چهارشنبه 4 آذر 1383
صفحه در حال بارگذاری است!
لطفا کمی صبر کنيد...
این وبلاگ برای افراد زیر 120 سال مناسب می باشد
Loading by : AlirezA24h.blogfa.com |
![]() |
![]() |
|
|
تنها وبلاگی که تضمین می کند ساعتها سرگرم شوید
|
|
طرح برخورد با مزاحمان خياباني و ناامنكنندگان جامعه از ارديبهشت ماه امسال در تهران اجرا ميشود.
لینک : برنامه های نیروی انتظامی برای برخورد با بدحجابی در تهران
پليس تهران با کسانی که حيوان همراه داشته باشند برخورد می کند
پليس تهران اعلام کرده است که قصد دارد با اجرای طرح تازه ای برای برقراری امنيت اجتماعی در اين شهر با کسانی که در معابرعمومی، ازجمله پارکها با خود حيوان همراه داشته باشند برخورد کند.
سرتيپ مرتضی طلائی، فرمانده نيروی انتظامی تهران بزرگ در جمع خبرنگاران اعلام کرده است که از اول ارديبهشت آينده (21 آوريل) يکصد پليس زن و يکصد پليس مرد با پنجاه خودروی گشتی مرسدس بنز در سطح شهر تهران گشت خواهند زد و به صورت آشکار به برقراری امنيت اجتماعی خواهند پرداخت. وی از کسانی که دست به ايجاد آلودگی صوتی بزنند، بر خودروی شان تجهيزات اضافی نصب کنند، در پارکها و معابرعمومی موادمخدر توزيع کنند يا مزاحم نواميس مردم، بخصوص بانوان شوند به عنوان افرادی نام برده که پليس طی طرح تازه اش با آنها برخورد خواهد کرد. سرتيپ طلائی طی گفتگوی جداگانه ای با خبرگزاری فارس ضمن تأکيد بر اينکه طرح تازه پليس مردان را نيز شامل می شود گفته است با زنان و دخترانی که با شلوار کوتاه يا بدون جوراب در انظار عمومی ظاهر شوند، روسری کوتاه و باريک به سر کنند، مانتوی کوتاه و چسبان بپوشند يا در پارک و خيابان حيوان همراه خود داشته باشند برخورد قاطع خواهد شد. همزمان با انتشار اظهارات رئيس پليس تهران، دهها زن که خود را نمايندگان خانواده های شهدا، جانبازان، ايثارگران و امت حزب الله معرفی می کردند با تجمع در مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی نسبت به آنچه "بدحجابی رايج در جامعه" می خواندند اعتراض کردند. تجمع کنندگان بيانيه ای قرائت کردند که طی آن از قوای سه گانه مجريه، مقننه و قضائيه ايران خواسته شده است با "طراحان لباسهای مبتذل و عناصر اشاعه دهنده فساد و فحشا برخورد قاطع و ريشه ای و دائمی" کنند. سرتيپ طلائی در گفتگو با خبرگزاری فارس از جلساتی خبر داده که پليس با تهيه کنندگان، توزيع کنندگان و وارد کنندگان پوشاک خواهد داشت و طی اين جلسات از آنها خواهد خواست که برای لباسی که در مغازه شان می فروشند تعريف داشته باشند و اگر پروانه کسب آنها با محصولی که می فروشند تطبيق نداشته باشد با آنان برخورد خواهد کرد. همچنين آن گونه که در اين گفتگو آمده، بنگاههای تاکسيرانی تلفنی مسئول پوشش مسافران تاکسيهای خود هستند و اگر پليس مسافری در خودروهای تاکسی تلفنی ببيند که پوشش او را نامناسب تشخيص بدهد، با مدير آژانس تاکسی تلفنی برخورد می کند. قانون مجازات اسلامی ايران برای زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند، ده روز تا دو ماه حبس يا پنج تا پنجاه هزار تومان جزای نقدی تعيين کرده است. اما مقاومت داخلی و فشار خارجی به حکومت ايران طی سالهای اخير باعث شده است اين قانون عملاً چندان به اجرا در نيايد و اين حکومت کمتر از گذشته نسبت به موضوع حجاب اسلامی سختگيری نشان دهد. پليس تهران طی ماههای گذشته چند بار طرحهايی برای کنترل رفتارهای اجتماعی به اجرا درآورده اما اين نخستين بار پس از روی کار آمدن دولت تازه در ايران است که رسماً از پوشش زنان و جلوگيری از به همراه بردن حيوانات (عمدتاً سگها) به معابر عمومی سخن به ميان می آورد. نگهداری از سگ و همراه داشتن آن در خيابانها و پارکها موضوعی است که پيشتر نيز اعتراض برخی روحانيون محافظه کار را برانگيخته بود و برخی از اين روحانيون اعتراض خود را در نماز جمعه ابراز کرده بودند.
لینک : پلیس تهران با کسانی که حیوان همراه داشته باشند برخورد می کند
تجمع اعتراضآميز عليه بدحجابي مقابل مجلس جمعي از خانوادههاي شهدا، جانبازان و ايثارگران امروز در اعتراض به بدحجابي رايج در جامعه مقابل مجلس تجمع كردند.
لینک : تجمع اعتراضآميز عليه بدحجابی مقابل مجلس |
|
|
|
دوستان عزیز در سایت بازتاب
می خواستم به عنوان یکی از خوانندگان همیشگی سایتتون یه انتقاد بکنم. به کلمات زیر که عینا از سایت بازتاب برداشتم دقت کنید:
معمولي - مبناي - برنامههاي نيروي انتظامي براي - تعداد بازديد: 16510 - ترافيك - تعداد بازديد: 1449
اصلاح حروف " ي ك 6 4 " که هیچ جایگاهی در شکل الفبای فارسی ندارند و جا یگزینی با " ی ک ۶ ۴" نشان توجه شما عزیزان به حفظ خط فارسی و توجه به نکات ریز ارزشیست.
|
|
|
|
زنان به طور ناخودآگاه بوي ترس را حس ميکنند و اين حس بر عملکرد مغزي آنها تاثيرگذار است.
لینک : زنان بوی ترس را حس ميکنند! |
|
آمارها نشان ميدهد، كسب اخبار و اطلاعات در مورد ايران از سوي كاربران اينترنت در سراسر جهان به شدت دنبال ميشود.
بنا بر آخرين خبر از سوي سايت ياهو، هيچ كلمه يا عبارتي در طول چند هفته گذشته، به اندازه كلمه «IRAN» توسط موتور جستجوي اين سايت، جستجو نشده است. در طول هفتههاي گذشته، كنجكاوي در مورد برنامههاي هستهاي ايران و همچنين سخنان رئيسجمهور احمدينژاد در مورد محو اسرائيل از نقشه جهان، بيشترين سهمها را در انگيزه جستجوگراني كه در مورد ايران از موتور جستجوي «ياهو» كمك گرفتهاند، داشته است. همچنين زلزله اخير در استان لرستان، باعث شده است تا در اوايل ماه آوريل، جستجوها در مورد ايران افزايش يابد. گفتني است، موتور جستجوي سايت «ياهو» در حالت جستجوي عادي در مورد عبارت «Iran nuclear Program»، نه ميليون و 370 هزار صفحه و در مورد عبارت «Mamoud ahmadi nejad» تعداد دو ميليون و 340 هزار صفحه را مييابد.
لینک : ايران ، جذابترين سوژه جستجو در ياهو
|
|
|
|
مديركل اداره حفاظت محيط زيست خراسان رضوي
گفت: يك گونه يوزپلنگ از نوع آسيايي كه نسل آن در حال انقراض است، در منطقه حفاظت
شده جنوب شهرستان گناباد و بجستان مشاهده شد.
لینک : مشاهده يك گونه يوزپلنگ نادر در شمال شرقی ايران |
|
|
|
نصب نخستين تلسکوپ نوری ويژه جستجوی موجودات فضايی يک تلسکوپ نوری تازه که صرفا برای رديابی علائم نوری تمدن های فرازمينی طراحی شده است در رصدخانه ای متعلق به دانشگاه هاروارد در ايالت ماساچوست آمريکا آغاز به کار کرده است.
اين تلسکوپ که سالی 12 ماه فعال خواهد بود تمامی بخش قابل مشاهده راه شيری از نيمکره شمالی را اسکن خواهد کرد. "ستی" (Seti) يک پروژه اکتشافی برای کاوش کيهان با اين اميد است که نشانه های فناوری مصنوع موجودات فضايی را بيابد. برخی کارشناسان معتقدند که احتمال استفاده از نور برای برقراری ارتباط توسط موجودات فضايی از احتمال استفاده آنها از علائم راديويی کمتر نيست. تلکسوپ تازه که دارای آينه ای به قطر 8/1 متر است نخستين تلسکوپ اختصاصی ستی (Search for Extraterrestrial Intelligence) در جهان است. اين تلسکوپ در "مرکز اسميتسونيان برای علوم اخترفيزيک" در رصدخانه دانشگاه هاروارد در "اوک ريج" نصب شده است. بروس بتس، مدير پروژه های "انجمن سياره ای" که هزينه ساخت اين تلسکوپ را تامين کرده است گفت: "گشايش اين تلسکوپ نماينده يکی از آن لحظات نادر در تلاش های علمی است که يک جهش بزرگ را ممکن می کند." وی افزود: "ارسال علائم ليزری در پهنه کيهان راهی خيلی منطقی برای موجودات فضايی جهت برقراری ارتباط است؛ اما ما تاکنون برای دريافت چنين علائمی مجهز نبوديم." منجمان از دهه 1960 تاکنون با کمک راديوتلسکوپ ها در جستجوی علائمی بوده اند که احتمال می دهند توسط موجودات هوشمند فرازمينی ارسال شده باشد. اما برخی دانشمندان معتقدند که تمدن های فرازمينی ممکن است برای برقراری تماس از علائم نوری استفاده کنند.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
متن زیر از سایت مقام معظم رهبری اقتباس شده.
من مواعظ النبي صلى الله عليه وآله وسلّم: (تحف العقول صفحه 43)
جلسه بيستم و يكم 17/8/78 با تشکر از : پایگاه اطلاع رسانی دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی) |
|
نویسنده : کاوه امیدوار
ترافيک آزاردهنده ای که در تمام سطح شهر گسترده شده و شيوه رانندگی اعجاب آوری که مشابه آن کمتر ديده می شود، نمادی از شهر تهران به حساب می آيد و اولين چيزی است که نظر هر تازه واردی را جلب می کند.
در شلوغترين خيابان پايتخت وقتی همه پشت راه بندان گير افتاده اند، يک مرتبه راننده ای به طرف ديگر خيابان می پيچد و پيش از آنکه با اتوبوسی که به سرعت از رو به رو می آيد برخورد کند، دوباره به مسير اصلی بر می گردد. همين راننده وقتی از تقاطعی که قرار بوده از آن بگذرد، رد می شود، دنده عقب بر می گردد، در حالی که ماشين های پشت سر با سرعت زياد به طرفش می آيند. تفاوت چراغ قرمز و سبز تنها در رنگ آن است و برای بسياری از رانندگان مفهومی ندارد و بدون توجه به آن، به دو سمت خيابان نگاهی می اندازند و اگر پليسی آن نزديکی نباشد، يک باره پا بر گاز گذاشته و از تقاطع رد می شوند با اين توجيه که هيچ ماشينی از رو به رو نمی آيد برای چه منتظر بمانم. بسياری از رانندگان سعی می کنند طرف مقابل خود را بترسانند و با سرعتی باور نکردنی به سمتش می رانند بلکه طرف مقابل کوتاه بيايد و در گوشه ای از خيابان نگهدارد و آنها به سلامت از کنارش بگذرند. در اين جنگ و گريز هميشه کار به خوشی تمام نمی شود و بی احتياطی کار دست راننده ها می دهد و در کمتر از چند ثانيه با ماشينی که با سرعت به طرفشان می آيد، شاخ به شاخ می شوند. بی احتياطی رانندگان در شهر تهران نمونه هايی بسياری از بی احتياطی رانندگان را هر چند صد متر می توان ديد، در خيابانی که برای دو خودرو خط کشی شده گاه پنج خودرو کنار هم قرار می گيرند و چنان سپر به سپر هم حرکت می کنند که به محض متوقف شدن يکی، به شدت به هم برخورد می کنند. هيچکس حاضر نيست حتی برای لحظه ای صبر کند و اجازه بدهد بقيه از او جلو بزنند حتی اگر از لحاظ قانونی حق با راننده مقابل باشد. در مواقع کم ترافيک نيز اگر ماموران پليس در ميدان ها، چهار راهها و کنار گذر خيابان ها نباشند باز هم رانندگان تهرانی که حاضر نيستند به همديگر راه بدهند، به سرعت کلاف سردرگمی به وجود می آورند. دعواهای خيابانی ميان رانندگان خودروها طبيعی است. گاهی اوقات دو راننده بعد از تصادف به جان هم می افتند و هر کس اولين وسيله ای که به دستش می رسد به طرف ديگری پرتاپ می کند. بارها ديده شده که رانندگان با قفل فرمان يا زنجيری که فرمان را با آن قفل می کنند همديگر را دنبال می کنند و برای هم شاخ و شانه می کشند. ترافيک موضوع هر روزه تهرانی ها است و در شهری که پياده ها هم مثل سواره ها عجله دارند و به سرعت از هم سبقت می گيرند ديدن اين صحنه ها امری عادی است به خصوص وقتی که برف و باران بيايد يا تعطيلاتی در پيش باشد. تهران در ايام تعطيلات نوروز کم ترافيک ترين روزهای سال را می گذراند و برخی از تهرانی ها ترجيح می دهند اين مدت را شهر تهران بمانند و چهره واقعی شهر را تماشا کنند. اما برخی می گويند شهر تهران در حال انفجار است و نمی توان فقط به اين زيبايی چند روزه دلخوش بود و تمام سال را با ترافيک اعصاب خرد کن و آلودگی کشنده هوا سپری کرد. ضعف حمل و نقل عمومی حدود نيمی از شش ميليون خودرو کشور در تهران تردد می کنند و با آنکه شبکه بزرگراهی گسترده شهر را پوشش می دهد، اما در بسياری مواقع در همين بزرگراه ها راه بندان هايی ايجاد می شود که ساعت ها طول می کشد گره آن باز شود. ايسنا خبرگزاری دانشجويان ايران به نقل از سردار محسن انصاری معاون راهنمايی و رانندگی نيروی انتظامی نوشته است: "روزانه هزار و صد و پنجاه و پنج خودرو وارد تهران شده است که با احتساب ۴۹ متر مربع سطح برای تردد هر خودرو، تهران نيازمند ۱۵۰ ميليون متر مربع سطح سواره رو است در حالی که فعلا تنها ۵۰ ميليون متر مربع سطح سواره رو وجود دارد. مشکل شهری مثل تهران و اکثر شهرهای بزرگ ايران، ضعف سيستم حمل و نقل عمومی، نظير مترو، اتوبوس و تاکسی است و برای همين بيشتر مردم ترجيح می دهند از وسيله نقليه شخصی استفاده کنند. متروی تهران ۶۵ کيلومتر طول دارد و تنها گنجايش نزديک به ۸۰۰ هزار نفر را در روز دارد در حالی که بيش از ۱۲ ميليون سفر درون شهری در تهران انجام می شود. بيش از۵۵۰۰ اتوبوس و ۵۰ هزار تاکسی و حدود ۸۰ هزار مسافر کش شخصی حمل و نقل تهران را بر عهده دارند اما توان پاسخگويی به اين حجم از مسافر را ندارند. اين وضعيت متخص شهر تهران نيست. حمل و نقل جاده ای، ريلی و هوايی به شدت از کمبود امکانات رنج می برد و جاده های کشور نيز به شدت ناامن است به طوری که برخی رانندگان به طعنه می گويند بايد مواظب باشيم که به کسی نزنيم اما هيچ معلوم نيست که ديگران به ما نزنند. خسارات جاده ای آمار تصادفات به رقم باور نکردنی ۴۰۰ هزار در سال رسيده و تعداد کشته ها نيز از مرز ۲۴ هزار نفر در سال فراتر رفته است. مقامات نيروی انتظامی کشته های حوادث جاده ای را با تعداد کشته های يک سال جنگ مقايسه می کنند و می گويند خود را برای مقابله با اين جنگ جاده ای آماده کرده اند. به کارگيری نيروهای جديد، شناسايی مسيرهای پرخطر، همکاری و هماهنگی با سازمان هايی ديگر نظير وزارت راه، هلال احمر و اوژانس از جمله برنامه های مقابله با اين جنگ جاده ای اعلام شده است. حجم خسارات تصادفات جاده ای حدود چهار هزار ميليارد تومان برآورد می شود که ۵/۳ درصد توليد ناخالص ملی ايران است. در عين حال، توليد خودرو در ايران در يازده ماه اول سال به رقم بی سابقه ۸۲۰ هزار دستگاه رسيده و پيش بينی شده اين رقم به حدود ۹۰۰ هزار دستگاه برسد. به نظر می رسد تا به حال برنامه های پليس، وزارت راه و سازمان ترافيک که زير نظر شهرداری فعاليت می کند به بن بست خورده و افزايش سختگيری ها و جريمه های رانندگی، ساخت جاده ها و راه های جديد و اصلاح هندسی معابر کمک چندانی به وضع موجود نکرده است. بنابراين اگر توليد خودرو به همين روال ادامه يابد، برنامه های ويژه برای توسعه شبکه های بزرگراهی و جاده ای در دستور کار قرار نگيرد و توجه کافی به سيستم حمل و نقل عمومی نشود، معلوم نيست ترافيک شهری چه سرنوشتی پيدا می کنند و چندين هزار نفر جان خود را در تصادفات رانندگی از دست خواهند داد؟ لینک : ترافیک تهران ، کلاف سر در گم |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
فکر می کنید قدرت موتور های جت هواپیماها چقدر باشه؟
اینو ببینید تا بفهمید اصلان نمیشه تصور کرد چقدر قدرت دارن.
دفعه اول که Play کنید کنده ولی دفعه های بعد درست دیده می شه.
با تشکر از TinyPic.com
|
|
|
|
|
|
|
![]() |
|
|
|
متن زیر از سایت مقام معظم رهبری اقتباس شده.
من مواعظ النبي صلى الله عليه وآله وسلّم: (تحف العقول صحفه 40)
جلسه بيستم 16/8/78
با تشکر از : پایگاه اطلاع رسانی دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی) |
|
متن زیر از سایت مقام معظم رهبری اقتباس شده.
نصايح و مواعظ پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلّم) (تحف العقول صحفه 38)
جلسه نوزدهم 11/8/78
با تشکر از : پایگاه اطلاع رسانی دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی) |
|
متن زیر از سایت بی بی سی پرشین اقتباس شده.
نویسنده : سیروس علی نژاد لینک : ایرانیان ارمنی ، وزن یک اقلیت در میان یک ملت
حدود يک سال پيش از اين به مناسبت چهارصدمين سال کوچ ارامنه به ايران اينجا و آنجا مراسمی برپا شد تا بدين وسيله از اين اقليت بزرگ و برجسته در ايران قدردانی شود. هر چند اين کار با توجه به پراکندن اقليت های ايرانی بعد از انقلاب اسلامی و ايجاد شرايطی که آنان را ناگزير به مهاجرت گسترده از ايران کرد، شايد گامی در جهت جبران مافات بود، اما به هر حال گامی بود برای يادآوری خدمات برجسته اقليتی تاثير گذار بر تاريخ و فرهنگ ايران.
ارامنه در طول چهارصد سال زندگی در ايران که به آنان هويت ايرانی بخشيد، هر چه توانستند از فرهنگ و تمدن ايرانی گرفتند – پذيرفتن چيزهای خوب خوی آنان بود – و چند برابر آنچه پذيرفته بودند بر فرهنگ ايرانی تاثير گذاشتند. تاثير فرهنگ ايران بر ارامنه موضوعی است که بيشتر خود ارمنی ها می توانند در آن باب بگويند و بنويسند. آنچه مقصود اين گزارش است تاثير ارامنه بر فرهنگ و جامعه ايران است. در رمان "سمفونی مردگان" (عباس معروفی) که در دهه بيست می گذرد و موضوع آن برادر کشی است، هر کس در سياه کردن روزگار آيدين، قهرمان داستان نقشی می زند الا يک خانواده ارمنی، ميرزايان، صاحب کارخانه چوب بری، که از هيچ کمکی در راه نجات قهرمان مسلمان رمان دريغ نمی ورزد. اين يک تصوير ساختگی و تصادفی از ارامنه ايران نيست، تصويری است که به تقريب عموم ايرانيان از اين هموطنان چهار صد ساله خود دارند. هر يک از ما که در شهر و ديار خود با ارامنه سروکار داشته، تصويری از همدلی و همرايی آنان در ذهن دارد. اما اشاره سمفونی مردگان تنها به پاکی نهاد اين گروه اقليت نيست، به صنعتگری آنها نيز اشاره دارد. تصوير ارامنه در ذهن ايرانيان، تصوير صنعتگران ماهری است که بی کلک و سرشار از قابليت اعتماد، در رشته های گوناگون فنی به کار و کسب مشغول اند. تا زمان انقلاب يعنی تا زمانی که به شکل گسترده تری در ايران حضور داشتند، معمولا بهترين نجاران، با سليقه ترين مبل سازان، پاکيزه ترين تهيه کنندگان مواد غذايی، قابل اعتمادترين مکانيک ها، خياط ها، کفاش ها، شيرينی پزها را همواره در ميان آنان می بايستی و می توانستی جست. کوی می فروشان نيز البته از متعلقات هميشگی آنان بوده است. درنگ در نام پيشروان رشته های مختلف هنر و صنعت و بازرگانی در دوران معاصر روشن می کند که اين اقليت چه تاثير بزرگی بر فرهنگ ايرانی گذاشته است. در پيشرفت های ايران معاصر، عرصه ای وجود ندارد که از نام آنان خالی باشد. همه جا يا از سرآمدان اند يا از پيشروان. ارامنه پس از کوچ جانکاه دوره شاه عباس، و پس از استقرار در جلفای اصفهان و ترميم جراحت ها که شاه به جد در آن زمينه کوشيد، ايرانی شدند و در آبادانی کشور بی اندازه کوشيدند و از آنجا که مردمی با فرهنگ بودند در تمام زمينه ها پيشگام ترقی و نوآوری شدند؛ در سياست، در هنر، در علم و دانش، در موسيقی، در سينما، در نقاشی، در تآتر، در عکاسی، در روی آوری به تمدن، در چاپ و نشر، در صنعت و معماری و در هر زمينه ای که بتوان فکرش را کرد نام ارامنه ايران در صف پيشروان جای دارد. شايد هيچ اقليتی را در هيچ جای جهان نتوان سراغ کرد که اينهمه به کشوری که بقاعده می بايست کشور دوم آنان باشد و در عمل کشور اصلی شان شد، خدمت کرده باشند. آنان از همان زمان شاه عباس به علت ورود در کارهای بازرگانی عامل ارتباط ايران با غرب بوده اند. پراکندگی ارامنه در جهان که رفت و آمد آنان را به نقاط ديگر سهل می کرد از يک سو و رفت و آمد مسيحيان اروپا با آنان از سوی ديگر سبب می شد که زودتر از ديگر ايرانيان با نوگرايی و تمدن غرب آشنايی يابند. همين امر آنان را پيشتاز کسب علوم و مهارت های فنی کرد و اين خود سبب شد تا در دوره های بعد به ويژه در صد و پنجاه سال اخير، که نگاه ايران متوجه پيشرفت های غرب شده بود، اينان چون پنجره ای گشوده در برابر تمدن اروپا عمل کنند. ما ايرانيان وجود ارامنه را به شاه عباس بدهکاريم. دين ما به خود ارامنه بی حساب است. مردمی که چهارصد سال در ميان ايرانيان زيستند، فارسی آموختند و به فارسی آثاری پديد آوردند (برجسته ترينشان ميرزا ملکم خان) اما زبان خود را حفظ کردند. هيچ قوم و ملت ديگری سراغ ندارم که وزن آنان را داشته باشد، چند قرن در ميان غريبه ها زيسته باشند، از غريبگی به در آمده باشند، اينهمه نقش عجب زده باشند، صاحبخانه شده باشند و در عين حال هويت و استقلال خود را نباخته باشند. اين هنری است که از هر قومی بر نمی آيد. ارامنه در سال ۱۰۱۳ هجری قمری برابر با ۱۶۰۴ ميلادی از سرزمين همسايه به ايران کوچانده شدند. نصرالله فلسفی در کتاب زندگانی شاه عباس اول، جلد سوم صفحه ۱۱۱۵ درباره دستور کوچ ارامنه از قول جلال الدين محمد يزدی منجم باشی شاه عباس چنين آورده است: "در غره رجب ۱۰۱۳ نزول نواب كلب آستان علی به نخجوان واقع شد، و امر به سوختن شهر و دهات و صحرا کردند، و در سوم رجب... حکم شد به کوچاندن ارامنه جلفا با زن و اسباب و عبور آن جمع از آب ارس... " لینک : يادگارهای معماران ارمنی در تهران يادگارهای معماران ارمنی در تهران تهران بهترين بناهای خود بويژه در ناحيه مرکزی شهر را که هنوز ديدنی ترين ناحيه شهر است، وامدار ايرانيان ارمنی است.
در اين ناحيه به غير از ميدان حسن آباد که با آن معماری دلپذير هنوز از شکيل ترين ميدان های شهر است، چند عمارت زيبای ديگر نيز وجود دارد که عبارتند از ساختمان پست، کاخ دادگستری، کاخ گلستان، بنای وزارت خارجه، بانک سپه، بانک ملی شعبه مرکز، باشگاه افسران، موزه ايران باستان، کاخ مرمر و شايد چند عمارت ديگر. همه اين عمارت ها به استثنای کاخ گلستان (از کارهای دوره قاجاريه) و موزه ايران باستان که طراح آن آندره گدار بوده است، کار ايرانيان ارمنی است. اگر اين مجموعه را از وسط شهر تهران برداريم چيزی جز کوچه پسکوچه های کم ارزش باقی نخواهد ماند. ميدان حسن آباد که بعدها يک ضلعش را بانک ملی خراب کرد، ولی با همان سه ضلع باقی مانده اش، يادآور معماری اروپايی است، کار قليچ باقليان است (که عمارت شهربانی را هم ساخته است) اما مهندس محاسب آن، معمار برجسته ايران لئون تادوسيان بوده است. کسی که کاخ مرمر را هم به پايان برد. داستان کاخ مرمر از اين قرار است که نقشه کاخ را آنطور که استاد حسين لرزاده برای مسعود نوربخش نويسنده کتاب "تهران، به روايت تاريخ" تعريف کرده است، (و ما اينجا از قول آقای نوربخش نقل می کنيم) خود رضاشاه داده بود اما معمارانی که دست اندرکار ساخت آن بودند خيلی زود از کار اخراج شدند و ادامه کار به دست لئون تادوسيان داده شد و به سرانجام رسيد. تادوسيان زاده تهران بود. عمارت عالی پستخانه را الگال گالستيانس، زاده جلفای اصفهان، ساخته است؛ بنای اين عمارت در سال ۱۳۰۷ شمسی به مناقصه گذاشته شد و نيکلای مارکف، معمار گرجی، برنده آن شد، اما ساخت آن به دست گالستيانس انجام گرفت. عباس مسعودی که در سال ۱۳۱۳ شمسی گزارشی از عمارت پستخانه در روزنامه اطلاعات نوشته، الگال گالستيانس را سازنده آن معرفی کرده است. استاد لرزاده نيز روايت کرده است که عمارت پست، کار الگال گالستيانس است. ساختمان وزارت خارجه در ميدان مشق نيز کار دو تن از معماران ارمنی است. طرح آن را گابريل گوريکيان داد. کسی که در استانبول زاده شد و همان سال (۱۹۰۰ م) خانواده اش از بيم سخت گيری هايی که بر ارامنه در آن ديار شروع شده بود و به آوريل ۱۹۱۵ ختم شد، به ايران آمدند و او را به ايران آوردند. تا ده سالگی در ايران ماند. چند سال ابتدايی را در تهران خواند، تابعيت ايرانی گرفت و آنگاه راهی اروپا شد و زمانی که به دعوت رضاشاه به ايران بازگشت، معماری با شهرت جهانی بود. گوريکيان در بازگشت تنها چهار سال در ايران ماند (۱۳۱۲ تا ۱۳۱۶) و باز راهی اروپا و آمريکا شد اما در آن چهار سال يادگارهايی از خود بجا گذاشت که تا قرن ها نام او را به عنوان يک ايرانی – چنانکه خود می خواست – برقرار نگه می دارد. طرح ساختمان وزارت خارجه را او داد، و هم ميهن ديگرش، الگال گالستيانس ساختش را به عهده گرفت. آن دو به اتفاق بنايی پی نهادند که هنوز از بهترين و کارآمدترين بناهای ناحيه مرکزی شهر تهران است. طرح کاخ دادگستری را نيز که از مهمترين بناهای دوره رضاشاه است، گابريل گوريکيان داد. علاوه براين از او طرح ساختمان وزارت صنايع را در کنار کاخ گلستان و چند ويلا را که همان اول ورودش به تهران، به او سفارش شده بود داريم اگرچه نمی دانيم امروزه وجود دارند يا در تخريب های مدام شهر تهران از دست رفته اند؛ ويلاهای پناهی، خسروانی، نظام مافی، ملک اصلانی و فيروز. گابريل گوريکيان به همراه دو معمار ديگر از برجسته ترين ها در دوره خود بوده اند. آن دو تن ديگر پل آبکار و وارطان هوانسيان نام دارند. ساختمان مرکزی بانک سپه در ميدان توپخانه و مهمانخانه دربند و طرح هتل فردوسی و هنرستان دختران در خيابان سوم اسفند (سرگرد سخايی) و کاخ اختصاصی (شهناز پهلوی) کار وارطان هوانسيان (زاده تبريز) است و ايستگاه راديو (بی سيم پهلوی) و مدرسه ناشنوايان باغچه بان و بسياری از ادارات دارايی شهرستانها کار پل آبکار (زاده تهران). اينان هريک حدود نيم قرن به ايران خدمت کرده اند، و بناهای ساخت آنان تنها به همين تعداد که نام برديم محدود نمی شود. در کنار اينان بايد از يک ارمنی نامدار ديگر ياد کنيم؛ اوژن آفتانديليانس، زاده تبريز به سال ۱۲۹۲ خورشيدی، که تالار فرهنگ و دبستان فردوسی (اداره آموزش و پرورش کنونی استان تهران) و وزارت فرهنگ و هنر (اکنون وزارت ارشاد اسلامی)، و ساختمان اوليه فرودگاه مهرآباد و کليسای سرکيس مقدس (کريم خان نبش ويلا) و دبيرستان نوربخش (رضاشاه کبير) همه از يادگارهای اوست. در بين ساختمان های مدرن امروز تهران نيز، بنای تالار رودکی، سينما متروپل، سينما گلدن سيتی، سينما نياگارا، سينما ديانا و سينما کريستال را ارامنه ساخته اند. تالار رودکی از بهترين و امروزی ترين بناهای شهر، کار همان اوژن آفتاندليانس است. سينما گلدن سيتی را هم که امروز سينما فلسطين نام دارد، او ساخته است. سينماهای متروپل، کريستال، ديانا از ساخته های وارطان هوانسيان است اما سينما نياگارا ساخته پل آبکار است. معماران ارمنی نه تنها بناهای مهم شهر تهران که بسياری از بناهای مهم شهرهای ديگر را هم طراحی کرده و ساخته اند. تبريز يک خيابان اصلی دارد که قبلا پهلوی نام داشت و امروز نامش امام خمينی است. اين خيابان را اوديس اوهانجانيان طراحی کرد؛ معماری زاده ايروان که پس از الحاق ارمنستان به شوروی به ايران آمد. ذکر يادگارهای ارامنه در تمام شهرها اين گزارش را دراز خواهد کرد. همين نمونه ها کافی است اما قلم برای دادن يک نمونه ديگر بی طاقتی می کند و آن شهر قم است. شعبه مرکزی بانک ملی، مصلای شهر و پايانه اتوبوس ها، دانشکده پزشکی و شايد بناهای ديگر هم حاصل فکر و نقشه مهندس گورگين است که نام اصلی اش گورگن پيچيکيان است؛ معماری متولد ولگاگراد که از هفده سالگی به ايران آمد و تا پايان در ايران زيست و در ايران به مهندس گرگين شهرت داشت. ژانت لازاريان که اطلاعات مربوط به بناهای قم از کتاب او "دانشنامه ايرانيان ارمنی" استخراج شده می نويسد "در سده اخير بيش از يکصد و پنجاه معمار ارمنی در ايران مشغول کار بوده اند يا از اين کشور برخاسته اند و در خارج از آن به فعاليت پرداخته اند". در همان کتاب می خوانيم که مهمانخانه رامسر و همچنين کاخ رامسر کار مهندس معمار هوانس غريبيان است. کليساهای ايران نيز که از آن سوی آذربايجان تا اصفهان پراکنده اند و از آثار مهم تاريخی و مذهبی ايران به شمار می روند طبعا کار دست ارامنه ايران است. ژانت لازاريان می نويسد: "در هيچ کدام از کشورهای جهان (به غير از ارمنستان) معماری ارمنی همچون ايران رشد نکرده است و تنها در جلفای اصفهان در حال حاضر سيزده کليسا داير می باشد. کليساهای ديگری نيز در شهرهای تهران، قزوين و غيره ساخته شده اند که از نظر معماری – مهندسی دارای ارزش شايسته ای می باشند. در هر نقطه از کشور ايران که ارامنه سکونت دارند حد اقل يک بنای تاريخی ارزنده بنا شده است و ناگفته نبايد گذاشت که امروز تمامی اين بناها توسط ميراث فرهنگی و با همکاری مهندسان ارمنی در حال مرمت هستند و از حمايت بی دريغ دولت ايران برخوردار می باشند." لینک : پيشگامی ارامنه در آموزش پيشگامی ارامنه در آموزش تاسيس دانشگاه از همان آغاز با نام ارامنه عجين است. بسياری نخستين دانشگاه ايران را دارالفنون می دانند. دارالفنون به معنی امروزی کلمه دانشگاه نبود اما هسته اصلی دانشگاه را در خود داشت. زيرا از جنس مدارس سنتی ايران نبود. مدرسه ای غير دينی بود که در آن پزشکی و مهندسی و زبان خارجه به شيوه امروز تدريس می شد.
به عنوان اين نامه که اميرکبير نوشته است توجه کنيد: "عاليجاه ذکاوت و فطانت همراه، زبدة المسيحيه موسيو جان داوود مترجم اول دولت عليه ايران ... "، اين خطاب اميرکبير به مسيو جان داوود ارمنی است که به عنوان نماينده اميرکبير و با سمت سفير فوق العاده ناصرالدين شاه به اتريش رفت تا معلمان و استادان دارالفنون را انتخاب و استخدام کند. اگرچه تا مسيو جان داوود کار استخدام معلمان را به سامان برساند درباريان کار امير را يکسره کرده بودند، و او به همراه معلمانی که استخدام کرده بود، زمانی به تهران بازگشت که دو روز قبل از آن امير کبير را در حمام فين رگ زده بودند. همانطور که در خطاب اميرکبير آمده جان داوود مترجم اول دولت ايران بود. بعدها دکتر بازيل ارمنی در همان دارالفنون شروع به تدريس طب فرنگی کرد. تا پيش از دارالفنون طب رايج در ايران طب سنتی بود و از شروع کار دارالفنون طب امروز جای طب سنتی را گرفت. طب امروز را در مقابل طب سنتی، طب فرنگی نام نهاده بودند. دکتر بازيل ارمنی که در انگلستان تحصيل کرده بود، توسط مخبرالدوله وزير علوم، به جای دکتر آلبو (آلمانی) برای تدريس طب دعوت شد و بيست و پنج سال به اين کار پرداخت. دانشگاه تهران نيز که نخستين دانشگاه ايرانی به معنی اروپايی کلمه است، هيچگاه از ارامنه خالی نبوده است. به غير از دانشگاه تهران، دانشگاههای تبريز، صنعتی، ملی (شهيد بهشتی) صنعت نفت آبادان و بويژه اصفهان، استادان ارمنی بسيار داشته اند. دانشگاه اصفهان از اين نظر شايد سرآمد دانشگاههای ديگر باشد. در همين دانشگاه بود که برای نخستين بار رشته آرمنولوژی (مطالعات ارمنی) داير شد که بعدتر در سال ۱۳۵۰ به دانشکده آرمنولوژی ترقی کرد. ارامنه در پذيرفتن آموزش و ايجاد مدارس از ديگر ايرانيان همواره آمادگی بيشتری داشته اند. ميرزا حسن خان رشديه که برای تاسيس مدارس به سبک امروز در ايران قرن نوزده به جان کوشيد، نخستين مدرسه خود را برای بچه های ايرانی در ايروان داير کرد. او که مرد زيرکی بود هنگامی که ناصرالدين شاه از سفر فرنگ باز می گشت، به دست بچه های مدرسه خود در ايروان، پرچم هايی داد تا سر راه شاه بايستند و برای او ابراز احساسات کنند. ناصرالدين شاه از اين ابراز احساسات خوشش آمد. پياده شد و به داخل مدرسه رفت. ميرزا حسن خان که چنين اتفاقی را پيش بينی می کرد، از قبل خود را آماده کرده بود. چندی در فوايد ايجاد مدارس سخن گفت و از شاه خواست که اجازه دهد چنين مدارسی در ايران تاسيس شود. شاه چنان تحت تاثير سخنان ميرزا حسن خان قرار گرفت که دستور داد پا در رکاب کند و همراه شاه عازم تهران شود. ميرزا حسن خان چنين کرد اما تا به نخجوان برسند رنود و مخالفان زير پايش را خالی کرده بودند. هنگامی که کالسکه شاه از نخجوان حرکت کرد، او را بر جا گذاشتند به اين بهانه که ساعتی ديرتر و با ديگران حرکت خواهد کرد. اما در واقع زندانی اش کرده بودند. ميرزا حسن ناگزير به ارمنستان گريخت و کار مدرسه اش را از سر گرفت. بعدها البته کارهای بزرگی در زمينه آموزش در ايران کرد و مدارس بسياری بنا نهاد که موجب خوشنامی او در ميان روشنفکران شد. چنانکه نيما درباره او می گفت "ياد بعضی نفرات خوش دلم می دارد" اما هر بار که مدرسه ای بنا می گذاشت، طلاب و متحجران با بيل و کلنگ می ريختند و مدرسه اش را ويران می کردند و بچه های مدرسه اش را کتک می زدند. ميرزا حسن خان از تهران به مشهد می گريخت و چون در مشهد مدرسه اش را خراب می کردند به تبريز می رفت و از آنجا به تهران. اين کشاکش سالها ادامه داشت و سرانجام موفق شد در تهران، تبريز و مشهد مدارسی داير کند و بنای آموزش دبستانی را در ايران بگذارد. هر چه ايجاد مدارس در بين ايرانيان مشکل بود و با مخالفت های بسيار مواجه می شد، در بين ارامنه ايران اين کار به آسانی صورت می گرفت. آنان به دلايل مختلف برای نو شدن و معاصر شدن آماده تر بودند. نخستين مدارس ارامنه بسی زودتر از کوشش های ميرزا حسن خان پا گرفت. حتی در ۱۲۳۷ ش (۱۸۵8 م) اولين مدرسه دخترانه ارامنه در ايران تاسيس شده بود و اين کار ادامه يافت. پس از دوران قاجار، در دوران رضاشاه نيز ارامنه در ايجاد مدارس سهم بسزايی داشته اند. نام مدرسه برسابه را گويا همه نسل های پيش از انقلاب شنيده باشند. برسابه هوسپيان يک بانوی ارمنی و زاده چهار محال بختياری بود که از يک سالگی به همراه خانواده اش ساکن تهران شد. او نخستين کودکستان ايرانی را در سال ۱۳۰۹ ش (۱۹۳۰ م) با مجوز رسمی وزارت فرهنگ در تهران تاسيس کرد. بعدها، برسابه، دبستان و دبيرستان خود را هم به کودکستان افزود. آموزش در مدارس برسابه نيز از ابتدای کار به زبان فارسی بود. روايت درس خواندن در مدارس برسابه به قلم بعضی، از جمله دکتر صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در زمينه کودکستان برسابه، گويای تلاش های ارزنده اين بانوی ارمنی است. اين مدارس از نامدارترين مدارس ايران پيش از انقلاب به شمار می رفتند. متاسفانه مدرسه های برسابه بعد از انقلاب تعطيل شد و برسابه هوسپيان اواخر عمر خود را نه در ايران که در امريکا سپری کرد و در سال ۱۳۷۸ شمسی در آن کشور بدرود حيات گفت. جالب است که در دوره رضاشاه که ايجاد مدرسه به معنای وسيع کلمه در ايران جدی شد، چندی مدارس ارامنه را تعطيل کردند. دستور رضاشاه به عنوان ممنوعيت استفاده از زبان های خارجی در مدارس صادر شده بود و در آن دوره (بعد از ۱۳۱۵ ش) حتی از چاپ کتاب و اجرای تآتر به زبان ارمنی جلوگيری می کردند اما اين جلوگيری ها، مانع آموزش کودکان به زبان ارمنی نشد. برای مقابله با اين وضع، ارامنه ايران بطور وسيعی در برگزاری کلاس های خصوصی و غير رسمی کوشيدند و از اين راه توانستند آموزش کودکان را ادامه دهند و نگذارند آموزش به زبان مادری شان تعطيل شود. به غير از مدرسه برسابه شايد ياد کردن از نام چند مدرسه ديگر ارامنه که پيش از انقلاب فعاليت می کردند و در تهران شهرتی داشتند، ضرورت داشته باشد. مدرسه مريم، کوشش، مهرجردن، گلبنگيان، رستم و ...
لینک : از مادام يلنا تا ويگن از مادام يلنا تا ويگن
گلی ترقی داستان "گلهای شيراز" خود را اينطور شروع می کند: "مادام يلنا معلم رقص است و کلاسش در خيابان نادری جنب پيراشکی خسروی ست. در اين کلاس می توان تمام رقص های دنيا را ياد گرفت: باله کلاسيک با کفش های مخصوص روی نوک پا، رقص لزگی، ارمنی، ايرانی، عربی، رقص مدرن آمريکايی (به سبک فرد آستر)، آفريقايی، هندی، و رقص اسپانيولی با قاشقک های چوبی و بادبزن."
فضای داستان فضای سالهای ۱۳۳۲ است. "شهر شلوغ است – تظاهرات، بگير و ببند، تيراندازی، ...." و راوی داستان می گويد که مادام يلنا که يک خانم ارمنی است کلاس رقص دارد، دخترش پيانو می زند و او می خواند: "قر بيا دختر قر - ناز بيا دختر ناز" در اينجا قصد پرداختن به مادام يلنا آوديسيان نيست که در استانبول زاده شد، در بلغارستان درس باله خواند، در جوانی به تبريز آمد، در ميان سالی وارد تهران شد و در اين شهر به کارهای هنری و کلاس های رقص پرداخت و سرانجام به آمريکا رفت و در سال ۱۳۷۹ در آنجا درگذشت. می خواهم با نقل همين يکی دو پاراگراف از داستان گلی ترقی بگويم ارامنه در هنرهايی چون رقص و موسيقی در ايران پيشگام و سرآمد بوده اند. از پيشگامان رقص می توان از سرگيس جانبازيان ياد کرد که اولين هنرستان رقص را در سال ۱۳۲۰ در تهران تاسيس کرد. دخترش آناهيد جانبازيان به مدت دوازده سال هنرستان باله تهران را اداره کرد. مادام يلنا پس از اينان وارد تهران شد و کلاس های رقص داير کرد. بسيار کسان ديگر هم بوده اند که نمی توان در اين مختصر حتی فهرست وار از آنان ياد کرد. از سرآمدان موسيقی می توان از لوريس چکناوريان نام برد، يا از مليک اصلانيان، يا ويگن که در موسيقی جاز ايران درخشيد. همه اينها نام های بزرگی هستند که يا شهرتشان سراسر ايران را گرفته، يا دست کم در بين اهل موسيقی نام های بلند آوازه ای هستند. اما يک نام هست که هرچند نام مشهوری است، اسمش هيچ به ارامنه نمی رود. در بين ايرانيان که تار از آلات اصيل شان است تار يحيی شهرت دارد. آنها که تار می خريدند بر اساس توصيه معلمان موسيقی اول دنبال تار يحيی می گشتند و اگر پيدا نمی شد دنبال تارهای ديگر می رفتند. ميرزا يحيی خان تارساز از ارامنه جلفای اصفهان بود و نام اصلی اش هوانس آبکار. روی تارهای ساخت خودش يحيی امضا می گذاشت که نامی ارمنی نيست، اسم مستعارش بود. در بين موسيقی دانان ايران نام يحيی، تارهای خوب و تار خوب نام يحيی را تداعی می کند. هر اهل موسيقی که دنبال تار می گشته، ابتدا سراغ تار يحيی می رفته است. در اواخر دوره پهلوی ديگر تار يحيی پيدا نمی شد و اگر می شد قيمت آن چند برابر تارهای ديگر بود. تارهای يحيی مهمترين مارک در تارسازی ايران است. هوانس يا يحيی به نوشته سپنتا در ساختن تار "اعجاز می کرد" و تار يحيی "مشهورترين و گرانبهاترين تارهای دنيا" بود. يحيی خان "اوايل عمر نزد پدرش خاچيک نجار باشی کار می کرد و بعد در همان کارگاه پدرش روی تارهای ساخت خود ريزه کاری و تزئين می کرد". به نوشته سپنتا يحيی خان در حدود سال ۱۳۱۲ شمسی درگذشت. پس از يحيی خان تارساز بايد از مليک اصلانيان ياد کنيم که در سال ۱۳۸۲ در تهران درگذشت. آهنگساز و پيانيست برجسته ای که در سطح جهانی مطرح بود. وی در سال ۱۲۹۴ ش. در تبريز چشم به جهان گشوده و آموزش پيانو را از همان شهر آغاز کرده بود. مليک اصلانيان در سال ۱۳۱۷ ش. در کنسرواتوار برلين تحصيل موسيقی کرد و بعدها استاد برجسته هنرستان عالی موسيقی شد. بسياری از موسيقيدانان تراز اول ايران شاگرد او بوده اند. لوريس چکناواريان رهبر ارکستر سمفونيک تهران مهمترين نام در عرصه موسيقی اين گروه از ايرانيان است. او زاده بروجرد (۱۳۱۶ ش) و فارغ التحصيل هنرستان موسيقی تهران است. تحصيلات عالی موسيقی را در وين و ميشيگان در رشته رهبری ارکستر به پايان برده است. از ساخته های مهم او اپرای رستم و سهراب و خسرو و شيرين را می توان نام برد. با وجود اين در موسيقی ايرانيان ارمنی، مشهورترين نام ويگن است که پس از انقلاب به آمريکا کوچ کرد و در همانجا درگذشت (۱۳۸۲ ش). صدرالدين الهی، روزنامه نگار و استاد روزنامه نگاری، در مرگ او گزارشی نوشت و ضمن آن به نکته ای اشاره کرد که مقصود تمامی اين گزارش است: "يک روزی بايد به ارامنه ايران، اين ايرانی ترين ايرانی ها که هنوز شاه دخترشان، بانوی ارمن، شيرين در بيستون معنی عشق را بر سنگ جاودانه کرده است بپردازم. ايران خيلی به اينها بدهکار است". ويگن از وقتی نسل ما به ياد دارد به فارسی می خواند. من اصلاً خبر ندارم که او به زبان ارمنی هم ترانه ای خوانده است يا نه. او ايرانی بود و زبانش فارسی. نزد ما جز اسمش هيچ از ارمنستان نشان نداشت. او چندان ايرانی بود که وقتی اسب ابلق سم طلايش را زين می کرد، به ميان ايل می رفت و دختر خان را می خواست و ايلی می شد و می خواست سر بشکند يا تبرزين بردارد و به جنگ برود: "يا تبرزين وردارم/ نيمه شبون/ خونه شونو/ در بشکنم دربشکنم." او ايرانی ترين ترانه های فارسی را برای ايرانيان خواند. باباکرم، شادوماد، و مانند آنها. هر قدر ناز کنی ناز کنی باز تو دلدار منی شايد از همه ايرانی تر لالايی هايش باشد: لالايی کن مرغک من؟ دنيا فسانه است هرچند ويگن در آمريکا درگذشت اما او مانند همه آنها که بعد از انقلاب ناگزير وطن خود را ترک کرده بودند، ايران را ترک گفته بود. احتمالا اين حرف دکتر الهی درباره لوريس چکناوريان درباره ويگن بيشتر صادق است الا آنکه ويگن در همدان به دنيا آمده بود نه بروجرد: "لوريس چکناوريان همبازی دوران کودکی همسرم، همين آخری ها يک روز به او گفت که همچنان کودک بازيگوش کوچه های خاک آلود بروجرد است، حتی اگر در اپرای سانفرانسيسکو يا مترو پوليتن نيويورک باشد".
لینک : ياد بعضی چهره ها و ... ياد بعضی چهره ها و ... نيما می گفت "ياد بعضی نفرات روشنم می دارد" و از قضا اين سخن را در ارتباط با کسانی از جمله ميرزا حسن خان رشديه می گفت که در بخش آموزش از او ياد کرديم.
ياد ارامنه برای من حکم همين حرف نيما را دارد. اقليت ارامنه ايران پر از نام است. نام های خوب، نام های درخشان، نام های سرفراز. در ذهن من اما پيش از اين نام های سرفراز، تصوير همشهری های خودم زنده می شود. آقا و خانم وارطان، آقا و خانم سرکيسيان و مارتروس شاهورديان. اينها خوبان شهر ما بودند. حتی آنکه گله خوک داشت و گله خوک هايش را به هنگام چرا هنوز به خاطر دارم اما خودش و نامش را نه، از خاطر گريخته است. وارطان آن وقت ها که راديو دنيا را عوض کرد به قول ابراهيم گلستان "در بعد و وقت دستکاری کرد، و لهجه های مختلف به دنيا داد، دنيا ديگر خطوط و کلمه و کاغذ نبود، يا لکه های رنگ روی نقشه جغرافی. دنيا صدا می داد"، فروشگاهی داشت که در آن وسايل مدرن از جمله راديو می فروخت. آقا و خانم سرکيسيان در ميدان مرکزی شهر داروخانه داشتند و ميخانه هم متعلق به مارتروس بود اما ما اول بار او را نه با ميخانه اش که با واهيک و شاهيک اش شناختيم که هم مدرسه ای ما بودند البته دو سه سالی بزرگتر و جلوتر. گرچه اولين بطر شراب را هم از او خريديم و دور از چشم بزرگترها به جنگل زديم و سه تايی با اسحاق و داوود در يک ساعت يک پاکت سيگار را هم همراه تجربه تازه و کشف تاثيرات الکل در مغز يکجا دود کرديم. وقتی نوجوان شديم و تجربه و آزمودن را لبی تر کرديم آبجو شمس و مجيديه و استار - هر سه ساخت کارخانجات ارامنه - به همراه کالباس آرزومان، بيشتر از هنرپيشه های ارمنی به دل می نشست. باشگاه آرارات هم که جای خود داشت. نام های ورزشی بسياری از آنجا بيرون می آمد. وقتی آنقدر برزگ شديم که شعر خواندنمان گرفت، يک شاعر ارمنی هم در صف شعرای مورد علاقه حضور داشت. کارو. مسلول. نامش تداعی کننده شعر مسلول بود که آن سالها ورد زبان همه بود. ما در آن عوالم شهرستانی تعجب می کرديم که چطور يک بچه ارمنی شاعر زبان فارسی است. بعدتر فهميديم که برادر ويگن هم هست که صدايش را آنهمه دوست داشتيم و اين در ذهن کودکانه ما يک حالت خودمانی بودن به کارو می داد. چند سال بعد، کافه نادری که امروز همه گارسون های خوب ارمنی اش را از دست داده، جای مهمی بود. بنيانگذار کافه نادری نمی دانم که بود اما يک ارمنی آشنا به فرهنگ فرنگ بود. کافه ای درست کرده بود که پاتق همه روشنفکران بود. می توانستی روشنفکران برجسته وقت را در آنجا مشغول بحث و مباحثه ببينی و با آشنايی با آنان خود را مهم بيابی. البته بعدها معلوم شد اين روشنفکران چندان هم روشن نمی انديشيده اند، سهل است احتمالاً سهم قابل توجهی هم در بيراهه رفتن نسل ما داشته اند. شبها هم اگر گذرت به کافه نادری می افتاد توی آن حياط زبيا می توانستی رقص های مد روز را هم تماشا کنی. کافه نادری سالهای دراز مآمن نويسندگان و شاعران و روشنفکران ايران بود. اما اين سالهای آخر ديگر کافه نادری سابق نبود. هنوز ته مانده روشنفکری دهه های سی و چهل گهگاه در آن پيدا می شدند و هنوز قرار و مدارهای روشنفکری در آنجا گذاشته می شد، اما بی جنب و جوش و خلوت بود، سرد و ساکت و بی حرکت بود. طعمی از گرما داشت که از خاطره اش برمی خاست اما گرمی نداشت. تا اينکه بالاخره ميراث فرهنگی فهميد و از نابودی نجاتش داد. هر چيز تا زنده است، زنده است و کاری به ارث و ميراث ندارد. وقتی به سکرات افتاد، آن وقت عده ای پيدا می شوند و برای آنکه خاطره اش را زنده نگه دارند، تبديلش می کنند به ميراث فرهنگی. در حالی که کافه می تواند صدها سال زنده بماند بی آنکه ميراث شود. با وجود اين بايد از ميراث فرهنگی سپاسگزار بود که با دست گذاشتن روی آن اجازه نداد به جايش يک آسمانخراش هوا کنند. باری، وقتی از خيابان نادری عبور می کردی تا به کافه نادری برسی، اگر اهل روزنامه و مجله می بودی و سری به پيشخوان مطبوعات می زدی، کنار روزنامه های فارسی، حتما روزنامه آليک را هم می ديدی که در دکه های روزنامه فروشی نادری حکم سرقفلی داشت و بيش از روزنامه های فارسی جلوه می فروخت، هرچند هر چه نگاهش می کردی يک کلمه اش را نمی توانستی بخوانی. هنوز از سر تنبلی نمی توانی. بعدها فهميدی که ارامنه، همين آبجو شمس و کافه خاچيک و کالباس آرزومان نيست. تو که سرت برای مخالفت با حکومت درد می کرد و سر کلاس درس دانشگاه حتی با آدم بزرگی مثل عبدالرحمان فرامرزی در می افتادی که چرا اينقدر عليه حزب توده می گويد و چندان سر شاخ شدن را ادامه می دادی که پيرمرد ناچار شود از کلاس بيرونت کند، نام آرداشس آوانسيان را هم می شنيدی. ارمنی کژ طبعی که در ذهن آن روزهای تو مثل خيلی های ديگر قهرمان می نشست. تو اصلا نمی دانستی کيست؟ چطور فکر می کند؟ چه کرده است؟ فقط می دانستی که زندانی است يا بوده است و همين کافی بود برای آنکه يک سوپرمن از او بسازی. تمام عمر نسل من تا زمان انقلاب به همين قهرمان بازی و سوپرمن سازی و بازی های کودکانه ديگر گذشته است. نسل پرت، نا آگاه، از خود راضی و در جهل مرکب که هنوز هم به خود نيامده است. به هر حال اين ارمنی نامدار هر چه بود از بنيانگذاران حزب توده بود و نماينده مجلس چهاردهم از سوی ارامنه شمال. اما قهرمان واقعی توده ای های ارمنی نه او که وارطان بود. همان وارطانی که در شعر شاملو به نماد مقاومت تبديل شد. هر چند که بعدها نام نازلی به جای وارطان نشست. وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت نام شاملو نيز با نام يک خانم ارمنی عجين است. آيدا که تمام شعرهای عاشقانه شاملو او را خطاب قرار می دهد. اين دختر ارمنی سالهای چهل، سالهای دراز و تا آخر عمرهمدم شاعر بزرگ ايران، ماند. او از معدود کسانی است از ميان ارامنه که با مسلمان ازدواج کرده است. پيش از او از شخصيت های نامدار ارمنی که همسر مسلمان اختيار کرده اند لرتا را می شناسيم که همسر عبدالحسين نوشين بود و بازيگر برجسته تآتر و سينمان ايران. حيف که در اين گزارش حق پيشگامی ايرانيان ارمنی درتآتر و سينما ادا نمی شود. آنها بسيار حق به گردن تآتر و سينمای ايران دارند. اما به هر حال ارامنه اگر هيچ تعصبی نداشته باشند، يک تعصب در ميانشان بسيار نيرومند است که با غير ارمنی ازدواج نمی کنند. شايد راز پايداری قوميت شان نيز در همين باشد. زويا پيرزاد نويسنده چراغ ها را من خاموش می کنم هم دو رگه است؛ مادرش ارمنی و پدرش مسلمان است. اساسا ارامنه ايران بيشتر مردم فرهنگی بوده اند تا سياسی. آثار يرواند آبراهاميان محقق برجسته ايرانی مقيم آمريکا بهترين دليل اين امر است. اثر بزرگ او "ايران بين دو انقلاب" را می توان بارها خواند و آموخت. اما از اهل تحقيق و ترجمه که بگذريم در نويسندگی نيز ارامنه به نحو چشمگيری ظهور کرده اند. بهترين شان همين بعد از انقلاب با "چراغ ها را من خاموش می کنم" چراغ تازه ای در زبان فارسی افروخته است. زويا پير زاد پس از آن "عادت می کنيم" را به زبان فارسی اهدا کرد و بر تعداد آثار ارمنيان فارسی نويس افزود. اهل هنرش که خيلی زيادترند. آنتوان سورگين عکاس بزرگ دوره قاجار چه عکس های خوبی از روزگار سپری شده برای ما به يادگار گذاشته است. دو سه سال پيش، نمايشگاه عکس های او در کاخ گلستان، نشان داد که با چه ديد عميقی به جامعه و زمانه خود می نگريسته است. به گمانم در همان مجلس بود که دريافتم نقاش برجسته آندره سورگين که در ايران بيشتر به درويش نقاش معروف است و صادق هدايت در ترانه های خيام آنهمه از او تعريف کرده، فرزند همين آنتوان سورگين عکاس بوده است. تابلوهای شاهنامه ای آندره سورگين معروف است. هنر از سرانگشتان اين پدر و پسر می ريخته است. اگر حرفه پدر يعنی عکاسی را دنبال کنيم به نيکول فريدنی می رسيم که در روزگار ما عکس هايش همتا ندارد و چند کتاب خوب عکس چاپ کرده است. اما اگر سراغ هنر پسر يعنی نقاشی برويم، ارامنه نقاش های بزرگتری هم به جامعه ايران تقديم کرده اند. مارکو گريگوريان و کلارا آبکار شايد مشهورترين نام ها در اين زمينه باشند. نقاشان ارامنه مانند معماران و هنرپيشه های سينما و تآتر، تعدادشان آنقدر زياد است که در اين مختصر حتی نام بردن از همه آنها ممکن نيست. مارکو گريگوريان که حالا در ارمنستان روزگار می گذراند اولين کسی بود که نقاشی کاهگل را در ايران باب کرد و آثار بازمانده نقاشی های معروف به قهوه خانه ای را گرد آورد و ارزش آنها را شناساند. همچنين کلارا آبکار که نام تابلوهايش باده عشق بود و انوشيروان و بزرگمهر و شکار بهرام و يوسف و زليخا. يا موضوع بعضی نقاشی هايش آرامگاه عمر خيام بود و عطار. از اين ايرانی تر که نمی توان بود. حالا که صحبت هنرمندان است نمی توان از آربی آوانسيان ياد نکرد که با "چشمه" اش از سينماگران خوب، و با کارهای ديگرش از نام های درخشان پهنه تآتر و هنر ايران است. او زاده جلفای اصفهان است اما از سال ۵۸ مقيم فرانسه شده است. اينکه چند بار از جلفای اصفهان ياد کرديم نکته ای را به ذهن می آورد. در ايران جز اصفهان، دو شهر ديگر نيز يادآور نام ارامنه است. تبريز و اروميه. بخصوص اروميه که به شهر ارامنه شهرت دارد. دليل اين تداعی اين است که ارامنه ايران بيشتر در همين سه شهر ساکن بوده اند. با وجود اين به نظر نمی رسد جمعيت ارامنه تهران که بيشتر در محلاتی مانند مجيديه، بيست و پنج شهريور (هفت تير)، ... ساکن اند کمتر از آن سه شهر باشد. نام آربی آوانسيان يک آوانسيان ديگر را در خاطر زنده می کند. آرمن آوانسيان. داروخانه دار نيکوکاری که اين سالها يکی از روزنامه نگاران برجسته ايران نام و يادش را زنده کرده است. فقط با خواندن گزارش دکتر بهزادی مدير سپيد و سياه در کتاب شبه خاطرات می توان پی برد که اين ارمنی بی همتا چه مهری در دل مردمان رشت کاشته است. هر کس آن گزارش را نخوانده است بايد بخواندش تا عمق مهر و شفقت آدمی را که در جان آرمن آوانسيان لانه داشت دريابد. پيش از رسيدن به پايان اين بخش حيفم می آيد نام دو تن را فراموش بگذارم. يکی ژوليت گورکيان که ورزشکار برجسته ای بود و چون در دانشکده خودمان – علوم ارتباطات اجتماعی – درس می خواند حضورش سبب می شد که هر سال دانشکده ما بين تمام دانشگاهها در رشته پرتاب ديسک و وزنه و نيزه اول شود. او جزو قهرمانان ملی ايران بود و در المپيک توکيو شرکت کرده بود. ديگر نام کسی است که اين سالها در شمال ايران نام آور شده است. همه می دانند که در سالهای بعد از انقلاب، شمال ايران در ناحيه مازندران غربی، بيشتر به کشت کيوی اختصاص يافته، ميوه ای که تا پيش از انقلاب در ايران ناشناخته بود. می گويند کيوی کاری در ايران را ژرژ سرکيسيان باب کرد که اکنون در ناحيه متل قو (که پس از انقلاب نام سلمان شهر را برای آن برگزيده اند) باغ کيوی دارد. به هرحال او يکی از پيشگامان کشت کيوی در ايران است. اما نام آخر. شايد مهمترين نامهايی که از ارامنه در تاريخ ايران ثبت شده نام يپرم خان و ميرزا ملکم خان ناظم الدوله باشد که هر دو در انقلاب مشروطه درخشيده اند. يپرم خان با دلاوری هايش و ميرزا ملکم خان با افکارش. او از روشنفکران برجسته ايران در زمان خود بود. برای نشان دادن اهميت او دو نقل قول از دو کتاب معتبر که در سالهای اخير منتشر شده اند کافی است. به نوشته ماشاء الله آجودانی در کتاب "يا مرگ يا تجدد"، ميرزا ملکم خان، پس از تشکيل دارالفنون در دوره ناصری، تا چندی بعد از مشروطيت ايران، نه تنها در صحنه سياسی ايران، بلکه در پهنه ادبيات جديد سياسی حضور فعال داشته است. او با نوشته ها و رساله ها و نشر مطالبی در روزنامه قانون هم در نشر افکار مربوط به قانون خواهی و مشروطه خواهی – آنگونه که او می فهميد يا تبليغ می کرد – موثر بوده است و هم در تحول نثر. "پيشقدمی و سرسلسلگی" او در اين مورد تا بدان درجه است که کسانی که در "خدمت و پيشرفت نثر ساده فارسی" ادعای پيشاهنگی داشته اند، "غالبا از سرچشمه تحريرات او سيراب شده اند". جمشيد بهنام نيز در کتاب "ايرانيان و انديشه تجدد" يادآور شده است که ملکم از کسانی بود که مساله تجدد در ايران را مطرح کرده بود و "آشکارا از اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ايرانی" سخن می گفت. "ايجاد فراموش خانه نيز به همين منظور بود و ملکم در نظر داشت با کمک اعضای ليبرال آن ـ که گروهی از فارغ التحصيلان دارالفنون در ميانشان بودند – سازمان سياسی و اقتصادی کشور را بر طبق نمونه های اروپايی بازسازی کند".
لینک : نوستالژيای ارامنه نوستالژيای ارامنه مطلب زير خاطرات خانم سيمين زرنگار (زنی مسلمان) است که در دوران نوجوانی و جوانی از نزديک با ارامنه ايران در ارتباط بوده است:
تهران تنها ساخت و سازش نيست که تغيير کرده، فقط کوچه ها و خيابان ها و باغ ها و خانه های زيبای قديمی اش نيست که گم شده، ساکنانش هم تغيير کرده اند و خيلی هاشان گم شده اند و بيشتر از همه اقليت های مذهبی که در اين ميان جای خالی ارامنه محسوس است چرا که خونگرم تر از ديگر اقليت ها بوده اند و با ديگر ايرانيان بيشتر حشر و نشر داشته اند. حالا اگر يکی از هم نسلی های ما، ميانسالان امروز، يک روز تعطيل راه بيفتد و گشتی در مکان های معروف بيست و پنج شش سال پيش پايتخت بزند، کم و بيش چيزی از گذشته نمی يابد – نه آن معماری، نه آن فضا و نه آن تيپ آدم ها حالا گيريم به روزشده! و اين گذشته نابود شده آنگاه بيشتر احساس می شود که سری به محله هايی بزنی که ازدحام ارامنه در آن جاها بيشتر بوده است؛ جاهايی مثل چهارراه کالج، عزيزخان، خيابان جامی، نادرشاه و خيلی جاهای ديگر. حالا ما مانده ايم و انبوهی خاطرات پا در هوا مانده از شهر و مردمانی که گم شده اند. در سايه روشن های اين خاطرات چهره های ارمنيان کم نيست، و آنچه هست همه دلپذير و دوست داشتنی است. اول بار که با واژه ارامنه آشنا شدم تازه چند ماهی بود که به کودکستان می رفتم، و اين پيش از اوج گرفتن نهضت ملی شدن نفت و زمامداری دکتر مصدق بود. يک روز سرد دی ماه که برف به شدت می باريد، خواهر بزرگم که دانش آموز سيکل دوم دبيرستان بود، مرا با خود به خانه دوستش " اما" برد. عيد کريسمس بود و جشن سال جديد ميلادی و ما برای تبريک سال نو می رفتيم. در که گشوده شد يک سگ سفيد پشمالوی بزرگ با پوزه براق سياه ظاهر شد، عين سگ های اسباب بازی فروشی ها! و بعد صورت گرد و سفيد و خندان دختری جوان با موهای بور در چارچوب در درخشيد و از همان لحظه مهر ارامنه به دلم افتاد. از سرسرای همکف به طبقه دوم که اتاق پذيرايی در آن بود رفتيم و ميز عيد نوئل را ديدم، پوشيده با روميزی تور کتان سفيد و نظيف، و لبريز از انواع شيرينی ها و شکلات هايی که عاشق شان بودم. "ايريس" (نوعی تافی) هم در گوشه ميز چشمک می زد! تصوير نقاشی شده مريم بر ديوار بود و شاخه بزرگ سراسر تزئين شده کاج در گوشه اتاق پذيرايی در کنار پنجره رو به خيابان می درخشيد. "اما" با شور و هيجان و با ته لهجه بامزه ای مرتب حرف می زد و می خنديد و سگ سفيد پشمالو در زير ميز در آمد و شد بود. گرمای دلپذيری آميخته با عطر خوشبوی "اما" در فضا موج می زد و برف در آن سوی پنجره همچنان می باريد. "اما" ايريس را جلويم گرفت و من يکی برداشتم و او لپم را با مهربانی کشيد... به دبيرستان که رفتيم، در هرکلاسی معمولا يک، دوسه نفری از شاگردان ارمنی بودند. دوستان همکلاسی يکی ديگر از خواهرانم – ناديا، لوديک، هلن – همه شان خوشگل و بی رنگ و ريا بودند. در دبيرستان رضاشاه کبير(نوربخش) که من در آن دوره دبيرستانم را گذراندم، نمی دانم در مجموع چند نفر از دانش آموزان ارمنی يا آسوری يا کليمی و يا زرتشتی بودند، اما می دانم که شمار ارمنی ها بيش از همه بود و زرتشتی ها کمتر از همه. در ميان دبيرها بيشتر دبيرهای زبان ارمنی بودند. دبير انگليسی ما که ميس لوسی صدايش می زديم، يک خانم چهل پنجاه ساله ارمنی بود. بچه ها می گفتند قبلاً بسيار زيبا بوده – از کجا فهميده بودند اين فضولباشی ها؟! - اما گويا مردی را که دوست می داشته ترکش کرده و او به علت غم و غصه بسيار دچار عارضه گواتر شده و زيبايی اش را از دست داده است. ميس لوسی در آپارتمانی در يک ساختمان بزرگ قديمی در چهارراه کالج – نزديک مدرسه مان – زندگی می کرد. معلم خوبی بود اما در آن سال ها کی درس انگليسی را جدی می گرفت! يک عده که معلم خصوصی داشتند و زبان شان تکميل بود، بقيه هم يا کلاس شکوه می رفتند و لک و لوکی می کردند و يا اصلا اهل درس نبودند و آخرسال از تک ماده استفاده می کردند. به اين ترتيب ساعت های زبان، ساعت تفريح بود به ويژه که ميس لوسی هم سربه سر بچه ها نمی گذاشت. او جلوی کلاس اسنشل اش (Essentials) را می خواند و دخترها هم، دو به دو، همهمه می کردند و کلاس را می کردند عين لانه زنبور. در سال های نوجوانی بيشتر نيازهای قرتی گری های دخترانه مان را از خيابان منوچهری که بيشتر مغازه دارهايش ارامنه بودند تامين می کرديم، از کفش کشی گرفته تا کتاب بندهای چرمی و اگر اهل ورزش بوديم، راکت تنيس و پينگ پنگ و از اين جور چيزها. تازه حومه نشينی در تهران باب می شد و خيلی جاها که امروز داخل تهران است، آن روزها حومه به حساب می آمد. اين بود که راه خانه به مدرسه دراز بود و ظهرها خيلی از بچه ها در مدرسه می ماندند. شاگردهای مرتب و منظم و سربه راه معمولا ناهارشان را از خانه با خود می آوردند و ظهر در آشپزخانه سالن غذاخوری مدرسه گرم می کردند و مثل بچه آدم می نشستند پشت ميز بلند و در کنار ديگر بچه های سربه راه ناهارشان را صرف می کردند. اما ما بچه های نه چندان منظم و مرتب و نه چندان سربه راه ظهرها برای صرف ناهار می زديم از مدرسه بيرون و يا از چهارراه يوسف آباد ( خيابان شاه – تقاطع حافظ ) از يکی از دو ساندويچ فروشی که روبه روی هم بر دو نبش جنوب غربی و جنوب شرقی چهارراه قرار داشتند و صاحبان هردو ساندويچ فروشی ارمنی بودند، ساندويچ می خريديم و به مدرسه باز می گشتيم و در محوطه پشتی مدرسه بر روی پله های سنگی و در کنار درخت های کاج بلند می نشستيم و ناهار خوران باصفايی راه می انداختيم بويژه در فصل بهار و يا با کمی پياده روی همراه با خنده و شوخی به ساندويچ فروشی معروف آندره در خيابان پهلوی بالاتر از چهار راه اميراکرم می رفتيم و ساندويچ ترو تميز و پرو پيمانی صرف می کرديم. صاحب و کارکنان آندره همه ارمنی بودند. برای آن دسته از دخترهای دبيرستان "رضاشاه کبير" که اهل دوست پسر و اين بساط ها بودند معمولا" اتراق کردن در "آندره" هم فال بود هم تماشا؛ هم ناهارشان را می خوردند، هم دوست پسرشان را که اغلب از شاگردان مدرسه البرز بودند ملاقات می کردند و به واقع آندره محل راندوو هم بود. در آن سال ها هرجا که بوی خوش قهوه بود، ارامنه هم بودند. يکی از آن جاها بين چهارراه يوسف آباد و کالج بود نرسيده به سفارت شوروی؛ يک مغازه کوچک و تميز و با يکی دوتا ميز وصندلی. صاحبش ارمنی بود و قهوه و شکلات می فروخت و گاهی هم برای مشتری های خاص خودش قهوه دم می کرد. در خيابان نادری نرسيده به چهارراه اسلامبول هم هميشه بوی دل انگيز قهوه در فضا پخش بود، روبه روی ديوار سفارت انگليس را می گويم، آن جا هم مغازه کوچکی بود، بعد از کافه نادری، که قهوه و شکلات می فروخت و ايريس هايش حرف نداشت. هرسال نزديک ژانويه که می شد در خيابان حافظ کنار ديوار سفارت شوروی، يکسره پوشيده از شاخه های بزرگ کاج می شد برای کريسمس. و ما اواخر آذرماه که به مدرسه می رفتيم با ديدن کاج های تازه به ياد کريسمس می افتاديم. کوچه نوبهار خيابان نادری که کوچه مسيحا بود؛ کليساها، مدرسه های ارمنی و باشگاه آرارات و تمام کوچه ارمنی نشين. کوچه شيروانی هم، مثل نوبهار بود. توی اين کوچه يک زن بلند بالای ارمنی يود به نام اولينگا که فال قهوه می گرفت، آن هم چه فالی! شکل کولی ها بود با موهای مشکی و مجعد و بلند و گوشواره های حلقه ای طلا. در يک خانه قديمی زندگی می کرد، با حياط کم و بيش وسيع و خانه ای که به جای راهرو يک ايوان از جلوی رديف اتاق ها می گذشت و چند پله بالاتر از سطح حياط بود. يک اتاق بزرگ را مثل مطب پزشکان با تعدادی صندلی به صورت اتاق انتظار درآورده بود و در اتاق پهلويی خودش فال می گرفت. مشتری ها به نوبت وارد اتاق می شدند. به پول سال چهل يادم هست که از بابت فالش پول کمی نمی گرفت. من با چند دوست همکلاسی در حال و هوای دخترانه مان يک بار سری به اولينگا زديم. تابستان بود و ما سه نفر بوديم. من بودم و رعنا و مريم. اول فال رعنا را گرفت و به محض ديدن فنجان گفت شما سه تا خواهريد و پدرتان هم نظامی است. رعنا باچشم های سياه که از حيرت فراخ شده بود به اولينگا نگاه می کرد... کاملاً درست گفته بود. سال های مدرسه هم گذشت و عده ای از بروبچه ها از سد کنکور گذشتند و به دانشگاه تهران رفتند و آن عده که بی خيال تر بودند و به قول معروف چندان خر نزده بودند، يا شوهر کردند و به خانه بخت رفتند – در هيجده سالگی - يا به دانشگاه ملی که در سال های اول تاسيس از روی معدل دانشجو می گرفت و کنکوری در کار نبود. من هم که اصولا خودم را برای درس نمی کشتم، سر از دانشگاه ملی درآوردم اما نامزدم دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بود و راندووهای ما هم در کافه ليلا نرسيده به چهارراه وصال و تقريبا چسبيده به سينما ديانا. در دو سمت سينما ديانا که امروز به سپيده تغيير نام يافته، دو کافه قرار داشت. از دانشگاه تهران که به سمت شرق می آمدی، نرسيده به ديانا کافه کاليفرنی بود که بيشتر پاتوق روشنفکران بود. از سينما ديانا که رد می شدی به کافه ليلا Leela می رسيدی که صاحبش ارمنی بود و محل ملاقات دخترها و پسر های جوان با دوستان شان. کافه ليلا بسيار بلند و نسبتا باريک بود طوری که ميزها پشت سر هم در يک رديف، شايد هشت تا ده رديف چيده شده بودند. فقط در رديف آخر بود که دو ميز در کنارهم با فاصله ای اندک جای داشت. دور هر ميز که مربع و چوبی بود سه چهارپايه چرمی رنگی، قرمز يا نيلی چيده شده بود و يک ضلع ميز چسبيده به ديوار بود. در سمت ديگر به موازات ميزها، يخچال صندوقی و ويترين شيرينی جات قرار داشت. گارسون ها که دو تن بيشتر نبودند از ارامنه بودند و فوق العاده تميز و با نزاکت. کت کتانی سفيد و شلوار مشکی به تن می کردند که همواره از پاکيزکی می درخشيد و مشتريان می ديدند که با چه وسواس و احتياط و با دستکش آب پرتقال می گيرند. در آن سال ها کافه ليلا پاتوق معرکه ای بود. مشتريانش بيشتر آن هايی بودند که سال ها هفته ای يکی دوبار به آن جا آمد وشد داشتند. صاحب ارمنی کافه که مرد بلند قد و درشت استخوانی بود همواره در کافه حضور داشت و گاه بر سر ميز مشتريان منتظر می نشست و با آن ها صحبت می کرد. يک بار که من به انتظار نشسته بودم، آمد و روبه رويم نشست و شروع به صحبت کرد. می گفت که سال ها در آمريکا زندگی کرده است و بعد عکسی از کيف بغلی اش درآورد و نشانم داد. در عکس صاحب کافه دست در گردن يک زن جوان بسيار زيبا با موهای بور و چشمان روشن ديده می شد. توضيح داد که آن زن دوست دخترش بوده است. کافه ليلا پس از انقلاب تعطيل شد و بيست سال تمام خاک خورد. چندسال پيش يک روز که به تصادف از آن جا رد می شدم ديدم که کافه را برای فروش گذاشته اند و در آن سوی شيشه کثيف و پر غبار چهره تکيده مرد ارمنی را ديدم که به خيابان زل زده بود. يک لحظه به سرم زد که در را بازکنم و بروم تو و سلام و عليک کنم. اما به خودم آمدم: نه، اين ديگر آن کافه ليلا نيست و آن مرد ديگر همان مردی نيست که تصويرش را درکنار آن دختر آمريکايی ديده بودم. ما نابودی را به صورت مرحله ای ناگزير در پروسه تداوم زندگی نديده ايم، ما ابتدا قطع و گسست را در اوج زيستن و زنده بودن ديده ايم و ناگهان پس از گذشت سال ها به يکباره آن پديده را در هيئت مرگ يافته ايم. لباس عروسی ام را مادام ژانت دوخت. يک زن خوش خلق و مهربان و يک خياط خوش دست. خانه اش در خيابان شاهرضا بود، بالاتر از چهارراه کالج توی يک کوچه باريک. مادام ژانت خياط بی نظيری بود. لباس هايی که می دوخت، شانه های افتاده را متوازن، قد کوتاه را اندکی بلندتر و آدم چاق را باريک تر نشان می داد. آن چنان نقص های اندام را می پوشاند که مشتری پس از آماده شدن لباس، در مقابل آينه قدی سالن مادام از اندام تصحيح شده اش حيرت می کرد. مادام ژانت در همان سال های چهل به آمريکا مهاجرت کرد. سال های جوانی بود و آراستگی يک نياز طبيعی. بنابراين اگر کيف و کفش خوش دوخت از آخرين ژورنال های مد و آن هم با چرم اعلا و در عين حال راحت و سبک می خواستی بايد يک راست نزد کفاش های معروف می رفتی که شايد بيشترشان ارمنی بودند. يکی از آن ها اديک بود؛ کفاشی اديک اوايل خيابان ويلا قرار داشت. کفش های دوخت او از نظر زيبايی و راحتی حرف نداشت و کيف هايش آن چنان باظرافت و از بهترين چرم ها دوخته می شد که نگاه ها را به خود جلب می کرد. در همان سال های چهل يک روز اديک بساطش را جمع کرد و رفت. وسوسه اتحاد جماهير سوسياليستی و حکومت پرولتری دامن او را هم گرفته بود. می گفت می روم به جمهوری ارمنستان، وبه جای اين همه کار، روزانه هشت ساعت در کارخانه توليد کفش کار می کنم، بچه هايم در مدرسه خوب درس می خوانند و من اوقات فراغتم را صرف خانواده ام می کنم. نمی دانم سرنوشت او چه شد؟ به سراب کشور شوراها در همان سال ها پی برد يا ماندگار شد و بر او آن رفت که بر ديگر سراب زدگان. ارامنه به درستکاری و کارآمدی معروف بودند. نوريک، تعمير کار اتومبيل را به ياد می آورم که می توانستی اتومبيل ات را با خيال جمع به دستش بسپری و مطمئن باشی که سالم و بی عيب و نقص و تر و تميز تحويلش می گيری. اما حالا از آن ها جز خاطره ای برجا نمانده است. بعد از انقلاب از جمعيت آنها در ايران کاسته شد اما اين اصل ماجرا نبود، اصل ماجرا چيزهای ديگری بود، خيلی چيزهای ديگر. يکی اش محض نمونه اخطاری بود که بر سردر قنادی ها، ساندويچی ها و مغازه های مواد غذايی ارامنه، نصب کرده بودند. ويژه اقليت ها! تا مومنان بدانند که نجس اند! نوشته ای تحقير آميز نه برای ارامنه که بزرگ بودند، برای ما مسلمان ها که در آخر قرن بيستم به هموطنان ديگرمان چنين نگاه می کرديم. خوشبختانه بعد از چند ماه متوجه شدند و برداشتند اما بايد گفت که ما با آن ها خوب تا نکرديم، ما که نه، دست اندر کاران. خيلی چيزهای ريز و درشت ديگر هم هست اما بد نيست يک چيز را هم از آن سال های دور اضافه کنم و آن خاطره معلم موسيقی مان در دوره ابتدايی است؛ مسيو قطانيان، که هميشه بفهمی نفهمی کمی مست بود و شنگول و سردماغ. تا وارد کلاس می شد ويلونش را از جعبه اش درمی آورد و می گذاشت برشانه چپ، سرش را کج می کرد و آرشه را می کشيد: ای ايران، ای مرز پرگهر... و ما می خوانديم؛ خارج از نت، يکی زير و يکی بم... البته گاه گداری هم يکی از ترانه های معروف روز را می زد وکيفورمان می کرد... حالا از آن همه چه مانده است جز دلتنگی های ويران و حسرت آلود؟
لینک : حضور ارزشمند ارامنه در سينمای ايران: ده چهره حضور ارزشمند ارامنه در سينمای ايران: ده چهره از حدود چهارصد سال پيش که نخستين گروههای ارمنيان به ابتکار شاه عباس صفوی از مناطق کوهستانی شمالی به دشتهای مرکزی ايران کوچ کردند، ارامنه ايران همواره در پيشبرد هنرها در ايران کوشيده اند و اثر مثبت حضور خود را ابتدا بر هنرهايی همچون نگارگری و معماری و در صد سال اخير در زمينه های موسيقی تئاتر و سينمای ايران برجاگذاشته اند.
در سينمای ايران که اندکی بيش از صد سال از عمر آن می گذرد، صد ها تن از ارامنه در زمينه های فنی و هنری فعاليت داشته اند و دارند. فهرست زير تنها نام چند ده تن را که در اين زمينه ها نام آور شده اند، دربر می گيرد: آوانس اوگانيانس، سليمان ميناسيان، هراند ميناسيان، روبيک روبن زادوريان، روبيک منصوری، ويکتوريا، ويگن دردريان، ژوزف واعظيان، واروژان، واخناک نرسی گرگيا، مری آپيک، آپيک يوسفيان، مارکو گريگوريان، واهاک وارطانيان، لرتا هايراپتيان تبريزی، ويدا قهرمانی يفيازاريان، آرمان هوسپيان، لوريک ميناسيان، آنيک شفرازيان، هايک کاراکاش، روبرت اکهارت، ساموئل خاچيکيان، ادوين خاچيکيان، ميشا، ساناسار خاچاطوريان، لوريس چکناواريان، پطرس پاليان، هنری استپانيان، بابکن آويديسيان، آربی آوانسيان، آرامائيس آقاماليان، آنوش، آراپيک باغداساريان، آراکل، گورگی آرزومانيان، زاون قوکاسيان، زاون، وازريک درساهاکيان، روبرت صافاريان، ژرژ هاشم زاده، ژانت وسکانيان، آناهيد مانوکيان، آناهيد آباد، آرمن مارگوسيان، آيرا گريگوريان، تيگران گريگوريان، واروژ کريم مسيحی، آناسيک سيمونيان، ژرژ پطروسی، سرگون براندو، آرگين آبراهاميان، دونا آوانسيان، ژانت آوانسيان و ... حدود ده سال پيش نخستين مراسم بزرگداشت سينماگران ارمنی ايران در مدرسه آرارات در خيابان قوام السلطنه تهران برگزار شد. دومين مراسم از اين نوع در تيرماه امسال در موزه سينما واقع در باغ فردوس در حال برگزاری است. به همين مناسبت، از ده چهره از چهره های صاحب نام ارامنه در صنعت فيلم ايران يادی کرده ايم:
آوانس اوگانيانس
آوانس اوگانيانس در سال 1308 هنگامی که وارد ايران شد حتی زبان فارسی را نمی دانست. اما به لطف استعداد شگرفش در مدتی بسيار کوتاه فارسی را آموخت و "مدرسه آرتيستی سينما" را تاسيس کرد. در اين مدرسه طی دو دوره آموزشی، دهها تن از ايرانيان نه تنها با رموز هنرپيشگی، بلکه با فن فيلم سازی و هنر سينما آشنا شدند. اوگانيانس دو فيلم بلند آبی و رابی و حاجی آقا آکتور سينما (با همکاری ابراهيم مرادی) و چند فيلم کوتاه ساخت و بالاخره در سال 1317 هنگامی که از حمايت مقامات کشور از سينما نااميد شد، ايران را به مقصد هند ترک کرد. اما در سال 1326 بار ديگر به ايران برگشت، اسلام آورد و نام رضا مژده را برای خود انتخاب کرد. به دلايل بسيار، اوانس اوگانيانس ديگر نتوانست در سينما فعاليت کند اما با ساختن همان دو فيلم بلند و ايجاد مدرسه آرتيستی سينما نام خود را در زمره پيشگامان سينمای ايران به ثبت رساند. آنها که آقای اوگانيانس را ديده اند از او به عنوان فردی بی نهايت مبتکر، با پشتکاری مثال زدنی ياد می کنند. اوگانيانس تحمل غروبهای غم انگيز و خاموش تهران آغاز قرن پيش را نداشت. پس چراغی روشن کرد: چراغ سينما
ساموئل خاچيکيان
ساموئل خاچيکيان که دوستان و همکارانش او را با نام "سام ول" می شناختند، در يکی از دورانهای فترت سينمای ايران با خلاقيت بی نظير و هنر چشمگيرش به ياری اين هنر- صنعت شتافت. آقای خاچيکيان ابتدا مهارت فنی خود را با به نتيجه رساندن پروژه سنگين و پيچيده شب نشينی در جهنم به اثبات رساند و سپس با طوفان در شهر ما سبک خاص خود را در سينمای ايران بنا نهاد. مهارت اين شاعر روزنامه آليک در فضا سازی سينمايی و ايجاد ميزانسن به جايی رسيد که به گفته همکارانش می توانست تنها با يک لامپ، يک ميز و يکی دو چهره ی انسانی، زيرزمين هر قهوه خانه ای را به عنوان قصر تبهکاران به تماشاگران بقبولاند. علاوه بر اين ، آقای خاچيکيان توانايی ويژه ای برای پيدا کردن چهره های جديد، جذاب و استثنايی داشت. چهره هايی متفاوت از آنچه در سينمای آن روز ايران مرسوم بود. عبدالله بوتيمار، رضا بيک ايمانوردی، علی شاندرمنی، آرمان، و گروه سه نفره گرشا رئوفی، منصور سپهرنيا و محمد متوسلانی از جمله اين چهره ها هستند. ويژگی ديگر ساموئل خاچيکيان، توانايی و انعطاف پذيريش برای پيمودن راههای نپيموده و آزمودن شيوه های تازه بود. ساختن فيلمهای جنگی خون و شرف، خداحافظ تهران و عقابها نشانه هايی از اين توانايی است. آقای خاچيکيان به سينمای ايران نشان داد که دوربين می تواند حرکت کند و جهان را از زاويه ای ديگر ببيند.
ايرن زازيانس
با موهای بافته ای که پشت سرش تاب می خورد، با يک جفت چشم درشت عسلی که بالاتر از گونه های برجسته اش حتی در فيلمهای سياه و سفيد آن روزگار می درخشيد و از همان هنگام چشمگيرترين جلوه وجودش شد ، با لبخندی سخاوتمند و جسارتی که تا آن زمان کم نظير بود، آمد. همراهش، در آن فيلم، مردی بود که قله های بلند را نشانه گرفته بود و آگاهانه داشت برای ستاره شدن خيز برمی داشت. اما در آن فيلم، تنها ايرن زازيانس بود که ديده می شد. هيچکس نام خانوادگيش را ياد نگرفت. اما "ايرن" در يادها ماند. با همان چشمهای عسلی و خاطره تکان دهنده و فراموش نشدنی يک حضور دلپذير. بعد ها، ايرن، حتی درساليان پس از ميانسالی، در هر فيلمی که حضور داشت، درخشيد. از جمله در درشکه چی نصرت کريمی و سلطان صاحبقران، اثر فناناپذير استاد علی حاتمی، به نقش ملکه مهد عليا. تا سال 1336 سينمای ايران بازيگر داشت اما ستاره نداشت. چشمه آب حيات که به روی پرده آمد، سينمای ايران صاحب ستاره شد.
آرمائيس هوسپيان
چهره ای متفاوت آرمائيس هوسپيان که تماشاگران سينما در ايران او را با نام آرمان می شناختند، با حضورش به سينمای ايران رونق داد. تا پيش از او بازيگران موهای روغن زده داشتند، با فرهای کرنلی و سبيلهای دوگلاسی (به ياد کرنل وايلد و داگلاس فربنکس) و اگر موهای صاف داشتند، با اصلاح سر شبيه به کلارک گيبل. آرمان همه اين –ظاهرا – معايب را به حسن بدل کرد. "آن" ی داشت که تنها بازيگران دارند. همان "آن" که آدمهای عادی را از ستاره ها متمايز می کند. چهره اش خاصيتی داشت که روزنامه های آن روز آن را "ديناميک" توصيف می کردند. حتی آنها که نمی دانستند چهره ديناميک يعنی چه، آرمان را می شناختند، هنرش را می ستودند و او را در هرنقشی که داشت، باور می کردند. اين گوهری است، که می تواند هر مردی را به "بازيگر" تبديل کند. در مورد زنها، موضوع فرق می کند.
ويگن دردريان
در بسيار فيلمها ظاهر شد يا خواند يا مثل عروس دريا که در آن هم بازی کرد و هم خواند. بالا بلند بود و آنقدر خوش منظر و مهربان که شاهزادگان شرقی به او دل می باختند آنچنانکه در حکايتها آمده است. ويگن همه شهرت خو را از راديو به سينما کشاند. کيست که داستان شب را به خاطر نداشته باشد که با ريمسکی کورساکف آغاز می شد و با ويگن به پايان می رسيد. که می خواند: ببار ای نم نم باران، زمين خشک را تر کن! هيچ مردی بی آواز او عروس بخت خود را به خانه نياورد. بی آنکه بشنود: "بعله برونه، گل می تکونه، دسته به دسته، دونه به دونه، شادوماد. "
روبيک منصوری
تا همين چند سال پيش که او هنوز زنده بود، هيچکس نبود که در تمام عمرش فقط ده فيلم ايرانی ديده باشد، اما اسم او را روی پرده نخوانده باشد. برای سينما رو ها روبيک منصوری تنها يک نام بود. اما برای حرفه ای های سينما، "آقا روبيک" مشکل گشای همه کارهايی بود که به صدای فيلمها مربوط می شد. در روزگاری که هر سال نزديک هشتاد فيلم در ايران ساخته می شد، کم نبودند فيلمسازانی که حل بسياری از مشکلات ظاهرا لاينحل فيلم خود را از روبيک منصوری می خواستند: يک قطعه موسيقی که بايد بار عاطفی صحنه ای را تشديد کند، يک "افکت" مناسب که می بايست ضعف تصوير را با صدا بپوشاند، و گاه پيدا کردن صدايی که هيچ "شاهد"ی برايش وجود نداشت. بر ديوار يکی از استوديوهايی که روبيک در آن می کرد، يکی از همکاران باذوقش در فهرست صداهای موجود در آرشيو او "صدای درست کردن نيمرو با دو تخم مرغ" و "صدای ترمز پيکان جوانان زرد مدل 52 با لاستيک سابی" را هم گنجانده بود. بخاطر همين آرشيو کامل و مهارت زبانزد همگان بود که متخصصان فنی سينمای ايران می دانستند اگر اشکالی در موسيقی يا صدای فيلم هست، در آخرين لحظه "آقا روبيک خودش درست می کنه!"
آربی آوانسيان
آربی آوانسيان به عنوان يکی از پيشگامان تئاتر نو در ايران در يادها مانده است. اما او دستی هم در ادبيات و هنر های ديگر دارد. فيلم چشمه او با بازی پرويز پور حسينی، مهتاج نجومی و کهکشانی از بازيگران جوان پايان دهه چهل و آغاز دهه پنجاه شمسی در جشن هنر شيراز به نمايش درآمد. چشمه آشکارا فيلم متفاوتی بود که سالهای هنوز نيامده را پشت سر گذاشته بود. نشانی از يک نبوغ هنری و استعدادهای به خوبی پرورش يافته ای که تا زمان بروز عمومی شان هنوز چند سالی مانده بود. اما مجال اين بروز حتی از همان چند سال هم تنگتر بود. آنها که آوانسيان را از تئاتر میشناختند، با ديدن چشمه که بر آنهمه زمينه غنی فرهنگی متکی بود، به آينده سينمای نو ايران اميدوار تر شدند. هرچند که برخی فاصله فيلم را با واقعيتهای موجود سينمای آن روز ايران آنقدر بعيد می دانستند که امکان ايجاد هرگونه رابطه ای ميان فيلمی از نوع چشمه و جامعه بشدت نامتقارن و ناهمگون آن روز را منتفی می دانستند. اما کمياب بودن، دور دست بودن و بلند پرواز بودن به معنی وجود نداشتن نيست. چشمه آربی آوانسيان از آن تک گلها بود که به يک بهار می ارزيد.
واروژ کريم مسيحی
واروژ کريم مسيحی سالها پيش از آنکه به عنوان کارگردان فيلم خوش ساخت پرده آخر شناخته شود و حتی ساليانی پيش از آنکه فيلم کوتاه بسيار زيبای سلندر را بسازد، فيلمسازی تمام عيار بود. با ديدن فيلم تلويزيونی فاخته هم می شد به همين نتيجه رسيد. آقای کريم مسيحی بيش از هرآنچه احتمالا در هرکلاسی يادگرفته، کارش را با کار کردن و شاگردی کردن آموخته است. از کارکردن با مردانی کاردان همچون بهرام بيضايی. روحيه باز، سادگی در رفتار و سختکوشی در کار، واروژ کريم مسيحی را به دستيار و برنامه ريزی تبديل کرده که تنها در شيرينترين روياهای هرکارگردان پر وسواس می گنجد. اما اين همه هنر واروژ کريم مسيحی نيست. او خود کارگردانی است توانا که می تواند همين توانايی را در تدوين، فيلمنامه نويسی، يا هر کار ديگری که نامش سينما باشد نشان بدهد. وقتی شروع به تماشای فيلمی از او می کنيد، همه چيز آنچنان روان و پاکيزه پيش می رود که اگر خود اصراری نداشته باشيد، ديگر تا پايان فيلم، فيلمساز را نخواهيد ديد. اما شما با تاثيری که او بر ذهن تان گذاشته به خانه خواهيد رفت.
وازريک درساهاکيان
عيارسنج بی غرض وازريک درساهاکيان دانش آموخته رشته سينماست اما احتمالا تنها کارهای سينمايی او تجربياتی است که ممکن است بتوان آنها را در آرشيو دانشکده های فيلمسازی تهران پيدا کرد. اهميت کار آقای درساهاکيان در کمک به ايجاد و افزايش دانش سينمايی نسلی از سينمادوستان ايران از طريق نقد و ترجمه است. نقد هايی حقيقت جويانه و بی غرض و عيارسنج و موشکاف و ترجمه هايی دقيق و سنجيده. آنقدر دقيق و سنجيده که کار ارزشمند مهندسان ارمنی ايران را در رشته های مختلف حرفه و فن به ياد می آورد. ترجمه دو متن مرجع در زمينه تاريخ و تدوين فيلم از جمله مهمترين دستاوردهای آقای درساهاکيان به عنوان يک مترجم شيفته سينماست.
ماهايا پطروسيان
از نيمه دوم دهه شصت که سينمای ايران بار ديگر بارقه هايی از شکوه و رونق را در تاريکی سينما به چشمها کشاند، حتی آن هنگام که آنقدر جا افتاد و موفق شد که در خارج از ايران هم سر و صدا به پا کرد، هنوز چيزی کم داشت: بازيگر زن. تا پيش از به صحنه آمدن ماهايا پطروسيان نقشی که برای همه بازيگران زن در نظر گرفته می شد، نقش زنی بود که همواره با يک سينی پر از استکانهای چای به صحنه وارد می شد و گاه در همان حال می گريست و نفرين و ناله می کرد. ماهايا پطروسيان که آمد، فيلمنامه نويسان حالا بايد برای او نقشی می نوشتند که در آن بتواند حس و توان زنان جوان جاندار و واقعی را به نمايش بگذارد. زنی جسور، جنگنده و پر توان که می تواند حس زندگی و سرزندگی را در صحنه بدمد. حضورش حضوری راهگشا بود. اينک که سالهايی از روزگار هنرپيشه و ناصرالدين شاه آکتور سينما و ديگه چه خبر گذشته است، خانمهای جوان محترم بسياری به گروه بازيگران زن سينمای ايران افزوده شده اند. اين دختران جوان پاک اين اطمينان را از ماهايا پطروسيان گرفته اند که می توان بازيگر بود و محترم بود و محترم ماند. می توان لبخند به لب داشت. شکوفا چون گل.
با تشکر از : BBC Persian |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
یک کلیپ گذاشتم حرف نداره ، ببینید این گربه ها چه می کنند.
دفعه اول که Play کنید کنده ولی دفعه های بعد درست دیده می شه.
با تشکر از TinyPic.com |
|
|
|
همیشه میگن زنان و کامپیوتر ها در معرض خشانتند.
میگین نه؟ نگاه کنید. دفعه اول که Play کنید کنده ولی دفعه های بعد درست دیده می شه.
با تشکر از TinyPic.com |
|
|
![]() |
|
|
|
|
|
|
|
مردها موجودات عجيبی هستند... اما فقط يكي را ) که حتما شمایید! ( دوست داشته باشد!!! و این یک شگرد مردانه است! |
|
|
|
|
|
|
![]() |
|
|
![]() |
|
|
|
برای جلب نظر دوستانی که تقاضای متن های انگلیسی کرده بودن هملت رو گذاشتم.
عرض شود که یکی از همون دوستان بعد از اینکه رسما و کتبا بنده از گذاشتن ترجمه مطالب به انگلیسی اعلام شرمساری کردم یه تماس تلفنی برقرار کردن و امر کردن که حالا که از گذاشتن ترجمه متون به انگلیسی عاجزی ، روسی رو که ازت نگرفتن! |
|
|
|
To be, or not to be, that is the question: |
|
@SINGER : EAGLES - خواننده : عقابها@
@ALBUM: Hotel California 1976 - آلبوم : هتل كاليفرنيا 1976@ @SONG: Hotel California - آهنگ : هتل كاليفرنيا@ On a dark desert highway - در يك بزرگراه تاريك بياباني Welcome to the Hotel California - به هتل كاليفرنيا خوش آمديد Her mind is Tiffany twisted - Welcome to the Hotel California - به هتل كاليفرنيا خوش آمديد Mirrors on the ceiling - آيينه ها روي سقف |
|
مطالب زیر از مقاله نابغه هاي موسيقي هفته نامه مهر شماره 96 سه شنبه 07/02/1378 اقتباس شده است.
مقدمه در اين مقاله درابتدا تاريخچه شكل گيري گروه موسيقي بنام پينك فلويد بررسي گرديده است . همچنين تعدادي از ويژگيهاي بارز اين گروه كه موجب شهرت جهاني آن شده است مورد بحث و بررسي قرار گرفته اند. قسمت آخر به مصاحبه با ديويد گيلمور اختصاص دارد كه مي تواند علاقه مندان به اين گروه را از مسائل داخلي آنها مطلع سازد. 1- تاريخچه شكل گيري گروه پينك فلويد. آغاز كار گروه را مي توان از سال 1966 دانست . قبل ازاين واترز ، ميسن و رايت (سه همدانشگاهي در لندن ) در قالب گروهي به نام سيگماشش فعاليت مي كردند. با پيوستن بارت و باب كلوز به گروه ، بارت نام گروه را به پينك فلويد Pink Floyd كه نام كوچك دو نوازنده قديمي آمريكايي به نامهاي فلويدكانسل و پينك اندرسون بود ، تغيير داد . پينك فلويد تا سال 1968 ميلادي به اين ترتيب به فعاليت خود ادامه داد و در اين مدت دوآهنگي تكي و يك آلبوم به نام ني زني بر دروازه هاي سپيده دم را منتشر كردند كه تا حدودي موفق بودند. اما به تدريج رفتار بارت (مغز متفكر گروه ) غير عادي شد. استفاده بي اندازه از مواد توهم زا (از قبيلLSD) موجب شد تا بارت تدريجأ سر به جنون گذارد. هرچند بسياري تصور مي كردند كار گروه با كنار رفتن بارت تمام شده است ، اما با دعوت از ديويد گيلمور گروه مجددأ اوج گرفت. اوج فعاليت هنري پينك فلويد بين سالهاي 1971 تا 1984 بود هنگامي كه گيلمور و واترز به يك زوج كاملأ موفق تبديل شده بودند. آخرين آلبوم پينك فلويد با حضور واترز در سال 1984 منتشر شد چرا كه بعد از آن واترز گروه را منحل اعلام نمود. اما گيلمور و رايت خواهان ادامه كار بودند و بعدها با دعوت از ميسن ، پينك فلويد جديد را تشكيل دادند. بدون حضور واترز دو آلبوم موفق لغزش آني در عقل و ناقوس جدايي را تا به امروز منتشر كرده اند. 2- ويژگيهاي گروه پينك فلويد يكي از ويژگيهاي بارز پينك فلويد كه آن را از ديگر گروههاي سبك راك و حتي سبك هاي ديگر متمايز ساخته است ، جاودانگي آهنگهاي اين گروه مي باشد. كساني كه با موسيقي پينك فلويد آشنايي دارند احساس كرده اند كه از شنيدن آن به دفعات مكرر خسته و دلزده نمي شوند. اين درست نقطه مقابل موسيقي پاپ است ، چرا كه موسيقي پاپ خيلي سريع كهنه مي شود. هر چند مقايسه دو سبك مختلف كاري چندان منطقي نيست ، چون هر سبك ويژگي ها و نقاط مثبت خاص خود را دارا مي باشد. در حالي كه آلبوم هاي پاپ چند هفته اي بيشتر در صدر جدول پرفروش ترينها دوام نمي آورند ، يكي از آلبومهاي پينك فلويد (نيمه تاريك ماه) پس از 736 هفته از فهرست صد آلبوم پر فروش دنيا خارج شد و در اين مدت 24 ميليون نسخه فروش كرد و از اين نظر چهارمين آلبوم پر فروش تاريخ موسيقي شناخته شد و اين خود بيانگر جاودانگي كارهاي پينك فلويد است. بطور كلي موسيقي پينك فلويد را نمي توان در حصار زمان محدود كرد و شنونده از شندين آلبومهاي 20 سال پيش نيز به اندازة آلبومهاي جديد لذت مي برد. از نظر موسيقيايي ، بحث در مورد پينك فلويد را بايد به كارشناسان موسيقي وا گذاشت تا اين موسيقي مغزدار و هدفمند را تجريه و تحليل كنند ، اما در اينجا تنها به ذكر چند مورد از اين ويژگيها مي پردازيم. پينك فلويد سبك خاصي از موسيقي راك را ارائه مي دهد . در حقيقت گروه پينك فلويد يك گروه پيرو سبك راك نيست ، بلكه موسيقي راك را به عنوان ابزاري براي بيان نظرات سياسي و اجتماعي خود برگيزده است . تفاوت هاي آشكار ميان اشعار پينك فلويد و ساير گروه هاي راك ناشي از همين مسئله مي باشد . اشعار پينك فلويد اغلب حاوي كنايه ها ، سرزنش ها و انتقادات از نظام حاكم بر جامعه غرب است و اين با موضوعات مرسوم در موسيقي راك مثل عشق و… تفاوت زيادي دارد. اما در بحث تحليلي بر موسيقي پينك فلويد در سي سال گذشته ، بايد به ذكر اين مطلب پرداخت كه گروه ، ثبات خود را تقريبأ از سال 1971 به دست آورد . در سال 1973 با آلبوم نيمه تاريك ماه به اوج كار خود رسيد ، بعد از اين آلبوم به تدريج نفوذ افكار و سبك موسيقي خاص واترز در گروه بيشتر مي شود و در آلبوم ضربه آخر به اوج خود مي رسد . واترز بعد از جدايي از پينك فلويد با آلبوم سرگرم شده با مرگ همچنان به ارائه موسيقي دلخواه خود (كه زيبايي خاص خودش را دارد) پرداخت ، با جدايي واترز دست گيلمور براي ايجاد هر نوع تغيير در موسيقي پينك باز بود ، اما گيلمور متوجه بود كه تغييرات اساسي در سبك موسيقي ، پيوند ذهن هواداران را ميان موسيقي قديم و جديد از بين مي برد و ممكن است به عدم موفقيت پينك جديد منجر شود ، از اين رو كار را با تغييرات جزئي آغاز نمود ، تا اينكه در آلبوم ناقوس جدايي به موسيقيدلخواهش رسيد. طرحهاي روي جلد پينك فلويد هميشه مورد توجه هواداران بوده است . اين طرحها عكس هايي از اعضاي گروه در ژست هاي مختلف نيست ، بلكه پر از نمادها و سمبل هايي است كه براي بيان مقصود گروه مورد استفاده قرار گرفته است . اين نمادها به حدي تأثير گذار بوده اند كه تصور گروه رابدون آنها مشكل مي نمايد . خوك سيزده متري و پرنده در آلبوم حيوانات ، تجريه نور به وسيله منشور در نيمه تاريك ماه ، دو دست مصنوعي كه با هم دست مي دهند در آلبوم كاش اينجا بودي ، هشتصد تختخواب در كنار دريا در آلبوم لغزش آني در عقل ، دو چهره رو به روي هم كه در كل بيانگر صورت واحدي است در آلبوم ناقوس جدايي و غيره . وجود اين نمادها بر روي كاست ها و CD ها ، علاوه بر اين كه بيانگر تفكرات گروه است ، نشان دهندة تمايل اعضاي گروه به ناشناخته ماندن است ، در حقيقت براي پينك فلويد تاثير گذاري افكارش بر كسب شهرت ارجحيت دارد . البته بعد از 30 سال فعاليت موفق ، شهرت اعضاي اين گروه امري اجتناب ناپذير است . در نهايت بايد به اجراهاي زنده عظيم و كنسرت هاي مبهوت كننده گروه پرداخت . آخرين فن آوري در زمينه پخش صدا و نور پردازي صحنه در اختيار پينك فلويد قرار مي گيرد تا مردم حاضر در محل كنسرت را از اين دنيا جدا كند و به دنياي نور و صدا ببرد . جالب اين كه عوايد چند صد ميليون دلاري حاصل از اين كنسرت ها معمولأ براي كمك به افراد بي بضاعت اختصاص داده مي شود . به عنوان مثال كنسرت برلين واترز كه هشت ميليون دلار هزينه داشت با درآمدي بالغ بر پانصد ميليون دلار تمامأ براي كمك به آسيب ديدگان بلاياي طبيعي و جنگ صرف شد . تأليف: بشير ـ رفيع زاده منابع: كتاب ناقوس جدايي ـ كاوه باسمنجي چاپ دوم ارديبهشت 1377. مجله راك.
مصاحبه با ديويد گيلمور در سال 1968 ديويد گيلمور جانشين سيد بارت در گروه پينك فلويد شد و به اين گروه پيوست تا همراه با راجر واترز يكي از موفق ترين تيم هاي آهنگ نويسي سبك راك را در تاريخ ، به وجود بياورد . بعدها در سال 1989 (توضيح: 1984 صحيح مي باشد) به دنبال شايعه هايي مبني بر اختلافات داخلي و نارضايتي از درجه بندي اعضاي گروه واترز سعي كرد تا گروه را منحل كند . اينك مصاحبه با ديويد گيلمور.
س: وقتي شما به گروه پيوستيد اقدام به تغيير دادن آهنگ ها از مويسقي پاپ غليظ اواخر دهة 60 به سبكي كه هم اكنون از آن پيروي مي كنيد ، كرديد ؟ ج: وقتي آلبومهاي اوليه ساخته مي شد من به طور كامل با شرايط گروه آشنا نبودم در حالي كه واترز گوشه اي مي نشست و طرح هاي خود را بر روي تكه كاغذ پياده مي كرد ولي پس از گذشت مدتي سعي كردم چيزهايي كه از هارموني مي دانستم را به آهنگ ها اضافه كنم و آهنگ ها را كم كم به باورهاي مورد قبول مردم نزديكتر كنم . البته مطمئنأ نحوه كار آنها نيز روي من تأثير داشت ما تمام خواسته هاي شخصي ، استعدادها و دانسته هايمان را با هم مبادله مي كرديم و در جهت پيشرفت آنها سعي مي كرديم . س: آيا واترز به عنوان يك نوازنده گيتار بيس هم در گروه فعال بود ؟ ج: او هيچ وقت مشتاق نبود كه به عنوان نوازنده گيتار بيس پيشرفت كند از همان آلبومهاي اول حداقل نيمي از كارهاي بيس را من انجام مي دادم چرا كه من اينكار را سريعتر تمام مي كردم . س: ولي اين مسئله مورد تاييد همه نيست ؟ ج: خوب من فكر مي كنم اين موضوع مطرح شده باشد ولي مطمئنأ آن قدر مهم نبوده كه بخواهيم درباره اش جار بزنيم . راجر هميشه از من تشكر مي كرد چرا كه من باعث شده بودم او به عنوان بهترين نوازندة گيتار بيس انتخاب شود . س: آيا شما گيتار بيس بي نقص آهنگ Hey You را اجرا كرديد؟ ج: بله… ، راجر و گيتار بيس بي نقص (خنده) … ؟!؟ س: روابط سازنده و قويي كه بين شما بود هر كسي را به اين فكر مي اندازد كه شايد دليل اين كه واترز مايل نبود شما كار گروه را ادامه بدهيد اين بوده كه او نمي خواست گروه بدون تركيب واترز ، گيلمور به كارش ادامه بدهد ، نه اينكه صرفأ چون خودش از گروه كنار رفته ، گروه را منحل كند؟ ج: او نمي خواست كه گروه حياتش را با تركيب واترز ، گيلمور ادامه بدهد او مي خواست كه خودش تنها نويسنده گروه باشد و نمي خواست من عضوي از گروه باشم براي همين هم بود كه كار در آخر خيلي بالا گرفت . دليل اين كه او مايل نبود ما ( گيلمور ، ميسن و رايت ) به كار گروه ادامه دهيم اين بود كه مي خواست بعد از ترك گروه خودش را راجر واترز پينك فلويد معرفي كند و مي خواست نام گروه را براي خودش محفوظ نگه دارد . س: با اين حال اگر به آلبومهايي كه مستقل از گروه منتشر كرده دقت كنيد به نظر نمي رسد كه او آدم خودخواهي باشد چرا كه هيچ عكسي از خودش روي صفحه ها و كاست هايش چاپ نكرده و در پي خودنمايي نبوده است . ج: چرا ، او آدم خودخواهي است و به هر شكلي سعي مي كند كه خودش را مطرح كند . س: ولي او (واترز) عاقبت كوتاه آمد و اجازه داد شما كارتان را ادامه بدهيد . ج: فكر مي كنم وكلايش به او گفته بودند كه هيچ شانسي براي پيروزي در اين دعوا ندارد در حقيقت اين موضوع اصلأ موردي نبود كه بخواهد در دادگاه حل شود يك نفر نميتواند گروهي را كه سالهاي زياد با موفقيت كار كرده ، ترك كند و بگويد كه بقيه اعضاي گروه قادر به ادامه كار نيستند ! س: بعضي معتقد بودند كه اعجاز گروه در همكاري شما با راجر بود و حالا كه او در گروه نيست گروه ضعيف شده است ؟ ج: اين كه آيا گروه به همان خوبي قبل است و يا همان تعداد طرفدار دارد يا نه ، موضوع اصلي نيست . اگر مردم كارهاي گروه را دوست نداشته باشند مجبور به خريد آلبومها نيستند . اما هيچ كس نمي تواند به من بگويد كه كار گروه را رها كنم و تا آن جايي كه توان دارم سعي خواهم كرد كه آلبومها و اجراهاي زندة خوبي داشته باشيم . من نمي توانم كاري را كه بيشتر عمر خودم را صرف آن كرده ام ، فقط چون يك نفر (واترز) ديگر علاقه اي به ادامه كار ندارد ، رها كنم . س: شما مي توانستيد هر دو از گروه جدا شويد و به طور فردي كارتان را ادامه بدهيد و گروه پينك فلويد ، كه نتيجه يك همكاري پويا و خلاق بين شما و واترز بود را به تاريخ بسپاريد . ج: بله بله اين كاملأ درست است يكي از ما بايد اين كار را مي كرد ولي چرا ، چرا من ، چرا من بايد مي خواستم كه اين كار را انجام بدهم ؟ مطرح كردن و به شهرت رساندن يك كار مزدي در سطحي كه پينك فلويد به آن رسيده بود كاري بسيار بسيار سخت است . ( توضيح : اين فايل عينأ از متن مقاله تايپ شده است . بي معنايي جملات اخير متوجه تهييه كننده مقاله مي باشد ) س: آيا به تازگي روي آلبوم جديدي براي پينك فلويد كار كرده ايد ؟ ج: مقداري آهنگ نوشته ام ، من بيشتر وقتم را در استوديو مي گذارنم ولي به آن صورت كار جدي اي را شروع نكرده ام . پروژه قبلي پينك فلويد خيلي خسته ام كرد و وقت زيادي از منگرفت ديگر دوست ندارم با آن عجله كار بعدي را آماده كنم ، من آدم خيلي سخت كوشي نيستم چند آهنگي را تنظيم كرده ام ولي بيشتر آنها كامل نشده اند بايد مدتي توي استوديو بنشينم و روي آنها كار كنم و انگيزه از دست رفته ام را دوباره به دست بياورم حس مي كنم اين انگيزه مجددأ دارد در من شكل مي گيرد همان طور كه گفتم تور قبلي خيلي خسته ام كرده است ؛ هواپيما عوض كردن ؛ رانندگي از اين شهر به آن شهر ؛ من 46 سال دارم (1992) و بودن در پينك فلويد چيزي نيست كه بخواهم همة اوقات بيداري ام را صرف آن كنم يا همة زندگي ام را به آن اختصاص بدهم . س: شما اعلام كرده ايد كه پينك فلويد كارش را به شيوة متفاوت با گذشته ادامه خواهد داد در اين مورد بيشتر توضيح دهيد. ج: من هيچ تغييري در فلسفه اي كه گروه به خاطر آن به وجود آمد نمي بينم ، تنها تفاوت در نحوة اجرا و ضبط آهنگها و… است. س: با تشكر از شما براي شركت در اين مصاحبه.
ترجمه: بشير ـ رفيع زاده (منبع: مجله راك ـ شماره 3 سپتامبر 1992)
پينك فلويد - Pink Floyd پينك اندرسون - Pink Anderson فلويد كانسل - Floyd Council راجر واترز - Roger Waters ديويد گيلمور - David Gilmour نيك ميسن - Nick Mason ريچارد رايت - Richard Wright سيد بارت - Syd Barrett باب كلوز - Bob Close گيتار بيس -Bass Guitar راك - Rock پاپ - Pop سرگرم شده با مرگ - Amused to Death ني زني بر دروازه هاي سپيده دم - A Piper at the Gates of Dawn لغزش آني در عقل - A Momentary Lapes of Reason ناقوس جدايي - Division Bell نيمه تاريك ماه - The Dark Side of the Moon ضربة آخر - The Final Cut حيوانات -Animals كاش اين جا بودي - Wish you Were Have پايان AlirezA 0۱/0۷/۱۳۷۸ |
|
آنکس كه بداند و بداند كه بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند |
|
خر بی دم |
|
|
|
استفاده از نام و چهره اسطوره بوکس جهان، محمد علی(کلی)، توسط شرکت تجاری موسوم به CKX، به عنوان يک علامت تجاری به مبلغ 50 ميليون دلار خريداری شد.
به گفته نماينده اين شرکت،علی و همسرش در ادامه نگهداری ميراث نام اين بوکسور، فعالانه شرکت CKX را همراهی خواهند کرد. اين شرکت بابت سود مالی از نام و چهره علی به او و خانواده اش 20درصد پرداخت می کند. در اين قرارداد قيد شده که استفاده از نام علی در محصولات غير ورزشی هم مجاز است. جورج فورمن ديگر قهرمان بوکس جهان که محمد علی او را در سال1974 در رقابتهای بوکس سنگين وزن شکست داده بود، پيش از اين حق استفاده از چهره و نام خود را فروخته بود. نکته جالب توجه اينجاست که يک شرکت توليد کننده لوازم خانگی در سال 1999، برای استفاده نام فورمن در يک کباب پز، مبلغ 146.5 ميليون دلار به او پرداخت کرد. شرکت CKX حق استفاده از نام و چهره نابغه راک جهان الويس پريسلی را هم در اختيار دارد. کاسيوس کلی (محمد علی) علاوه بر شهرتی که در عرصه ورزش داشت در خارج از رينگ بوکس نيز به خاطر فعاليتهای اجتماعی اش از جايگاه ويژه ای برخوردار بود. او يکی از نمادهای جنبش ضد نژادپرستی در سالهای 1960 بود و حشر و نشرش با رهبران اين جنبش مانند مالکوم ايکس و مارتين لوتر کينگ نام او را خارج از دنيای ورزش هم مطرح کرده بود. در سال 1964 او با گرويدن به مذهب اسلام نام خود را به محمد علی تغيير داد.
لینک : محمد علی (کلی) نام خود را 50 میلیون دلار فروخت
|
|
|
|
متن زیر از سایت دوم دام دات کام اقتباس شده.
لینک : رودی از اشک
چهارشنبه 4 آذر 1383 رودی از اشک![]() کاری از: اریک کلاپتون رودی از اشک یکی از زیباترین کارهای اریک کلاپتون است. مثل اکثر کارهایش ماندگار و برای همیشه است. River of Tears
چهار مایل تا اتاق متروکم مانده است خدایا! چقدر باید دوندگی را ادامه دهم؟ تا سه روز دیگر از این شهر می روم ای کاش می توانستم تو را در بربگیرم هنوز به این می اندیشم
با تشکر از : http://www.doomdam.com ادامه مطلب |
|
|
|
نویسنده : ری فورلانگ
در آلمان يک طرح آزمايشی برای بازپروری روسپيان آغاز شده است. اين طرح، که از اوايل ماه آوريل به اجرا درآمده، تلاش دارد که به زنان روسپی در آلمان کمک کند که تغيير حرفه داده و مددکار سالمندان شوند.
دولت محلی منطقه "راين وستفاليا شمالی" حدود يک ميليون دلار برای اين طرح سرمايه گذاری کرده و اميدوار است که به اين ترتيب بتواند کمبود نيرو در خانه سالمندان را مرتفع کند. سازمان غيردولتی که اجرای اين طرح را بر عهده دارد می گويد روسپيان برای کمک به سالمندان انتخاب خوبی هستند چون به ارتباطات نزديک جسمانی با افراد ديگر عادت دارند. تا کنون تنها 30 زن که پيش از اين روسپی بوده اند در اين برنامه شرکت داده شده اند. اما اگر اين طرح موفق باشد، مسئولان دولتی فرصت خواهند يافت که شمار داوطلبان را افزايش دهند. داوطلبانی که با طرح تازه بازپروری روسپيان همکاری دارند، در حال حاضر سرگرم فراگيری مهارت های مختلف از جمله زبان آلمانی و استفاده از رايانه هستند. اين دوره چهار ماهه است و پس از تکميل آن دواطلبان دوره ويژه مددکاری را خواهند گذراند. سازمان غيردولتی که اجرای اين طرح را دنبال می کند می گويد هرچند که زنان روسپی بهترين کانديدا برای کمک به سالمندان هستند اما برای ترغيب آنها به ملحق شدن به کار مددکاری بايد مورد حمايت زيادی قرار بگيرند. اين سازمان می گويد تجربه نشان داده که زنان روسپی به دليل آسيب های روانی که متحمل شده اند پس از مدت کوتاهی از دوره های بازپروری انصراف می دهند. عليرغم نرخ بالای بيکاری در آلمان، دستمزد پايين و نگرش منفی به حرفه مددکاری باعث شده تعداد کمی متقاضی اشتغال در اين حوزه باشند. در حال حاضر چندين هزار فرصت شغلی در اين حوزه در سراسر کشور وجود دارد.
لینک : استفاده از روسپیان در خانه سالمندان آلمان!
|
|
|
|
گفته بودی که چرا محو تماشای منی - آنچان محو که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود - نازه چشم تو به قدره مژه بر هم زدنی |
|
اینگونه زندگی کنیم.
|
![]() |
|
|
|
|
![]() |
![]() |
|
|
امروز می خواهم یک خبر بدم و یک سایت معرفی کنم.
اول اینکه با توجه به اینکه AlirezA24h خیلی زود به زود آپدیت می شه تقاضا دارم حتما به آرشیو های موضوعی سربزنید. و بعد اینکه برادرم یه وبلاگ تخصصی واسه بازی وارکرفت راه انداخته اگه به این بازی علاقه دارین یه نگاه بهش بندازین. لینک : http://warcraftiii.blogfa.com
و خبر اینکه امروز احساس کردم امکانات وبلاگ واقعا واسه کارایی که من می خواهم انجام بدم کمه ، واسه همین رفتم و یک سایت خریدم. انشاالله چند روز دیگه اسباب کشی می کنیم می ریم ، اما اینجا با همین سبک باقی می مونه و مثل حالا هر روز آپدیت میشه. البته اگه نفسه بره و بیاد. |
|
|
|
يكي از پيشگامان جنبش فمينستي آمريكا با انتقاد شديد از قانوني كردن صنعت پورنوگرافي و تجاوز شديد اين صنعت به حقوق زنان، آنان را قرباني جنگ بزرگتر از تروريسم دانسته است.
لینک : زنان ، قربانی صنعت پورنوگرافی 20 میلیارد دلاری در آمریکا |
|
|
|
|
|
|
|
|
با اين برنامه می تونيد عكسهای توی یک صفحه رو یک جا دانلود كنيد.
حتما پيش اومده يك صفحه كه پر از عكس هست و روی Thumbnail ها هی بايد كليک كنيد و بعد عكس يا فيلم رو دانلود كنيد. اين برنامه هر چی عكس و فيلم و چيزای دانلود شدنی كه به صفحه ای كه توش هستيد لينک باشه دانلود می كنه.
اين هم Serial No: |
|
با Trillian می تونيد از Google Talk هم استفاده كنيد.
فقط بايد اين نكته رو بگم كه اين ويژگی فقط تو Trillian Pro هست و كسانی كه از Trillian basic استفاده می كنند بايد يه نسخه Pro گير بيارن يا كرک كنند. طرز كار اينه كه تو identities & connections يه new connection با پروتكل jabber درست می كنيد. رو قسمت jid كه جلوش نوشته via JABBER بايد آی دی google رو به طور كامل وارد كنيد. مثال : alireza24h@gamil.com password رو هم وارد می كنيد. بعد از اين كارا بايد رو دكمه Change كليک كنيد. اونجا كافيه جلوی Server Host بنويسيد talk.google.com |
|
با این نرم افزار شما می تونید Yahoo! mail روی توی Outlook استفاده کنید.
نرم افزار مفیدی هست و خیلی تو وقت صرفه جویی میکنه علاوه بر این که وقتی می خواهید میل بنویسد یا قدیمیها رو دوباره بخونید نیازی نیست آنلاین بشید.
|
|
یک راه جالب بهتون نشون می دم که بفهمید مانیتورتون چقدر کار کرده.
البته فقط رو بعضی از مدل های LG کار می کنه. خوب روش کار اینه که در منوی مونیتور به قسمت Setup می رید و زبان رو کره انتخاب می کنید. زیر منوی زبان مقدار ساعتی که مانیتور کار کرده نشون داده می شه. |
|
|
|
نویسنده : سید ابراهیم نبوی سه شنبه 1 دی 1383 توماس آلوا ادیسون اقرار کرددر پی اقاریر بی شرمانه و کشف شبکه خائنانه ای که توسط برخی از عناصر و عوامل آمریکای جهانخوار اداره می شد، اسناد و مدارک اعترافات شخص موسوم به ادیسون برای اطلاع امت شهیدپرور توسط حفاظت اطلاعات قوه محترم قضائیه منتشر شد. در صورت لزوم به زودی تصویر اعترافات تلویزیونی این شخص مزدور نیز از سیمای جمهوری اسلامی پخش می گردد. سند شماره یک بسم الله الرحمن الرحیم با سلام و آرزوی توفیق الهی برای آن برادر، چنانکه در راستای اهداف ارزشی و استراتژیک نظام جمهوری اسلامی مستحضر می باشید، اخیرا برخی از عوامل و عناصر دشمن زخم خورده که کلیه پایگاههای خودشان را در میان امت شهیدپرور از دست داده و به لانه های خودشان خزیده اند، از طریق رسانه هایی مانند کامپیوتر و رایانه های اپل و مک اینتاش و میکروسافت( مربوط به بیل گیتس یکی از یهودیان مستقر در آمریکا) اقدام به لجن پراکنی علیه انقلاب شکوهمند اسلامی و ارزش های والای آن نموده و علاوه بر مفاسد اخلاقی مانند چت روم و اورکات اخیرا اقدام به برقراری ارتباط با عناصر بیگانه کرده و در تارنماها( وب ساید) و وبلاگ های خود اقدام به انتشار اخبار کذب و تحریک و تشویش اذهان امت شهیدپرور کرده اند. واحد ح ا قوه قضائیه با همکاری ح ا ناجا و ح ا اماکن ناجا و ح ا نزاجا و ح ا نهاجا اقدام به کار اطلاعاتی کرده و در همین راستا موفق به شناسائی برخی از این عوامل در تارنمای موسوم به گویا( مستقر در اروپا) و تارنمای امروز( مستقر در تهران و ثبت شده در وزارت دادگستری آمریکای جهانخوار) و وبلاگ صبحانه( مستقر در یکی از خیابانهای تورنتو) نموده است. در راستای اینکه آن مرکز محترم در زمینه شناسائی و بررسی اقدامات دشمنان اسلام و استراتژی آنها سابقه طولانی داشته و به حکم آیه شریفه السابقون السابقون اولئک المقربون، از آن مرکز محترم درخواست می شود نتیجه بررسی های خود را در مورد اینترنت و کامپیوتر و رسانه ها بطور طبقه بندی شده جهت این اداره ارسال نمایند. با عنایت به اینکه چند نفر از عناصر پلید و مزدور اینترنتی و وبلاگی نیز توسط برخی منابع معرفی و شناسائی شده و جهت بازجویی و اقرار به اعمال پلیدشان به اداره اماکن ناجا دلالت شده اند، موارد لازم جهت بررسی در بازجوی عنایت فرمائید. با آرزوی توفیق الهی سند شماره دو مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین پیرو نامه درخواستی مورخ دهم آذر سالجاری حاصل بررسی های انجام شده توسط مدیریت مرکز دکترینال امنیت بدون مرز به شرح زیر ارسال می گردد: سند شماره سه بسمه تعالی سند شماره چهار متن ترجمه زندگی توماس آلوا ادیسون معاونت محترم ح ا قوه قضائیه زندگینامه( ترجمه شده توسط برادر سعید) شخص موسوم به توماس آلوا ادیسون در سال 1847 یا 1931( جلوی اسم او این دو عدد نوشته بود و به نظر می رسد که در تاریخ تولد او مانند ولادت حضرت زهرا(س) اختلاف وجود دارد، لذا یا ایشان در حال حاضر 72 سال دارد و یا مرده است و یا حدود 167 سال از ولادتش می گذرد) در آمریکای جهانخوار بدنیا آمد و زندگی ننگین خود را آغاز نمود. مادرش موسوم به نانسی الیوت از اهالی نیویورک بوده و هیچ تقیدی به رعایت مسائل خانوادگی و اخلاقی نداشت. خودش در شهری موسوم به میلان در اوهایو بدنیا آمد. ( توضیحا عرض می شود که میلان از شهرهای مهم ایتالیاست، نه آمریکا، و شاید دادن اطلاعات غلط در مورد محل تولد شخص موسوم به ادیسون بخاطر ردگم کردن باشد.) توماس آلوا ادیسون از ابتدا دارای گرایشات انحرافی بود و از کودکی همکلاسی هایش را آزار می داد، به همین دلیل مادرش مجبور شد او را به خانه ببرد و در خانه به او درس یاد بدهد، و بدیهی است که این مادر غیرمتعهد در این تعلیماتش چه موارد انحرافی را که به او یاد نداد. ضمیر پاک یک کودک که می بایست با تعالیم آسمانی از ابتدا خو بگیرد، در اثر چنین تعلیمات انحرافی راههای کفر و نفاق و انحراف را باز می کند. ابوی و والده توماس آلوا علاوه بر اینکه حق بزرگی را در مورد فرزندشان به انجام نرساندند او را از سنین کودکی مجبور کردند که به کار بپردازد. و این عبرتی است تا کوردلانی که فریب شعارهای دفاع از حقوق کودکان را خورده و می خورند، بدانند که آمریکایی های باصطلاح مدافع حقوق بشر با فرزندان خودشان( بخصوص سیاهپوستان و سرخپوستانی که توسط آنان مظلومانه و بصورتی وقیحانه به شهادت رسیدند) چه می کنند. آیا این معنی حقوق بشر و حقوق کودکان است؟! آیا کسانی مانند شیرین عبادی که با طرح باصطلاح حقوق بشر تلاش می کند تا در انقلاب اسلامی ایران انحراف بوجود بیاورند از زندگی ننگین توماس آلوا ادیسون اطلاع دارند؟ توماس سرانجام کار خود را زمانی که دوازده ساله بود با یک روزنامه که در قطار چاپ می شد آغاز کرد. و این آغاز انحراف بود. او که در همان ابتدا درس ضدیت با نظام و قلم فروشی را در جراید و مطبوعات آغاز کرده بود پس از مدتی دست به کار اختراع تلگراف شد و توانست تلگراف را اختراع کند، اما علمی که متعهد نباشد جز مورد استفاده شیاطین و خناسان قرار نمی گیرد. او تلگراف را اختراع کرد تا آمریکای جهانخوار بتواند مقاصد پلید خود را با سرعت بیشتری پیگیری و هماهنگ کند و همگان می دانند که همین تلگراف و تلگرافخانه ها چه نقش مهمی در پیشبرد مشروطه انگلیسی و به شهادت رساندن حضرت ایت الله العظمی شیخ فضل الله نوری داشت. توضیح: با توجه به اینکه برادر حسین از طریق اینترنت تلاش کرد تا ببیند این شخص در حال حاضر زنده است یا مرده و محل زندگی یا اختفای او کجاست، ولی چون اطلاعاتی پیدا نشد، موارد جهات آگاهی به عرض معاونت می رسد. ضمنا برادر سعید جهت روشنتر شدن ترجمه، چون نویسنده انگلیسی با اشتباهات زیادی متن را نوشته بود ، مجبور به اصلاح و کوتاه کردن آن شد. سند شماره پنج بسمه تعالی تاریخ: 18 آذر 1383 حراست محترم فرودگاه مهرآباد( پایگاه معراج) با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات بدینوسیله فهرست اشخاص ممنوع الخروج مربوط به پرونده اینترنت و مطبوعات جهات ممانعت از خروج آنان ایفاد می گردد. طبق مقررات از خروج آنا جلوگیری نموده و در صورتی که در خارج باشند به محض ورود آنانرا دستگیر کرده و به زندان اوین دلالت و موارد را بسرعت به این معاونت اطلاع دهند. 1) حنیف مزروعی فرزند رجبعلی با آرزوی توفیق الهی سند شماره شش بسمه تعالی افسر نگهبان محترم زندان اوین حراست فرودگاه مهرآباد( پایگاه معراج) رونوشت: معاونت ح ا قوه قضائیه جهت اطلاع و هرگونه اقدام مقتضی
النجاه فی الصدق برگه بازجویی توضیح: با توجه به اقامت سه ماهه متهم در این بازداشتگاه، بازجویی های به عمل آمده توسط مترجم مورد وثوق و اعتماد صورت گرفته و به دلیل علاقه متهم وی توسط سه استاد در حال آموزش زبان فارسی است، وی آماده است تا بزودی اقاریر خود را منتشر کند. سووال: با توجه به اطلاعات کاملی که در مورد شما در اختیار نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی است، به کلیه سووالات به صورت مشروح و دقیق پاسخ داده و هیچ چیزی را پنهان نکنید. ادامه بازجویی( یک ماه و چهار روز بعد) ادامه بازجویی( بیست و چهار روز بعد):
کلیه روزنامه ها و خبرگزاری های کشور بدینوسیله متن نامه آقای توماس آلوا ادیسون جهت انتشار در آن خبرگزاری و یا چاپ در روزنامه ارسال می گردد. لطفا این متن را چاپ و این معاونت را از نتیجه آن مطلع نمائید. سردار محبی متن اقرار نامه فوق ساعاتی پیش در کمال عقل و بلوغ و آزادی توسط آقای توماس آلوا ادیسون مخترع برق و از مجرمان اینترنتی منتشر شد. وی در این اقرارنامه نوشته است:
لینک : توماس آلوا ادیسون اقرار کرد با تشکر از : دوم دام دات کام |
|
|
|
نویسنده : سید مهدی شجاعی
سيدمهدي شجاعي ***** در كلانتري پيش از آنكه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكيام. به من اهانت كرده.
لینک: شبیه یک هنرپیشه خارجی |
|
|
|
تعدادی از دوستان که به من و وبلاگم لطف دارن چند بار میل فرستادن و گفتن که مطالب و شعرهایی که رو AlirezA24h میریزم رو به انگلیسی هم بنویسم.
می خواستم از همشون بایت این که من رو قابل دو نستن و زحمت کشیدن میل فرستادن تشکر کنم و بعد در جواب این دوستان بگم به هزار و یک دلیل! این کار فعلا شدنی نیست. یه دلیلش رو می گم کفایت می کنه. دلیل ۷۸۶: عدم تسلط به زبان انگلیسی در حد ترجمه متون حالا اگه کسی هست که حس و حال همکاری داره بشینه ترجمه کنه بزاریم ملت انگلیسی خون هم راضی شن. |
|
|
|
همه فکر میکنیم هیچ کس خوشبخت تر از بیل گیتس نیست ولی اینطورا هم نیست.
همونطور که زندگیش از آدمهای معمولی بالاتر هست ، دردسرهاش هم خیلی بزرگه. ابن کلیپ رو ببینید تا بفهمید چی می گم. جالبه واقعا ، بخاطر یه اشکال کوچیک جلوی میلیونها نفر بیننده CNN و دها نفر حضار توی سالن آبروش میره.
|
|
|
|
|
|
چشم همه آنان بدون استثنا به سمت سارا خيره ميشود كه روسري سرش كرده است و اگر سارا ميخواست، به اين نگاهها توجهي كند، نميتوانست به پوشش خود ادامه دهد. در بين كاركنان، فقط او باحجاب است. حجاب، پوششي است كه مو، گوش و گردن زنان مسلمان را پوشيده نگه ميدارد. تناقض عجيبي بين سارا و اعضاي خانوادهاش كه روبهروي مسجد بدون حجاب منتظرند، وجود دارد.
در پشت پيشخوان يك اغذيهفروشي، دختر نوجوان محجبهاي به نام «سارا اسماعيل»، مشغول رسيدگي به درخواست مشتريان است. چشم همه آنان بدون استثنا به سمت سارا خيره ميشود كه روسري سرش كرده است و اگر سارا ميخواست، به اين نگاهها توجهي كند، نميتوانست به پوشش خود ادامه دهد.
لینک: دختران ایرانی بخوانند : برنامه یک دختر مسلمان آمریکایی |
|
نویسنده : دوربرگردان م.ف
پيامهايي براي آقاي جاسبي «ارادتمند هميشگي بيل گيتس» ـ آقاي جاسبي لذيذ! بچههاي دانشگاهِ واحد آدمخواران جزيره شماره 262 پوليزي همه كادر هيأت علمي اهدايي را خوردهاند. لطفا باز هم بفرستيد. خصوصا بچههاي دوره كارشناسي ارشد خيلي بيتابي ميكنند! «رئيس قبيله و دانشگاه جزيره، گولومبان گالاگالا» ـ آقاي دكتر جاسبي عزيز، با اداي احترام از طرف خودم و همه اعضاي هيأت مديره، خواهشمندم مقداري از وجوهِ دانشگاهِ تابع خود را به بانك ديگري منتقل كنيد. ديروز يكي از شعبِ ما به خاطر تراكم اسكناسها، منفجر شد! «رئيس هيأت مديره بانك دانكيماني سوئيس» ـ عبدالله جان، مدارك دكتراي ارسالي رسيد. خيلي متشكريم. البته از مال خودم زياد خوشم نيامد. لطفا يكي با حاشيه آبي بفرست. همسر هفتمام هم دكتراي هوا و فضاي بيوتكنيك ميخواهد. قربانت پينوشت: راستي، بهتر نيست يك شعبه اينجا بزني كه خودمان هم مداركش را چاپ كنيم؟ اينطوري كمتر به زحمت ميافتي؟ شماره حساب بفرست، يا حبيبي! «اعلي حضرت پادشاه سيارك 28 آ» ولنجك ... نبود؟ بريم |