است. درنگ در نام پيشروان رشته های مختلف هنر و صنعت و بازرگانی در دوران معاصر روشن می کند که اين اقليت چه تاثير بزرگی بر فرهنگ ايرانی گذاشته است. در پيشرفت های ايران معاصر، عرصه ای وجود ندارد که از نام آنان خالی باشد. همه جا يا از سرآمدان اند يا از پيشروان. ارامنه پس از کوچ جانکاه دوره شاه عباس، و پس از استقرار در جلفای اصفهان و ترميم جراحت ها که شاه به جد در آن زمينه کوشيد، ايرانی شدند و در آبادانی کشور بی اندازه کوشيدند و از آنجا که مردمی با فرهنگ بودند در تمام زمينه ها پيشگام ترقی و نوآوری شدند؛ در سياست، در هنر، در علم و دانش، در موسيقی، در سينما، در نقاشی، در تآتر، در عکاسی، در روی آوری به تمدن، در چاپ و نشر، در صنعت و معماری و در هر زمينه ای که بتوان فکرش را کرد نام ارامنه ايران در صف پيشروان جای دارد. شايد هيچ اقليتی را در هيچ جای جهان نتوان سراغ کرد که اينهمه به کشوری که بقاعده می بايست کشور دوم آنان باشد و در عمل کشور اصلی شان شد، خدمت کرده باشند. آنان از همان زمان شاه عباس به علت ورود در کارهای بازرگانی عامل ارتباط ايران با غرب بوده اند. پراکندگی ارامنه در جهان که رفت و آمد آنان را به نقاط ديگر سهل می کرد از يک سو و رفت و آمد مسيحيان اروپا با آنان از سوی ديگر سبب می شد که زودتر از ديگر ايرانيان با نوگرايی و تمدن غرب آشنايی يابند. همين امر آنان را پيشتاز کسب علوم و مهارت های فنی کرد و اين خود سبب شد تا در دوره های بعد به ويژه در صد و پنجاه سال اخير، که نگاه ايران متوجه پيشرفت های غرب شده بود، اينان چون پنجره ای گشوده در برابر تمدن اروپا عمل کنند. ما ايرانيان وجود ارامنه را به شاه عباس بدهکاريم. دين ما به خود ارامنه بی حساب است. مردمی که چهارصد سال در ميان ايرانيان زيستند، فارسی آموختند و به فارسی آثاری پديد آوردند (برجسته ترينشان ميرزا ملکم خان) اما زبان خود را حفظ کردند. هيچ قوم و ملت ديگری سراغ ندارم که وزن آنان را داشته باشد، چند قرن در ميان غريبه ها زيسته باشند، از غريبگی به در آمده باشند، اينهمه نقش عجب زده باشند، صاحبخانه شده باشند و در عين حال هويت و استقلال خود را نباخته باشند. اين هنری است که از هر قومی بر نمی آيد. ارامنه در سال ۱۰۱۳ هجری قمری برابر با ۱۶۰۴ ميلادی از سرزمين همسايه به ايران کوچانده شدند. نصرالله فلسفی در کتاب زندگانی شاه عباس اول، جلد سوم صفحه ۱۱۱۵ درباره دستور کوچ ارامنه از قول جلال الدين محمد يزدی منجم باشی شاه عباس چنين آورده است: "در غره رجب ۱۰۱۳ نزول نواب كلب آستان علی به نخجوان واقع شد، و امر به سوختن شهر و دهات و صحرا کردند، و در سوم رجب... حکم شد به کوچاندن ارامنه جلفا با زن و اسباب و عبور آن جمع از آب ارس... " لینک : يادگارهای معماران ارمنی در تهران يادگارهای معماران ارمنی در تهران تهران بهترين بناهای خود بويژه در ناحيه مرکزی شهر را که هنوز ديدنی ترين ناحيه شهر است، وامدار ايرانيان ارمنی است.
در اين ناحيه به غير از ميدان حسن آباد که با آن معماری دلپذير هنوز از شکيل ترين ميدان های شهر است، چند عمارت زيبای ديگر نيز وجود دارد که عبارتند از ساختمان پست، کاخ دادگستری، کاخ گلستان، بنای وزارت خارجه، بانک سپه، بانک ملی شعبه مرکز، باشگاه افسران، موزه ايران باستان، کاخ مرمر و شايد چند عمارت ديگر. همه اين عمارت ها به استثنای کاخ گلستان (از کارهای دوره قاجاريه) و موزه ايران باستان که طراح آن آندره گدار بوده است، کار ايرانيان ارمنی است. اگر اين مجموعه را از وسط شهر تهران برداريم چيزی جز کوچه پسکوچه های کم ارزش باقی نخواهد ماند. ميدان حسن آباد که بعدها يک ضلعش را بانک ملی خراب کرد، ولی با همان سه ضلع باقی مانده اش، يادآور معماری اروپايی است، کار قليچ باقليان است (که عمارت شهربانی را هم ساخته است) اما مهندس محاسب آن، معمار برجسته ايران لئون تادوسيان بوده است. کسی که کاخ مرمر را هم به پايان برد. داستان کاخ مرمر از اين قرار است که نقشه کاخ را آنطور که استاد حسين لرزاده برای مسعود نوربخش نويسنده کتاب "تهران، به روايت تاريخ" تعريف کرده است، (و ما اينجا از قول آقای نوربخش نقل می کنيم) خود رضاشاه داده بود اما معمارانی که دست اندرکار ساخت آن بودند خيلی زود از کار اخراج شدند و ادامه کار به دست لئون تادوسيان داده شد و به سرانجام رسيد. تادوسيان زاده تهران بود. عمارت عالی پستخانه را الگال گالستيانس، زاده جلفای اصفهان، ساخته است؛ بنای اين عمارت در سال ۱۳۰۷ شمسی به مناقصه گذاشته شد و نيکلای مارکف، معمار گرجی، برنده آن شد، اما ساخت آن به دست گالستيانس انجام گرفت. عباس مسعودی که در سال ۱۳۱۳ شمسی گزارشی از عمارت پستخانه در روزنامه اطلاعات نوشته، الگال گالستيانس را سازنده آن معرفی کرده است. استاد لرزاده نيز روايت کرده است که عمارت پست، کار الگال گالستيانس است. ساختمان وزارت خارجه در ميدان مشق نيز کار دو تن از معماران ارمنی است. طرح آن را گابريل گوريکيان داد. کسی که در استانبول زاده شد و همان سال (۱۹۰۰ م) خانواده اش از بيم سخت گيری هايی که بر ارامنه در آن ديار شروع شده بود و به آوريل ۱۹۱۵ ختم شد، به ايران آمدند و او را به ايران آوردند. تا ده سالگی در ايران ماند. چند سال ابتدايی را در تهران خواند، تابعيت ايرانی گرفت و آنگاه راهی اروپا شد و زمانی که به دعوت رضاشاه به ايران بازگشت، معماری با شهرت جهانی بود. گوريکيان در بازگشت تنها چهار سال در ايران ماند (۱۳۱۲ تا ۱۳۱۶) و باز راهی اروپا و آمريکا شد اما در آن چهار سال يادگارهايی از خود بجا گذاشت که تا قرن ها نام او را به عنوان يک ايرانی – چنانکه خود می خواست – برقرار نگه می دارد. طرح ساختمان وزارت خارجه را او داد، و هم ميهن ديگرش، الگال گالستيانس ساختش را به عهده گرفت. آن دو به اتفاق بنايی پی نهادند که هنوز از بهترين و کارآمدترين بناهای ناحيه مرکزی شهر تهران است. طرح کاخ دادگستری را نيز که از مهمترين بناهای دوره رضاشاه است، گابريل گوريکيان داد. علاوه براين از او طرح ساختمان وزارت صنايع را در کنار کاخ گلستان و چند ويلا را که همان اول ورودش به تهران، به او سفارش شده بود داريم اگرچه نمی دانيم امروزه وجود دارند يا در تخريب های مدام شهر تهران از دست رفته اند؛ ويلاهای پناهی، خسروانی، نظام مافی، ملک اصلانی و فيروز. گابريل گوريکيان به همراه دو معمار ديگر از برجسته ترين ها در دوره خود بوده اند. آن دو تن ديگر پل آبکار و وارطان هوانسيان نام دارند. ساختمان مرکزی بانک سپه در ميدان توپخانه و مهمانخانه دربند و طرح هتل فردوسی و هنرستان دختران در خيابان سوم اسفند (سرگرد سخايی) و کاخ اختصاصی (شهناز پهلوی) کار وارطان هوانسيان (زاده تبريز) است و ايستگاه راديو (بی سيم پهلوی) و مدرسه ناشنوايان باغچه بان و بسياری از ادارات دارايی شهرستانها کار پل آبکار (زاده تهران). اينان هريک حدود نيم قرن به ايران خدمت کرده اند، و بناهای ساخت آنان تنها به همين تعداد که نام برديم محدود نمی شود. در کنار اينان بايد از يک ارمنی نامدار ديگر ياد کنيم؛ اوژن آفتانديليانس، زاده تبريز به سال ۱۲۹۲ خورشيدی، که تالار فرهنگ و دبستان فردوسی (اداره آموزش و پرورش کنونی استان تهران) و وزارت فرهنگ و هنر (اکنون وزارت ارشاد اسلامی)، و ساختمان اوليه فرودگاه مهرآباد و کليسای سرکيس مقدس (کريم خان نبش ويلا) و دبيرستان نوربخش (رضاشاه کبير) همه از يادگارهای اوست. در بين ساختمان های مدرن امروز تهران نيز، بنای تالار رودکی، سينما متروپل، سينما گلدن سيتی، سينما نياگارا، سينما ديانا و سينما کريستال را ارامنه ساخته اند. تالار رودکی از بهترين و امروزی ترين بناهای شهر، کار همان اوژن آفتاندليانس است. سينما گلدن سيتی را هم که امروز سينما فلسطين نام دارد، او ساخته است. سينماهای متروپل، کريستال، ديانا از ساخته های وارطان هوانسيان است اما سينما نياگارا ساخته پل آبکار است. معماران ارمنی نه تنها بناهای مهم شهر تهران که بسياری از بناهای مهم شهرهای ديگر را هم طراحی کرده و ساخته اند. تبريز يک خيابان اصلی دارد که قبلا پهلوی نام داشت و امروز نامش امام خمينی است. اين خيابان را اوديس اوهانجانيان طراحی کرد؛ معماری زاده ايروان که پس از الحاق ارمنستان به شوروی به ايران آمد. ذکر يادگارهای ارامنه در تمام شهرها اين گزارش را دراز خواهد کرد. همين نمونه ها کافی است اما قلم برای دادن يک نمونه ديگر بی طاقتی می کند و آن شهر قم است. شعبه مرکزی بانک ملی، مصلای شهر و پايانه اتوبوس ها، دانشکده پزشکی و شايد بناهای ديگر هم حاصل فکر و نقشه مهندس گورگين است که نام اصلی اش گورگن پيچيکيان است؛ معماری متولد ولگاگراد که از هفده سالگی به ايران آمد و تا پايان در ايران زيست و در ايران به مهندس گرگين شهرت داشت. ژانت لازاريان که اطلاعات مربوط به بناهای قم از کتاب او "دانشنامه ايرانيان ارمنی" استخراج شده می نويسد "در سده اخير بيش از يکصد و پنجاه معمار ارمنی در ايران مشغول کار بوده اند يا از اين کشور برخاسته اند و در خارج از آن به فعاليت پرداخته اند". در همان کتاب می خوانيم که مهمانخانه رامسر و همچنين کاخ رامسر کار مهندس معمار هوانس غريبيان است. کليساهای ايران نيز که از آن سوی آذربايجان تا اصفهان پراکنده اند و از آثار مهم تاريخی و مذهبی ايران به شمار می روند طبعا کار دست ارامنه ايران است. ژانت لازاريان می نويسد: "در هيچ کدام از کشورهای جهان (به غير از ارمنستان) معماری ارمنی همچون ايران رشد نکرده است و تنها در جلفای اصفهان در حال حاضر سيزده کليسا داير می باشد. کليساهای ديگری نيز در شهرهای تهران، قزوين و غيره ساخته شده اند که از نظر معماری – مهندسی دارای ارزش شايسته ای می باشند. در هر نقطه از کشور ايران که ارامنه سکونت دارند حد اقل يک بنای تاريخی ارزنده بنا شده است و ناگفته نبايد گذاشت که امروز تمامی اين بناها توسط ميراث فرهنگی و با همکاری مهندسان ارمنی در حال مرمت هستند و از حمايت بی دريغ دولت ايران برخوردار می باشند." لینک : پيشگامی ارامنه در آموزش پيشگامی ارامنه در آموزش تاسيس دانشگاه از همان آغاز با نام ارامنه عجين است. بسياری نخستين دانشگاه ايران را دارالفنون می دانند. دارالفنون به معنی امروزی کلمه دانشگاه نبود اما هسته اصلی دانشگاه را در خود داشت. زيرا از جنس مدارس سنتی ايران نبود. مدرسه ای غير دينی بود که در آن پزشکی و مهندسی و زبان خارجه به شيوه امروز تدريس می شد.
به عنوان اين نامه که اميرکبير نوشته است توجه کنيد: "عاليجاه ذکاوت و فطانت همراه، زبدة المسيحيه موسيو جان داوود مترجم اول دولت عليه ايران ... "، اين خطاب اميرکبير به مسيو جان داوود ارمنی است که به عنوان نماينده اميرکبير و با سمت سفير فوق العاده ناصرالدين شاه به اتريش رفت تا معلمان و استادان دارالفنون را انتخاب و استخدام کند. اگرچه تا مسيو جان داوود کار استخدام معلمان را به سامان برساند درباريان کار امير را يکسره کرده بودند، و او به همراه معلمانی که استخدام کرده بود، زمانی به تهران بازگشت که دو روز قبل از آن امير کبير را در حمام فين رگ زده بودند. همانطور که در خطاب اميرکبير آمده جان داوود مترجم اول دولت ايران بود. بعدها دکتر بازيل ارمنی در همان دارالفنون شروع به تدريس طب فرنگی کرد. تا پيش از دارالفنون طب رايج در ايران طب سنتی بود و از شروع کار دارالفنون طب امروز جای طب سنتی را گرفت. طب امروز را در مقابل طب سنتی، طب فرنگی نام نهاده بودند. دکتر بازيل ارمنی که در انگلستان تحصيل کرده بود، توسط مخبرالدوله وزير علوم، به جای دکتر آلبو (آلمانی) برای تدريس طب دعوت شد و بيست و پنج سال به اين کار پرداخت. دانشگاه تهران نيز که نخستين دانشگاه ايرانی به معنی اروپايی کلمه است، هيچگاه از ارامنه خالی نبوده است. به غير از دانشگاه تهران، دانشگاههای تبريز، صنعتی، ملی (شهيد بهشتی) صنعت نفت آبادان و بويژه اصفهان، استادان ارمنی بسيار داشته اند. دانشگاه اصفهان از اين نظر شايد سرآمد دانشگاههای ديگر باشد. در همين دانشگاه بود که برای نخستين بار رشته آرمنولوژی (مطالعات ارمنی) داير شد که بعدتر در سال ۱۳۵۰ به دانشکده آرمنولوژی ترقی کرد. ارامنه در پذيرفتن آموزش و ايجاد مدارس از ديگر ايرانيان همواره آمادگی بيشتری داشته اند. ميرزا حسن خان رشديه که برای تاسيس مدارس به سبک امروز در ايران قرن نوزده به جان کوشيد، نخستين مدرسه خود را برای بچه های ايرانی در ايروان داير کرد. او که مرد زيرکی بود هنگامی که ناصرالدين شاه از سفر فرنگ باز می گشت، به دست بچه های مدرسه خود در ايروان، پرچم هايی داد تا سر راه شاه بايستند و برای او ابراز احساسات کنند. ناصرالدين شاه از اين ابراز احساسات خوشش آمد. پياده شد و به داخل مدرسه رفت. ميرزا حسن خان که چنين اتفاقی را پيش بينی می کرد، از قبل خود را آماده کرده بود. چندی در فوايد ايجاد مدارس سخن گفت و از شاه خواست که اجازه دهد چنين مدارسی در ايران تاسيس شود. شاه چنان تحت تاثير سخنان ميرزا حسن خان قرار گرفت که دستور داد پا در رکاب کند و همراه شاه عازم تهران شود. ميرزا حسن خان چنين کرد اما تا به نخجوان برسند رنود و مخالفان زير پايش را خالی کرده بودند. هنگامی که کالسکه شاه از نخجوان حرکت کرد، او را بر جا گذاشتند به اين بهانه که ساعتی ديرتر و با ديگران حرکت خواهد کرد. اما در واقع زندانی اش کرده بودند. ميرزا حسن ناگزير به ارمنستان گريخت و کار مدرسه اش را از سر گرفت. بعدها البته کارهای بزرگی در زمينه آموزش در ايران کرد و مدارس بسياری بنا نهاد که موجب خوشنامی او در ميان روشنفکران شد. چنانکه نيما درباره او می گفت "ياد بعضی نفرات خوش دلم می دارد" اما هر بار که مدرسه ای بنا می گذاشت، طلاب و متحجران با بيل و کلنگ می ريختند و مدرسه اش را ويران می کردند و بچه های مدرسه اش را کتک می زدند. ميرزا حسن خان از تهران به مشهد می گريخت و چون در مشهد مدرسه اش را خراب می کردند به تبريز می رفت و از آنجا به تهران. اين کشاکش سالها ادامه داشت و سرانجام موفق شد در تهران، تبريز و مشهد مدارسی داير کند و بنای آموزش دبستانی را در ايران بگذارد. هر چه ايجاد مدارس در بين ايرانيان مشکل بود و با مخالفت های بسيار مواجه می شد، در بين ارامنه ايران اين کار به آسانی صورت می گرفت. آنان به دلايل مختلف برای نو شدن و معاصر شدن آماده تر بودند. نخستين مدارس ارامنه بسی زودتر از کوشش های ميرزا حسن خان پا گرفت. حتی در ۱۲۳۷ ش (۱۸۵8 م) اولين مدرسه دخترانه ارامنه در ايران تاسيس شده بود و اين کار ادامه يافت. پس از دوران قاجار، در دوران رضاشاه نيز ارامنه در ايجاد مدارس سهم بسزايی داشته اند. نام مدرسه برسابه را گويا همه نسل های پيش از انقلاب شنيده باشند. برسابه هوسپيان يک بانوی ارمنی و زاده چهار محال بختياری بود که از يک سالگی به همراه خانواده اش ساکن تهران شد. او نخستين کودکستان ايرانی را در سال ۱۳۰۹ ش (۱۹۳۰ م) با مجوز رسمی وزارت فرهنگ در تهران تاسيس کرد. بعدها، برسابه، دبستان و دبيرستان خود را هم به کودکستان افزود. آموزش در مدارس برسابه نيز از ابتدای کار به زبان فارسی بود. روايت درس خواندن در مدارس برسابه به قلم بعضی، از جمله دکتر صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در زمينه کودکستان برسابه، گويای تلاش های ارزنده اين بانوی ارمنی است. اين مدارس از نامدارترين مدارس ايران پيش از انقلاب به شمار می رفتند. متاسفانه مدرسه های برسابه بعد از انقلاب تعطيل شد و برسابه هوسپيان اواخر عمر خود را نه در ايران که در امريکا سپری کرد و در سال ۱۳۷۸ شمسی در آن کشور بدرود حيات گفت. جالب است که در دوره رضاشاه که ايجاد مدرسه به معنای وسيع کلمه در ايران جدی شد، چندی مدارس ارامنه را تعطيل کردند. دستور رضاشاه به عنوان ممنوعيت استفاده از زبان های خارجی در مدارس صادر شده بود و در آن دوره (بعد از ۱۳۱۵ ش) حتی از چاپ کتاب و اجرای تآتر به زبان ارمنی جلوگيری می کردند اما اين جلوگيری ها، مانع آموزش کودکان به زبان ارمنی نشد. برای مقابله با اين وضع، ارامنه ايران بطور وسيعی در برگزاری کلاس های خصوصی و غير رسمی کوشيدند و از اين راه توانستند آموزش کودکان را ادامه دهند و نگذارند آموزش به زبان مادری شان تعطيل شود. به غير از مدرسه برسابه شايد ياد کردن از نام چند مدرسه ديگر ارامنه که پيش از انقلاب فعاليت می کردند و در تهران شهرتی داشتند، ضرورت داشته باشد. مدرسه مريم، کوشش، مهرجردن، گلبنگيان، رستم و ...
لینک : از مادام يلنا تا ويگن از مادام يلنا تا ويگن
گلی ترقی داستان "گلهای شيراز" خود را اينطور شروع می کند: "مادام يلنا معلم رقص است و کلاسش در خيابان نادری جنب پيراشکی خسروی ست. در اين کلاس می توان تمام رقص های دنيا را ياد گرفت: باله کلاسيک با کفش های مخصوص روی نوک پا، رقص لزگی، ارمنی، ايرانی، عربی، رقص مدرن آمريکايی (به سبک فرد آستر)، آفريقايی، هندی، و رقص اسپانيولی با قاشقک های چوبی و بادبزن."
فضای داستان فضای سالهای ۱۳۳۲ است. "شهر شلوغ است – تظاهرات، بگير و ببند، تيراندازی، ...." و راوی داستان می گويد که مادام يلنا که يک خانم ارمنی است کلاس رقص دارد، دخترش پيانو می زند و او می خواند: "قر بيا دختر قر - ناز بيا دختر ناز" در اينجا قصد پرداختن به مادام يلنا آوديسيان نيست که در استانبول زاده شد، در بلغارستان درس باله خواند، در جوانی به تبريز آمد، در ميان سالی وارد تهران شد و در اين شهر به کارهای هنری و کلاس های رقص پرداخت و سرانجام به آمريکا رفت و در سال ۱۳۷۹ در آنجا درگذشت. می خواهم با نقل همين يکی دو پاراگراف از داستان گلی ترقی بگويم ارامنه در هنرهايی چون رقص و موسيقی در ايران پيشگام و سرآمد بوده اند. از پيشگامان رقص می توان از سرگيس جانبازيان ياد کرد که اولين هنرستان رقص را در سال ۱۳۲۰ در تهران تاسيس کرد. دخترش آناهيد جانبازيان به مدت دوازده سال هنرستان باله تهران را اداره کرد. مادام يلنا پس از اينان وارد تهران شد و کلاس های رقص داير کرد. بسيار کسان ديگر هم بوده اند که نمی توان در اين مختصر حتی فهرست وار از آنان ياد کرد. از سرآمدان موسيقی می توان از لوريس چکناوريان نام برد، يا از مليک اصلانيان، يا ويگن که در موسيقی جاز ايران درخشيد. همه اينها نام های بزرگی هستند که يا شهرتشان سراسر ايران را گرفته، يا دست کم در بين اهل موسيقی نام های بلند آوازه ای هستند. اما يک نام هست که هرچند نام مشهوری است، اسمش هيچ به ارامنه نمی رود. در بين ايرانيان که تار از آلات اصيل شان است تار يحيی شهرت دارد. آنها که تار می خريدند بر اساس توصيه معلمان موسيقی اول دنبال تار يحيی می گشتند و اگر پيدا نمی شد دنبال تارهای ديگر می رفتند. ميرزا يحيی خان تارساز از ارامنه جلفای اصفهان بود و نام اصلی اش هوانس آبکار. روی تارهای ساخت خودش يحيی امضا می گذاشت که نامی ارمنی نيست، اسم مستعارش بود. در بين موسيقی دانان ايران نام يحيی، تارهای خوب و تار خوب نام يحيی را تداعی می کند. هر اهل موسيقی که دنبال تار می گشته، ابتدا سراغ تار يحيی می رفته است. در اواخر دوره پهلوی ديگر تار يحيی پيدا نمی شد و اگر می شد قيمت آن چند برابر تارهای ديگر بود. تارهای يحيی مهمترين مارک در تارسازی ايران است. هوانس يا يحيی به نوشته سپنتا در ساختن تار "اعجاز می کرد" و تار يحيی "مشهورترين و گرانبهاترين تارهای دنيا" بود. يحيی خان "اوايل عمر نزد پدرش خاچيک نجار باشی کار می کرد و بعد در همان کارگاه پدرش روی تارهای ساخت خود ريزه کاری و تزئين می کرد". به نوشته سپنتا يحيی خان در حدود سال ۱۳۱۲ شمسی درگذشت. پس از يحيی خان تارساز بايد از مليک اصلانيان ياد کنيم که در سال ۱۳۸۲ در تهران درگذشت. آهنگساز و پيانيست برجسته ای که در سطح جهانی مطرح بود. وی در سال ۱۲۹۴ ش. در تبريز چشم به جهان گشوده و آموزش پيانو را از همان شهر آغاز کرده بود. مليک اصلانيان در سال ۱۳۱۷ ش. در کنسرواتوار برلين تحصيل موسيقی کرد و بعدها استاد برجسته هنرستان عالی موسيقی شد. بسياری از موسيقيدانان تراز اول ايران شاگرد او بوده اند. لوريس چکناواريان رهبر ارکستر سمفونيک تهران مهمترين نام در عرصه موسيقی اين گروه از ايرانيان است. او زاده بروجرد (۱۳۱۶ ش) و فارغ التحصيل هنرستان موسيقی تهران است. تحصيلات عالی موسيقی را در وين و ميشيگان در رشته رهبری ارکستر به پايان برده است. از ساخته های مهم او اپرای رستم و سهراب و خسرو و شيرين را می توان نام برد. با وجود اين در موسيقی ايرانيان ارمنی، مشهورترين نام ويگن است که پس از انقلاب به آمريکا کوچ کرد و در همانجا درگذشت (۱۳۸۲ ش). صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در مرگ او گزارشی نوشت و ضمن آن به نکته ای اشاره کرد که مقصود تمامی اين گزارش است: "يک روزی بايد به ارامنه ايران، اين ايرانی ترين ايرانی ها که هنوز شاه دخترشان، بانوی ارمن، شيرين در بيستون معنی عشق را بر سنگ جاودانه کرده است بپردازم. ايران خيلی به اينها بدهکار است". ويگن از وقتی نسل ما به ياد دارد به فارسی می خواند. من اصلاً خبر ندارم که او به زبان ارمنی هم ترانه ای خوانده است يا نه. او ايرانی بود و زبانش فارسی. نزد ما جز اسمش هيچ از ارمنستان نشان نداشت. او چندان ايرانی بود که وقتی اسب ابلق سم طلايش را زين می کرد، به ميان ايل می رفت و دختر خان را می خواست و ايلی می شد و می خواست سر بشکند يا تبرزين بردارد و به جنگ برود: "يا تبرزين وردارم/ نيمه شبون/ خونه شونو/ در بشکنم دربشکنم." او ايرانی ترين ترانه های فارسی را برای ايرانيان خواند. باباکرم، شادوماد، و مانند آنها. هر قدر ناز کنی ناز کنی باز تو دلدار منی شايد از همه ايرانی تر لالايی هايش باشد: لالايی کن مرغک من؟ دنيا فسانه است هرچند ويگن در آمريکا درگذشت اما او مانند همه آنها که بعد از انقلاب ناگزير وطن خود را ترک کرده بودند، ايران را ترک گفته بود. احتمالا اين حرف دکتر الهی درباره لوريس چکناوريان درباره ويگن بيشتر صادق است الا آنکه ويگن در همدان به دنيا آمده بود نه بروجرد: "لوريس چکناوريان همبازی دوران کودکی همسرم، همين آخری ها يک روز به او گفت که همچنان کودک بازيگوش کوچه های خاک آلود بروجرد است، حتی اگر در اپرای سانفرانسيسکو يا مترو پوليتن نيويورک باشد".
لینک : ياد بعضی چهره ها و ... ياد بعضی چهره ها و ... نيما می گفت "ياد بعضی نفرات روشنم می دارد" و از قضا اين سخن را در ارتباط با کسانی از جمله ميرزا حسن خان رشديه می گفت که در بخش آموزش از او ياد کرديم.
ياد ارامنه برای من حکم همين حرف نيما را دارد. اقليت ارامنه ايران پر از نام است. نام های خوب، نام های درخشان، نام های سرفراز. در ذهن من اما پيش از اين نام های سرفراز، تصوير همشهری های خودم زنده می شود. آقا و خانم وارطان، آقا و خانم سرکيسيان و مارتروس شاهورديان. اينها خوبان شهر ما بودند. حتی آنکه گله خوک داشت و گله خوک هايش را به هنگام چرا هنوز به خاطر دارم اما خودش و نامش را نه، از خاطر گريخته است. وارطان آن وقت ها که راديو دنيا را عوض کرد به قول ابراهيم گلستان "در بعد و وقت دستکاری کرد، و لهجه های مختلف به دنيا داد، دنيا ديگر خطوط و کلمه و کاغذ نبود، يا لکه های رنگ روی نقشه جغرافی. دنيا صدا می داد"، فروشگاهی داشت که در آن وسايل مدرن از جمله راديو می فروخت. آقا و خانم سرکيسيان در ميدان مرکزی شهر داروخانه داشتند و ميخانه هم متعلق به مارتروس بود اما ما اول بار او را نه با ميخانه اش که با واهيک و شاهيک اش شناختيم که هم مدرسه ای ما بودند البته دو سه سالی بزرگتر و جلوتر. گرچه اولين بطر شراب را هم از او خريديم و دور از چشم بزرگترها به جنگل زديم و سه تايی با اسحاق و داوود در يک ساعت يک پاکت سيگار را هم همراه تجربه تازه و کشف تاثيرات الکل در مغز يکجا دود کرديم. وقتی نوجوان شديم و تجربه و آزمودن را لبی تر کرديم آبجو شمس و مجيديه و استار - هر سه ساخت کارخانجات ارامنه - به همراه کالباس آرزومان، بيشتر از هنرپيشه های ارمنی به دل می نشست. باشگاه آرارات هم که جای خود داشت. نام های ورزشی بسياری از آنجا بيرون می آمد. وقتی آنقدر برزگ شديم که شعر خواندنمان گرفت، يک شاعر ارمنی هم در صف شعرای مورد علاقه حضور داشت. کارو. مسلول. نامش تداعی کننده شعر مسلول بود که آن سالها ورد زبان همه بود. ما در آن عوالم شهرستانی تعجب می کرديم که چطور يک بچه ارمنی شاعر زبان فارسی است. بعدتر فهميديم که برادر ويگن هم هست که صدايش را آنهمه دوست داشتيم و اين در ذهن کودکانه ما يک حالت خودمانی بودن به کارو می داد. چند سال بعد، کافه نادری که امروز همه گارسون های خوب ارمنی اش را از دست داده، جای مهمی بود. بنيانگذار کافه نادری نمی دانم که بود اما يک ارمنی آشنا به فرهنگ فرنگ بود. کافه ای درست کرده بود که پاتق همه روشنفکران بود. می توانستی روشنفکران برجسته وقت را در آنجا مشغول بحث و مباحثه ببينی و با آشنايی با آنان خود را مهم بيابی. البته بعدها معلوم شد اين روشنفکران چندان هم روشن نمی انديشيده اند، سهل است احتمالاً سهم قابل توجهی هم در بيراهه رفتن نسل ما داشته اند. شبها هم اگر گذرت به کافه نادری می افتاد توی آن حياط زبيا می توانستی رقص های مد روز را هم تماشا کنی. کافه نادری سالهای دراز مآمن نويسندگان و شاعران و روشنفکران ايران بود. اما اين سالهای آخر ديگر کافه نادری سابق نبود. هنوز ته مانده روشنفکری دهه های سی و چهل گهگاه در آن پيدا می شدند و هنوز قرار و مدارهای روشنفکری در آنجا گذاشته می شد، اما بی جنب و جوش و خلوت بود، سرد و ساکت و بی حرکت بود. طعمی از گرما داشت که از خاطره اش برمی خاست اما گرمی نداشت. تا اينکه بالاخره ميراث فرهنگی فهميد و از نابودی نجاتش داد. هر چيز تا زنده است، زنده است و کاری به ارث و ميراث ندارد. وقتی به سکرات افتاد، آن وقت عده ای پيدا می شوند و برای آنکه خاطره اش را زنده نگه دارند، تبديلش می کنند به ميراث فرهنگی. در حالی که کافه می تواند صدها سال زنده بماند بی آنکه ميراث شود. با وجود اين بايد از ميراث فرهنگی سپاسگزار بود که با دست گذاشتن روی آن اجازه نداد به جايش يک آسمانخراش هوا کنند. باری، وقتی از خيابان نادری عبور می کردی تا به کافه نادری برسی، اگر اهل روزنامه و مجله می بودی و سری به پيشخوان مطبوعات می زدی، کنار روزنامه های فارسی، حتما روزنامه آليک را هم می ديدی که در دکه های روزنامه فروشی نادری حکم سرقفلی داشت و بيش از روزنامه های فارسی جلوه می فروخت، هرچند هر چه نگاهش می کردی يک کلمه اش را نمی توانستی بخوانی. هنوز از سر تنبلی نمی توانی. بعدها فهميدی که ارامنه، همين آبجو شمس و کافه خاچيک و کالباس آرزومان نيست. تو که سرت برای مخالفت با حکومت درد می کرد و سر کلاس درس دانشگاه حتی با آدم بزرگی مثل عبدالرحمان فرامرزی در می افتادی که چرا اينقدر عليه حزب توده می گويد و چندان سر شاخ شدن را ادامه می دادی که پيرمرد ناچار شود از کلاس بيرونت کند، نام آرداشس آوانسيان را هم می شنيدی. ارمنی کژ طبعی که در ذهن آن روزهای تو مثل خيلی های ديگر قهرمان می نشست. تو اصلا نمی دانستی کيست؟ چطور فکر می کند؟ چه کرده است؟ فقط می دانستی که زندانی است يا بوده است و همين کافی بود برای آنکه يک سوپرمن از او بسازی. تمام عمر نسل من تا زمان انقلاب به همين قهرمان بازی و سوپرمن سازی و بازی های کودکانه ديگر گذشته است. نسل پرت، نا آگاه، از خود راضی و در جهل مرکب که هنوز هم به خود نيامده است. به هر حال اين ارمنی نامدار هر چه بود از بنيانگذاران حزب توده بود و نماينده مجلس چهاردهم از سوی ارامنه شمال. اما قهرمان واقعی توده ای های ارمنی نه او که وارطان بود. همان وارطانی که در شعر شاملو به نماد مقاومت تبديل شد. هر چند که بعدها نام نازلی به جای وارطان نشست. وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت نام شاملو نيز با نام يک خانم ارمنی عجين است. آيدا که تمام شعرهای عاشقانه شاملو او را خطاب قرار می دهد. اين دختر ارمنی سالهای چهل، سالهای دراز و تا آخر عمرهمدم شاعر بزرگ ايران، ماند. او از معدود کسانی است از ميان ارامنه که با مسلمان ازدواج کرده است. پيش از او از شخصيت های نامدار ارمنی که همسر مسلمان اختيار کرده اند لرتا را می شناسيم که همسر عبدالحسين نوشين بود و بازيگر برجسته تآتر و سينمان ايران. حيف که در اين گزارش حق پيشگامی ايرانيان ارمنی درتآتر و سينما ادا نمی شود. آنها بسيار حق به گردن تآتر و سينمای ايران دارند. اما به هر حال ارامنه اگر هيچ تعصبی نداشته باشند، يک تعصب در ميانشان بسيار نيرومند است که با غير ارمنی ازدواج نمی کنند. شايد راز پايداری قوميت شان نيز در همين باشد. زويا پيرزاد نويسنده چراغ ها را من خاموش می کنم هم دو رگه است؛ مادرش ارمنی و پدرش مسلمان است. اساسا ارامنه ايران بيشتر مردم فرهنگی بوده اند تا سياسی. آثار يرواند آبراهاميان محقق برجسته ايرانی مقيم آمريکا بهترين دليل اين امر است. اثر بزرگ او "ايران بين دو انقلاب" را می توان بارها خواند و آموخت. اما از اهل تحقيق و ترجمه که بگذريم در نويسندگی نيز ارامنه به نحو چشمگيری ظهور کرده اند. بهترين شان همين بعد از انقلاب با "چراغ ها را من خاموش می کنم" چراغ تازه ای در زبان فارسی افروخته است. زويا پير زاد پس از آن "عادت می کنيم" را به زبان فارسی اهدا کرد و بر تعداد آثار ارمنيان فارسی نويس افزود. اهل هنرش که خيلی زيادترند. آنتوان سورگين عکاس بزرگ دوره قاجار چه عکس های خوبی از روزگار سپری شده برای ما به يادگار گذاشته است. دو سه سال پيش، نمايشگاه عکس های او در کاخ گلستان، نشان داد که با چه ديد عميقی به جامعه و زمانه خود می نگريسته است. به گمانم در همان مجلس بود که دريافتم نقاش برجسته آندره سورگين که در ايران بيشتر به درويش نقاش معروف است و صادق هدايت در ترانه های خيام آنهمه از او تعريف کرده، فرزند همين آنتوان سورگين عکاس بوده است. تابلوهای شاهنامه ای آندره سورگين معروف است. هنر از سرانگشتان اين پدر و پسر می ريخته است. اگر حرفه پدر يعنی عکاسی را دنبال کنيم به نيکول فريدنی می رسيم که در روزگار ما عکس هايش همتا ندارد و چند کتاب خوب عکس چاپ کرده است. اما اگر سراغ هنر پسر يعنی نقاشی برويم، ارامنه نقاش های بزرگتری هم به جامعه ايران تقديم کرده اند. مارکو گريگوريان و کلارا آبکار شايد مشهورترين نام ها در اين زمينه باشند. نقاشان ارامنه مانند معماران و هنرپيشه های سينما و تآتر، تعدادشان آنقدر زياد است که در اين مختصر حتی نام بردن از همه آنها ممکن نيست. مارکو گريگوريان که حالا در ارمنستان روزگار می گذراند اولين کسی بود که نقاشی کاهگل را در ايران باب کرد و آثار بازمانده نقاشی های معروف به قهوه خانه ای را گرد آورد و ارزش آنها را شناساند. همچنين کلارا آبکار که نام تابلوهايش باده عشق بود و انوشيروان و بزرگمهر و شکار بهرام و يوسف و زليخا. يا موضوع بعضی نقاشی هايش آرامگاه عمر خيام بود و عطار. از اين ايرانی تر که نمی توان بود. حالا که صحبت هنرمندان است نمی توان از آربی آوانسيان ياد نکرد که با "چشمه" اش از سينماگران خوب، و با کارهای ديگرش از نام های درخشان پهنه تآتر و هنر ايران است. او زاده جلفای اصفهان است اما از سال ۵۸ مقيم فرانسه شده است. اينکه چند بار از جلفای اصفهان ياد کرديم نکته ای را به ذهن می آورد. در ايران جز اصفهان، دو شهر ديگر نيز يادآور نام ارامنه است. تبريز و اروميه. بخصوص اروميه که به شهر ارامنه شهرت دارد. دليل اين تداعی اين است که ارامنه ايران بيشتر در همين سه شهر ساکن بوده اند. با وجود اين به نظر نمی رسد جمعيت ارامنه تهران که بيشتر در محلاتی مانند مجيديه، بيست و پنج شهريور (هفت تير)، ... ساکن اند کمتر از آن سه شهر باشد. نام آربی آوانسيان يک آوانسيان ديگر را در خاطر زنده می کند. آرمن آوانسيان. داروخانه دار نيکوکاری که اين سالها يکی از روزنامه نگاران برجسته ايران نام و يادش را زنده کرده است. فقط با خواندن گزارش دکتر بهزادی مدير سپيد و سياه در کتاب شبه خاطرات می توان پی برد که اين ارمنی بی همتا چه مهری در دل مردمان رشت کاشته است. هر کس آن گزارش را نخوانده است بايد بخواندش تا عمق مهر و شفقت آدمی را که در جان آرمن آوانسيان لانه داشت دريابد. پيش از رسيدن به پايان اين بخش حيفم می آيد نام دو تن را فراموش بگذارم. يکی ژوليت گورکيان که ورزشکار برجسته ای بود و چون در دانشکده خودمان – علوم ارتباطات اجتماعی – درس می خواند حضورش سبب می شد که هر سال دانشکده ما بين تمام دانشگاهها در رشته پرتاب ديسک و وزنه و نيزه اول شود. او جزو قهرمانان ملی ايران بود و در المپيک توکيو شرکت کرده بود. ديگر نام کسی است که اين سالها در شمال ايران نام آور شده است. همه می دانند که در سالهای بعد از انقلاب، شمال ايران در ناحيه مازندران غربی، بيشتر به کشت کيوی اختصاص يافته، ميوه ای که تا پيش از انقلاب در ايران ناشناخته بود. می گويند کيوی کاری در ايران را ژرژ سرکيسيان باب کرد که اکنون در ناحيه متل قو (که پس از انقلاب نام سلمان شهر را برای آن برگزيده اند) باغ کيوی دارد. به هرحال او يکی از پيشگامان کشت کيوی در ايران است. اما نام آخر. شايد مهمترين نامهايی که از ارامنه در تاريخ ايران ثبت شده نام يپرم خان و ميرزا ملکم خان ناظم الدوله باشد که هر دو در انقلاب مشروطه درخشيده اند. يپرم خان با دلاوری هايش و ميرزا ملکم خان با افکارش. او از روشنفکران برجسته ايران در زمان خود بود. برای نشان دادن اهميت او دو نقل قول از دو کتاب معتبر که در سالهای اخير منتشر شده اند کافی است. به نوشته ماشاء الله آجودانی در کتاب "يا مرگ يا تجدد"، ميرزا ملکم خان، پس از تشکيل دارالفنون در دوره ناصری، تا چندی بعد از مشروطيت ايران، نه تنها در صحنه سياسی ايران، بلکه در پهنه ادبيات جديد سياسی حضور فعال داشته است. او با نوشته ها و رساله ها و نشر مطالبی در روزنامه قانون هم در نشر افکار مربوط به قانون خواهی و مشروطه خواهی – آنگونه که او می فهميد يا تبليغ می کرد – موثر بوده است و هم در تحول نثر. "پيشقدمی و سرسلسلگی" او در اين مورد تا بدان درجه است که کسانی که در "خدمت و پيشرفت نثر ساده فارسی" ادعای پيشاهنگی داشته اند، "غالبا از سرچشمه تحريرات او سيراب شده اند". جمشيد بهنام نيز در کتاب "ايرانيان و انديشه تجدد" يادآور شده است که ملکم از کسانی بود که مساله تجدد در ايران را مطرح کرده بود و "آشکارا از اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی" سخن می گفت. "ايجاد فراموش خانه نيز به همين منظور بود و ملکم در نظر داشت با کمک اعضای ليبرال آن ـ که گروهی از فارغ التحصيلان دارالفنون در ميانشان بودند – سازمان سياسی و اقتصادی کشور را بر طبق نمونه های اروپايی بازسازی کند".
لینک : نوستالژيای ارامنه نوستالژيای ارامنه مطلب زير خاطرات خانم سيمين زرنگار (زنی مسلمان) است که در دوران نوجوانی و جوانی از نزديک با ارامنه ايران در ارتباط بوده است:
تهران تنها ساخت و سازش نيست که تغيير کرده، فقط کوچه ها و خيابان ها و باغ ها و خانه های زيبای قديمی اش نيست که گم شده، ساکنانش هم تغيير کرده اند و خيلی هاشان گم شده اند و بيشتر از همه اقليت های مذهبی که در اين ميان جای خالی ارامنه محسوس است چرا که خونگرم تر از ديگر اقليت ها بوده اند و با ديگر ايرانيان بيشتر حشر و نشر داشته اند. حالا اگر يکی از هم نسلی های ما، ميانسالان امروز، يک روز تعطيل راه بيفتد و گشتی در مکان های معروف بيست و پنج شش سال پيش پايتخت بزند، کم و بيش چيزی از گذشته نمی يابد – نه آن معماری، نه آن فضا و نه آن تيپ آدم ها حالا گيريم به روزشده! و اين گذشته نابود شده آنگاه بيشتر احساس می شود که سری به محله هايی بزنی که ازدحام ارامنه در آن جاها بيشتر بوده است؛ جاهايی مثل چهارراه کالج، عزيزخان، خيابان جامی، نادرشاه و خيلی جاهای ديگر. حالا ما مانده ايم و انبوهی خاطرات پا در هوا مانده از شهر و مردمانی که گم شده اند. در سايه روشن های اين خاطرات چهره های ارمنيان کم نيست، و آنچه هست همه دلپذير و دوست داشتنی است. اول بار که با واژه ارامنه آشنا شدم تازه چند ماهی بود که به کودکستان می رفتم، و اين پيش از اوج گرفتن نهضت ملی شدن نفت و زمامداری دکتر مصدق بود. يک روز سرد دی ماه که برف به شدت می باريد، خواهر بزرگم که دانش آموز سيکل دوم دبيرستان بود، مرا با خود به خانه دوستش " اما" برد. عيد کريسمس بود و جشن سال جديد ميلادی و ما برای تبريک سال نو می رفتيم. در که گشوده شد يک سگ سفيد پشمالوی بزرگ با پوزه براق سياه ظاهر شد، عين سگ های اسباب بازی فروشی ها! و بعد صورت گرد و سفيد و خندان دختری جوان با موهای بور در چارچوب در درخشيد و از همان لحظه مهر ارامنه به دلم افتاد. از سرسرای همکف به طبقه دوم که اتاق پذيرايی در آن بود رفتيم و ميز عيد نوئل را ديدم، پوشيده با روميزی تور کتان سفيد و نظيف، و لبريز از انواع شيرينی ها و شکلات هايی که عاشق شان بودم. "ايريس" (نوعی تافی) هم در گوشه ميز چشمک می زد! تصوير نقاشی شده مريم بر ديوار بود و شاخه بزرگ سراسر تزئين شده کاج در گوشه اتاق پذيرايی در کنار پنجره رو به خيابان می درخشيد. "اما" با شور و هيجان و با ته لهجه بامزه ای مرتب حرف می زد و می خنديد و سگ سفيد پشمالو در زير ميز در آمد و شد بود. گرمای دلپذيری آميخته با عطر خوشبوی "اما" در فضا موج می زد و برف در آن سوی پنجره همچنان می باريد. "اما" ايريس را جلويم گرفت و من يکی برداشتم و او لپم را با مهربانی کشيد... به دبيرستان که رفتيم، در هرکلاسی معمولا يک، دوسه نفری از شاگردان ارمنی بودند. دوستان همکلاسی يکی ديگر از خواهرانم – ناديا، لوديک، هلن – همه شان خوشگل و بی رنگ و ريا بودند. در دبيرستان رضاشاه کبير(نوربخش) که من در آن دوره دبيرستانم را گذراندم، نمی دانم در مجموع چند نفر از دانش آموزان ارمنی يا آسوری يا کليمی و يا زرتشتی بودند، اما می دانم که شمار ارمنی ها بيش از همه بود و زرتشتی ها کمتر از همه. در ميان دبيرها بيشتر دبيرهای زبان ارمنی بودند. دبير انگليسی ما که ميس لوسی صدايش می زديم، يک خانم چهل پنجاه ساله ارمنی بود. بچه ها می گفتند قبلاً بسيار زيبا بوده – از کجا فهميده بودند اين فضولباشی ها؟! - اما گويا مردی را که دوست می داشته ترکش کرده و او به علت غم و غصه بسيار دچار عارضه گواتر شده و زيبايی اش را از دست داده است. ميس لوسی در آپارتمانی در يک ساختمان بزرگ قديمی در چهارراه کالج – نزديک مدرسه مان – زندگی می کرد. معلم خوبی بود اما در آن سال ها کی درس انگليسی را جدی می گرفت! يک عده که معلم خصوصی داشتند و زبان شان تکميل بود، بقيه هم يا کلاس شکوه می رفتند و لک و لوکی می کردند و يا اصلا اهل درس نبودند و آخرسال از تک ماده استفاده می کردند. به اين ترتيب ساعت های زبان، ساعت تفريح بود به ويژه که ميس لوسی هم سربه سر بچه ها نمی گذاشت. او جلوی کلاس اسنشل اش (Essentials) را می خواند و دخترها هم، دو به دو، همهمه می کردند و کلاس را می کردند عين لانه زنبور. در سال های نوجوانی بيشتر نيازهای قرتی گری های دخترانه مان را از خيابان منوچهری که بيشتر مغازه دارهايش ارامنه بودند تامين می کرديم، از کفش کشی گرفته تا کتاب بندهای چرمی و اگر اهل ورزش بوديم، راکت تنيس و پينگ پنگ و از اين جور چيزها. تازه حومه نشينی در تهران باب می شد و خيلی جاها که امروز داخل تهران است، آن روزها حومه به حساب می آمد. اين بود که راه خانه به مدرسه دراز بود و ظهرها خيلی از بچه ها در مدرسه می ماندند. شاگردهای مرتب و منظم و سربه راه معمولا ناهارشان را از خانه با خود می آوردند و ظهر در آشپزخانه سالن غذاخوری مدرسه گرم می کردند و مثل بچه آدم می نشستند پشت ميز بلند و در کنار ديگر بچه های سربه راه ناهارشان را صرف می کردند. اما ما بچه های نه چندان منظم و مرتب و نه چندان سربه راه ظهرها برای صرف ناهار می زديم از مدرسه بيرون و يا از چهارراه يوسف آباد ( خيابان شاه – تقاطع حافظ ) از يکی از دو ساندويچ فروشی که روبه روی هم بر دو نبش جنوب غربی و جنوب شرقی چهارراه قرار داشتند و صاحبان هردو ساندويچ فروشی ارمنی بودند، ساندويچ می خريديم و به مدرسه باز می گشتيم و در محوطه پشتی مدرسه بر روی پله های سنگی و در کنار درخت های کاج بلند می نشستيم و ناهار خوران باصفايی راه می انداختيم بويژه در فصل بهار و يا با کمی پياده روی همراه با خنده و شوخی به ساندويچ فروشی معروف آندره در خيابان پهلوی بالاتر از چهار راه اميراکرم می رفتيم و ساندويچ ترو تميز و پرو پيمانی صرف می کرديم. صاحب و کارکنان آندره همه ارمنی بودند. برای آن دسته از دخترهای دبيرستان "رضاشاه کبير" که اهل دوست پسر و اين بساط ها بودند معمولا" اتراق کردن در "آندره" هم فال بود هم تماشا؛ هم ناهارشان را می خوردند، هم دوست پسرشان را که اغلب از شاگردان مدرسه البرز بودند ملاقات می کردند و به واقع آندره محل راندوو هم بود. در آن سال ها هرجا که بوی خوش قهوه بود، ارامنه هم بودند. يکی از آن جاها بين چهارراه يوسف آباد و کالج بود نرسيده به سفارت شوروی؛ يک مغازه کوچک و تميز و با يکی دوتا ميز وصندلی. صاحبش ارمنی بود و قهوه و شکلات می فروخت و گاهی هم برای مشتری های خاص خودش قهوه دم می کرد. در خيابان نادری نرسيده به چهارراه اسلامبول هم هميشه بوی دل انگيز قهوه در فضا پخش بود، روبه روی ديوار سفارت انگليس را می گويم، آن جا هم مغازه کوچکی بود، بعد از کافه نادری، که قهوه و شکلات می فروخت و ايريس هايش حرف نداشت. هرسال نزديک ژانويه که می شد در خيابان حافظ کنار ديوار سفارت شوروی، يکسره پوشيده از شاخه های بزرگ کاج می شد برای کريسمس. و ما اواخر آذرماه که به مدرسه می رفتيم با ديدن کاج های تازه به ياد کريسمس می افتاديم. کوچه نوبهار خيابان نادری که کوچه مسيحا بود؛ کليساها، مدرسه های ارمنی و باشگاه آرارات و تمام کوچه ارمنی نشين. کوچه شيروانی هم، مثل نوبهار بود. توی اين کوچه يک زن بلند بالای ارمنی يود به نام اولينگا که فال قهوه می گرفت، آن هم چه فالی! شکل کولی ها بود با موهای مشکی و مجعد و بلند و گوشواره های حلقه ای طلا. در يک خانه قديمی زندگی می کرد، با حياط کم و بيش وسيع و خانه ای که به جای راهرو يک ايوان از جلوی رديف اتاق ها می گذشت و چند پله بالاتر از سطح حياط بود. يک اتاق بزرگ را مثل مطب پزشکان با تعدادی صندلی به صورت اتاق انتظار درآورده بود و در اتاق پهلويی خودش فال می گرفت. مشتری ها به نوبت وارد اتاق می شدند. به پول سال چهل يادم هست که از بابت فالش پول کمی نمی گرفت. من با چند دوست همکلاسی در حال و هوای دخترانه مان يک بار سری به اولينگا زديم. تابستان بود و ما سه نفر بوديم. من بودم و رعنا و مريم. اول فال رعنا را گرفت و به محض ديدن فنجان گفت شما سه تا خواهريد و پدرتان هم نظامی است. رعنا باچشم های سياه که از حيرت فراخ شده بود به اولينگا نگاه می کرد... کاملاً درست گفته بود. سال های مدرسه هم گذشت و عده ای از بروبچه ها از سد کنکور گذشتند و به دانشگاه تهران رفتند و آن عده که بی خيال تر بودند و به قول معروف چندان خر نزده بودند، يا شوهر کردند و به خانه بخت رفتند – در هيجده سالگی - يا به دانشگاه ملی که در سال های اول تاسيس از روی معدل دانشجو می گرفت و کنکوری در کار نبود. من هم که اصولا خودم را برای درس نمی کشتم، سر از دانشگاه ملی درآوردم اما نامزدم دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بود و راندووهای ما هم در کافه ليلا نرسيده به چهارراه وصال و تقريبا چسبيده به سينما ديانا. در دو سمت سينما ديانا که امروز به سپيده تغيير نام يافته، دو کافه قرار داشت. از دانشگاه تهران که به سمت شرق می آمدی، نرسيده به ديانا کافه کاليفرنی بود که بيشتر پاتوق روشنفکران بود. از سينما ديانا که رد می شدی به کافه ليلا Leela می رسيدی که صاحبش ارمنی بود و محل ملاقات دخترها و پسر های جوان با دوستان شان. کافه ليلا بسيار بلند و نسبتا باريک بود طوری که ميزها پشت سر هم در يک رديف، شايد هشت تا ده رديف چيده شده بودند. فقط در رديف آخر بود که دو ميز در کنارهم با فاصله ای اندک جای داشت. دور هر ميز که مربع و چوبی بود سه چهارپايه چرمی رنگی، قرمز يا نيلی چيده شده بود و يک ضلع ميز چسبيده به ديوار بود. در سمت ديگر به موازات ميزها، يخچال صندوقی و ويترين شيرينی جات قرار داشت. گارسون ها که دو تن بيشتر نبودند از ارامنه بودند و فوق العاده تميز و با نزاکت. کت کتانی سفيد و شلوار مشکی به تن می کردند که همواره از پاکيزکی می درخشيد و مشتريان می ديدند که با چه وسواس و احتياط و با دستکش آب پرتقال می گيرند. در آن سال ها کافه ليلا پاتوق معرکه ای بود. مشتريانش بيشتر آن هايی بودند که سال ها هفته ای يکی دوبار به آن جا آمد وشد داشتند. صاحب ارمنی کافه که مرد بلند قد و درشت استخوانی بود همواره در کافه حضور داشت و گاه بر سر ميز مشتريان منتظر می نشست و با آن ها صحبت می کرد. يک بار که من به انتظار نشسته بودم، آمد و روبه رويم نشست و شروع به صحبت کرد. می گفت که سال ها در آمريکا زندگی کرده است و بعد عکسی از کيف بغلی اش درآورد و نشانم داد. در عکس صاحب کافه دست در گردن يک زن جوان بسيار زيبا با موهای بور و چشمان روشن ديده می شد. توضيح داد که آن زن دوست دخترش بوده است. کافه ليلا پس از انقلاب تعطيل شد و بيست سال تمام خاک خورد. چندسال پيش يک روز که به تصادف از آن جا رد می شدم ديدم که کافه را برای فروش گذاشته اند و در آن سوی شيشه کثيف و پر غبار چهره تکيده مرد ارمنی را ديدم که به خيابان زل زده بود. يک لحظه به سرم زد که در را بازکنم و بروم تو و سلام و عليک کنم. اما به خودم آمدم: نه، اين ديگر آن کافه ليلا نيست و آن مرد ديگر همان مردی نيست که تصويرش را درکنار آن دختر آمريکايی ديده بودم. ما نابودی را به صورت مرحله ای ناگزير در پروسه تداوم زندگی نديده ايم، ما ابتدا قطع و گسست را در اوج زيستن و زنده بودن ديده ايم و ناگهان پس از گذشت سال ها به يکباره آن پديده را در هيئت مرگ يافته ايم. لباس عروسی ام را مادام ژانت دوخت. يک زن خوش خلق و مهربان و يک خياط خوش دست. خانه اش در خيابان شاهرضا بود، بالاتر از چهارراه کالج توی يک کوچه باريک. مادام ژانت خياط بی نظيری بود. لباس هايی که می دوخت، شانه های افتاده را متوازن، قد کوتاه را اندکی بلندتر و آدم چاق را باريک تر نشان می داد. آن چنان نقص های اندام را می پوشاند که مشتری پس از آماده شدن لباس، در مقابل آينه قدی سالن مادام از اندام تصحيح شده اش حيرت می کرد. مادام ژانت در همان سال های چهل به آمريکا مهاجرت کرد. سال های جوانی بود و آراستگی يک نياز طبيعی. بنابراين اگر کيف و کفش خوش دوخت از آخرين ژورنال های مد و آن هم با چرم اعلا و در عين حال راحت و سبک می خواستی بايد يک راست نزد کفاش های معروف می رفتی که شايد بيشترشان ارمنی بودند. يکی از آن ها اديک بود؛ کفاشی اديک اوايل خيابان ويلا قرار داشت. کفش های دوخت او از نظر زيبايی و راحتی حرف نداشت و کيف هايش آن چنان باظرافت و از بهترين چرم ها دوخته می شد که نگاه ها را به خود جلب می کرد. در همان سال های چهل يک روز اديک بساطش را جمع کرد و رفت. وسوسه اتحاد جماهير سوسياليستی و حکومت پرولتری دامن او را هم گرفته بود. می گفت می روم به جمهوری ارمنستان، وبه جای اين همه کار، روزانه هشت ساعت در کارخانه توليد کفش کار می کنم، بچه هايم در مدرسه خوب درس می خوانند و من اوقات فراغتم را صرف خانواده ام می کنم. نمی دانم سرنوشت او چه شد؟ به سراب کشور شوراها در همان سال ها پی برد يا ماندگار شد و بر او آن رفت که بر ديگر سراب زدگان. ارامنه به درستکاری و کارآمدی معروف بودند. نوريک، تعمير کار اتومبيل را به ياد می آورم که می توانستی اتومبيل ات را با خيال جمع به دستش بسپری و مطمئن باشی که سالم و بی عيب و نقص و تر و تميز تحويلش می گيری. اما حالا از آن ها جز خاطره ای برجا نمانده است. بعد از انقلاب از جمعيت آنها در ايران کاسته شد اما اين اصل ماجرا نبود، اصل ماجرا چيزهای ديگری بود، خيلی چيزهای ديگر. يکی اش محض نمونه اخطاری بود که بر سردر قنادی ها، ساندويچی ها و مغازه های مواد غذايی ارامنه، نصب کرده بودند. ويژه اقليت ها! تا مومنان بدانند که نجس اند! نوشته ای تحقير آميز نه برای ارامنه که بزرگ بودند، برای ما مسلمان ها که در آخر قرن بيستم به هموطنان ديگرمان چنين نگاه می کرديم. خوشبختانه بعد از چند ماه متوجه شدند و برداشتند اما بايد گفت که ما با آن ها خوب تا نکرديم، ما که نه، دست اندر کاران. خيلی چيزهای ريز و درشت ديگر هم هست اما بد نيست يک چيز را هم از آن سال های دور اضافه کنم و آن خاطره معلم موسيقی مان در دوره ابتدايی است؛ مسيو قطانيان، که هميشه بفهمی نفهمی کمی مست بود و شنگول و سردماغ. تا وارد کلاس می شد ويلونش را از جعبه اش درمی آورد و می گذاشت برشانه چپ، سرش را کج می کرد و آرشه را می کشيد: ای ايران، ای مرز پرگهر... و ما می خوانديم؛ خارج از نت، يکی زير و يکی بم... البته گاه گداری هم يکی از ترانه های معروف روز را می زد وکيفورمان می کرد... حالا از آن همه چه مانده است جز دلتنگی های ويران و حسرت آلود؟
لینک : حضور ارزشمند ارامنه در سينمای ايران: ده چهره حضور ارزشمند ارامنه در سينمای ايران: ده چهره از حدود چهارصد سال پيش که نخستين گروههای ارمنيان به ابتکار شاه عباس صفوی از مناطق کوهستانی شمالی به دشتهای مرکزی ايران کوچ کردند، ارامنه ايران همواره در پيشبرد هنرها در ايران کوشيده اند و اثر مثبت حضور خود را ابتدا بر هنرهايی همچون نگارگری و معماری و در صد سال اخير در زمينه های موسيقی تئاتر و سينمای ايران برجاگذاشته اند.
در سينمای ايران که اندکی بيش از صد سال از عمر آن می گذرد، صد ها تن از ارامنه در زمينه های فنی و هنری فعاليت داشته اند و دارند. فهرست زير تنها نام چند ده تن را که در اين زمينه ها نام آور شده اند، دربر می گيرد: آوانس اوگانيانس، سليمان ميناسيان، هراند ميناسيان، روبيک روبن زادوريان، روبيک منصوری، ويکتوريا، ويگن دردريان، ژوزف واعظيان، واروژان، واخناک نرسی گرگيا، مری آپيک، آپيک يوسفيان، مارکو گريگوريان، واهاک وارطانيان، لرتا هايراپتيان تبريزی، ويدا قهرمانی يفيازاريان، آرمان هوسپيان، لوريک ميناسيان، آنيک شفرازيان، هايک کاراکاش، روبرت اکهارت، ساموئل خاچيکيان، ادوين خاچيکيان، ميشا، ساناسار خاچاطوريان، لوريس چکناواريان، پطرس پاليان، هنری استپانيان، بابکن آويديسيان، آربی آوانسيان، آرامائيس آقاماليان، آنوش، آراپيک باغداساريان، آراکل، گورگی آرزومانيان، زاون قوکاسيان، زاون، وازريک درساهاکيان، روبرت صافاريان، ژرژ هاشم زاده، ژانت وسکانيان، آناهيد مانوکيان، آناهيد آباد، آرمن مارگوسيان، آيرا گريگوريان، تيگران گريگوريان، واروژ کريم مسيحی، آناسيک سيمونيان، ژرژ پطروسی، سرگون براندو، آرگين آبراهاميان، دونا آوانسيان، ژانت آوانسيان و ... حدود ده سال پيش نخستين مراسم بزرگداشت سينماگران ارمنی ايران در مدرسه آرارات در خيابان قوام السلطنه تهران برگزار شد. دومين مراسم از اين نوع در تيرماه امسال در موزه سينما واقع در باغ فردوس در حال برگزاری است. به همين مناسبت، از ده چهره از چهره های صاحب نام ارامنه در صنعت فيلم ايران يادی کرده ايم:
آوانس اوگانيانس
آوانس اوگانيانس در سال 1308 هنگامی که وارد ايران شد حتی زبان فارسی را نمی دانست. اما به لطف استعداد شگرفش در مدتی بسيار کوتاه فارسی را آموخت و "مدرسه آرتيستی سينما" را تاسيس کرد. در اين مدرسه طی دو دوره آموزشی، دهها تن از ايرانيان نه تنها با رموز هنرپيشگی، بلکه با فن فيلم سازی و هنر سينما آشنا شدند. اوگانيانس دو فيلم بلند آبی و رابی و حاجی آقا آکتور سينما (با همکاری ابراهيم مرادی) و چند فيلم کوتاه ساخت و بالاخره در سال 1317 هنگامی که از حمايت مقامات کشور از سينما نااميد شد، ايران را به مقصد هند ترک کرد. اما در سال 1326 بار ديگر به ايران برگشت، اسلام آورد و نام رضا مژده را برای خود انتخاب کرد. به دلايل بسيار، اوانس اوگانيانس ديگر نتوانست در سينما فعاليت کند اما با ساختن همان دو فيلم بلند و ايجاد مدرسه آرتيستی سينما نام خود را در زمره پيشگامان سينمای ايران به ثبت رساند. آنها که آقای اوگانيانس را ديده اند از او به عنوان فردی بی نهايت مبتکر، با پشتکاری مثال زدنی ياد می کنند. اوگانيانس تحمل غروبهای غم انگيز و خاموش تهران آغاز قرن پيش را نداشت. پس چراغی روشن کرد: چراغ سينما
ساموئل خاچيکيان
ساموئل خاچيکيان که دوستان و همکارانش او را با نام "سام ول" می شناختند، در يکی از دورانهای فترت سينمای ايران با خلاقيت بی نظير و هنر چشمگيرش به ياری اين هنر- صنعت شتافت. آقای خاچيکيان ابتدا مهارت فنی خود را با به نتيجه رساندن پروژه سنگين و پيچيده شب نشينی در جهنم به اثبات رساند و سپس با طوفان در شهر ما سبک خاص خود را در سينمای ايران بنا نهاد. مهارت اين شاعر روزنامه آليک در فضا سازی سينمايی و ايجاد ميزانسن به جايی رسيد که به گفته همکارانش می توانست تنها با يک لامپ، يک ميز و يکی دو چهره ی انسانی، زيرزمين هر قهوه خانه ای را به عنوان قصر تبهکاران به تماشاگران بقبولاند. علاوه بر اين ، آقای خاچيکيان توانايی ويژه ای برای پيدا کردن چهره های جديد، جذاب و استثنايی داشت. چهره هايی متفاوت از آنچه در سينمای آن روز ايران مرسوم بود. عبدالله بوتيمار، رضا بيک ايمانوردی، علی شاندرمنی، آرمان، و گروه سه نفره گرشا رئوفی، منصور سپهرنيا و محمد متوسلانی از جمله اين چهره ها هستند. ويژگی ديگر ساموئل خاچيکيان، توانايی و انعطاف پذيريش برای پيمودن راههای نپيموده و آزمودن شيوه های تازه بود. ساختن فيلمهای جنگی خون و شرف، خداحافظ تهران و عقابها نشانه هايی از اين توانايی است. آقای خاچيکيان به سينمای ايران نشان داد که دوربين می تواند حرکت کند و جهان را از زاويه ای ديگر ببيند.
ايرن زازيانس
با موهای بافته ای که پشت سرش تاب می خورد، با يک جفت چشم درشت عسلی که بالاتر از گونه های برجسته اش حتی در فيلمهای سياه و سفيد آن روزگار می درخشيد و از همان هنگام چشمگيرترين جلوه وجودش شد ، با لبخندی سخاوتمند و جسارتی که تا آن زمان کم نظير بود، آمد. همراهش، در آن فيلم، مردی بود که قله های بلند را نشانه گرفته بود و آگاهانه داشت برای ستاره شدن خيز برمی داشت. اما در آن فيلم، تنها ايرن زازيانس بود که ديده می شد. هيچکس نام خانوادگيش را ياد نگرفت. اما "ايرن" در يادها ماند. با همان چشمهای عسلی و خاطره تکان دهنده و فراموش نشدنی يک حضور دلپذير. بعد ها، ايرن، حتی درساليان پس از ميانسالی، در هر فيلمی که حضور داشت، درخشيد. از جمله در درشکه چی نصرت کريمی و سلطان صاحبقران، اثر فناناپذير استاد علی حاتمی، به نقش ملکه مهد عليا. تا سال 1336 سينمای ايران بازيگر داشت اما ستاره نداشت. چشمه آب حيات که به روی پرده آمد، سينمای ايران صاحب ستاره شد.
آرمائيس هوسپيان
چهره ای متفاوت آرمائيس هوسپيان که تماشاگران سينما در ايران او را با نام آرمان می شناختند، با حضورش به سينمای ايران رونق داد. تا پيش از او بازيگران موهای روغن زده داشتند، با فرهای کرنلی و سبيلهای دوگلاسی (به ياد کرنل وايلد و داگلاس فربنکس) و اگر موهای صاف داشتند، با اصلاح سر شبيه به کلارک گيبل. آرمان همه اين –ظاهرا – معايب را به حسن بدل کرد. "آن" ی داشت که تنها بازيگران دارند. همان "آن" که آدمهای عادی را از ستاره ها متمايز می کند. چهره اش خاصيتی داشت که روزنامه های آن روز آن را "ديناميک" توصيف می کردند. حتی آنها که نمی دانستند چهره ديناميک يعنی چه، آرمان را می شناختند، هنرش را می ستودند و او را در هرنقشی که داشت، باور می کردند. اين گوهری است، که می تواند هر مردی را به "بازيگر" تبديل کند. در مورد زنها، موضوع فرق می کند.
ويگن دردريان
در بسيار فيلمها ظاهر شد يا خواند يا مثل عروس دريا که در آن هم بازی کرد و هم خواند. بالا بلند بود و آنقدر خوش منظر و مهربان که شاهزادگان شرقی به او دل می باختند آنچنانکه در حکايتها آمده است. ويگن همه شهرت خو را از راديو به سينما کشاند. کيست که داستان شب را به خاطر نداشته باشد که با ريمسکی کورساکف آغاز می شد و با ويگن به پايان می رسيد. که می خواند: ببار ای نم نم باران، زمين خشک را تر کن! هيچ مردی بی آواز او عروس بخت خود را به خانه نياورد. بی آنکه بشنود: "بعله برونه، گل می تکونه، دسته به دسته، دونه به دونه، شادوماد. "
روبيک منصوری
تا همين چند سال پيش که او هنوز زنده بود، هيچکس نبود که در تمام عمرش فقط ده فيلم ايرانی ديده باشد، اما اسم او را روی پرده نخوانده باشد. برای سينما رو ها روبيک منصوری تنها يک نام بود. اما برای حرفه ای های سينما، "آقا روبيک" مشکل گشای همه کارهايی بود که به صدای فيلمها مربوط می شد. در روزگاری که هر سال نزديک هشتاد فيلم در ايران ساخته می شد، کم نبودند فيلمسازانی که حل بسياری از مشکلات ظاهرا لاينحل فيلم خود را از روبيک منصوری می خواستند: يک قطعه موسيقی که بايد بار عاطفی صحنه ای را تشديد کند، يک "افکت" مناسب که می بايست ضعف تصوير را با صدا بپوشاند، و گاه پيدا کردن صدايی که هيچ "شاهد"ی برايش وجود نداشت. بر ديوار يکی از استوديوهايی که روبيک در آن می کرد، يکی از همکاران باذوقش در فهرست صداهای موجود در آرشيو او "صدای درست کردن نيمرو با دو تخم مرغ" و "صدای ترمز پيکان جوانان زرد مدل 52 با لاستيک سابی" را هم گنجانده بود. بخاطر همين آرشيو کامل و مهارت زبانزد همگان بود که متخصصان فنی سينمای ايران می دانستند اگر اشکالی در موسيقی يا صدای فيلم هست، در آخرين لحظه "آقا روبيک خودش درست می کنه!"
آربی آوانسيان
آربی آوانسيان به عنوان يکی از پيشگامان تئاتر نو در ايران در يادها مانده است. اما او دستی هم در ادبيات و هنر های ديگر دارد. فيلم چشمه او با بازی پرويز پور حسينی، مهتاج نجومی و کهکشانی از بازيگران جوان پايان دهه چهل و آغاز دهه پنجاه شمسی در جشن هنر شيراز به نمايش درآمد. چشمه آشکارا فيلم متفاوتی بود که سالهای هنوز نيامده را پشت سر گذاشته بود. نشانی از يک نبوغ هنری و استعدادهای به خوبی پرورش يافته ای که تا زمان بروز عمومی شان هنوز چند سالی مانده بود. اما مجال اين بروز حتی از همان چند سال هم تنگتر بود. آنها که آوانسيان را از تئاتر میشناختند، با ديدن چشمه که بر آنهمه زمينه غنی فرهنگی متکی بود، به آينده سينمای نو ايران اميدوار تر شدند. هرچند که برخی فاصله فيلم را با واقعيتهای موجود سينمای آن روز ايران آنقدر بعيد می دانستند که امکان ايجاد هرگونه رابطه ای ميان فيلمی از نوع چشمه و جامعه بشدت نامتقارن و ناهمگون آن روز را منتفی می دانستند. اما کمياب بودن، دور دست بودن و بلند پرواز بودن به معنی وجود نداشتن نيست. چشمه آربی آوانسيان از آن تک گلها بود که به يک بهار می ارزيد.
واروژ کريم مسيحی
واروژ کريم مسيحی سالها پيش از آنکه به عنوان کارگردان فيلم خوش ساخت پرده آخر شناخته شود و حتی ساليانی پيش از آنکه فيلم کوتاه بسيار زيبای سلندر را بسازد، فيلمسازی تمام عيار بود. با ديدن فيلم تلويزيونی فاخته هم می شد به همين نتيجه رسيد. آقای کريم مسيحی بيش از هرآنچه احتمالا در هرکلاسی يادگرفته، کارش را با کار کردن و شاگردی کردن آموخته است. از کارکردن با مردانی کاردان همچون بهرام بيضايی. روحيه باز، سادگی در رفتار و سختکوشی در کار، واروژ کريم مسيحی را به دستيار و برنامه ريزی تبديل کرده که تنها در شيرينترين روياهای هرکارگردان پر وسواس می گنجد. اما اين همه هنر واروژ کريم مسيحی نيست. او خود کارگردانی است توانا که می تواند همين توانايی را در تدوين، فيلمنامه نويسی، يا هر کار ديگری که نامش سينما باشد نشان بدهد. وقتی شروع به تماشای فيلمی از او می کنيد، همه چيز آنچنان روان و پاکيزه پيش می رود که اگر خود اصراری نداشته باشيد، ديگر تا پايان فيلم، فيلمساز را نخواهيد ديد. اما شما با تاثيری که او بر ذهن تان گذاشته به خانه خواهيد رفت.
وازريک درساهاکيان
عيارسنج بی غرض وازريک درساهاکيان دانش آموخته رشته سينماست اما احتمالا تنها کارهای سينمايی او تجربياتی است که ممکن است بتوان آنها را در آرشيو دانشکده های فيلمسازی تهران پيدا کرد. اهميت کار آقای درساهاکيان در کمک به ايجاد و افزايش دانش سينمايی نسلی از سينمادوستان ايران از طريق نقد و ترجمه است. نقد هايی حقيقت جويانه و بی غرض و عيارسنج و موشکاف و ترجمه هايی دقيق و سنجيده. آنقدر دقيق و سنجيده که کار ارزشمند مهندسان ارمنی ايران را در رشته های مختلف حرفه و فن به ياد می آورد. ترجمه دو متن مرجع در زمينه تاريخ و تدوين فيلم از جمله مهمترين دستاوردهای آقای درساهاکيان به عنوان يک مترجم شيفته سينماست.
ماهايا پطروسيان
از نيمه دوم دهه شصت که سينمای ايران بار ديگر بارقه هايی از شکوه و رونق را در تاريکی سينما به چشمها کشاند، حتی آن هنگام که آنقدر جا افتاد و موفق شد که در خارج از ايران هم سر و صدا به پا کرد، هنوز چيزی کم داشت: بازيگر زن. تا پيش از به صحنه آمدن ماهايا پطروسيان نقشی که برای همه بازيگران زن در نظر گرفته می شد، نقش زنی بود که همواره با يک سينی پر از استکانهای چای به صحنه وارد می شد و گاه در همان حال می گريست و نفرين و ناله می کرد. ماهايا پطروسيان که آمد، فيلمنامه نويسان حالا بايد برای او نقشی می نوشتند که در آن بتواند حس و توان زنان جوان جاندار و واقعی را به نمايش بگذارد. زنی جسور، جنگنده و پر توان که می تواند حس زندگی و سرزندگی را در صحنه بدمد. حضورش حضوری راهگشا بود. اينک که سالهايی از روزگار هنرپيشه و ناصرالدين شاه آکتور سينما و ديگه چه خبر گذشته است، خانمهای جوان محترم بسياری به گروه بازيگران زن سينمای ايران افزوده شده اند. اين دختران جوان پاک اين اطمينان را از ماهايا پطروسيان گرفته اند که می توان بازيگر بود و محترم بود و محترم ماند. می توان لبخند به لب داشت. شکوفا چون گل.
با تشکر از : BBC Persian |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 21:34 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 21:22 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 21:20 توسط AlirezA24h |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 21:4 توسط AlirezA24h |
|
|
یک کلیپ گذاشتم حرف نداره ، ببینید این گربه ها چه می کنند.
دفعه اول که Play کنید کنده ولی دفعه های بعد درست دیده می شه.
با تشکر از TinyPic.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 15:32 توسط AlirezA24h |
|
|
همیشه میگن زنان و کامپیوتر ها در معرض خشانتند.
میگین نه؟ نگاه کنید. دفعه اول که Play کنید کنده ولی دفعه های بعد درست دیده می شه.
با تشکر از TinyPic.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 15:19 توسط AlirezA24h |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 14:42 توسط AlirezA24h |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 14:41 توسط AlirezA24h |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 14:39 توسط AlirezA24h |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 14:38 توسط AlirezA24h |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/01/29ساعت 14:36 توسط AlirezA24h |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می دونید چرا اسم این وبلاگ AlirezA24h هست؟
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
نرم افزار عشق طبیعت موبایل اینترنت یادداشتها موسیقی آوانماها مطالب پاینده ایران پیام حق دیدنیها خواندنیها دوربرگردان مسائل روز شعر |
| پیوندها |
|
همین وبلاگ خودمون! |
|
RSS
|